دوست عزیز به وبلاگ حقیقت ایمان خوش آمدید
امید است که از مطالب موجود در این وبلاگ استفاده بهینه نموده و با نظرات خویش ما را در جهت پیشبرد هر چه بهتر آن یاری نمایید.
این وبلاگ از تمامی مطالب مفید و سودمند شما استقبال میکند. لطفا مطالب خود را به آدرس ایمیل زیر برای ما ارسال نمایید:

hamid.ma66@yahoo.com
۱۳۹۱ اردیبهشت ۳, یکشنبه

دو دلیل صریح بر کافر بودن شیعیان رافضی!
نوشتة : برومند
طوری که میدانيم شیعیان رافضی  با اصحاب پیامبر ما صل الله علیه وسلم دشمن هستند و وقتی صحبت از یاران و اصحاب پیامبر میشود به خشم می آیند و حتی طاقت شنیدن فضایل و اوصاف نیک آن تربیت یافتگان مکتب رسول الله را ندارند توگویی  وقتی حرف از اصحاب و یا کارنامة  ایشان در جایی به میان میآید، از شدت غیظ و خشم میترکند و قلبها شان آتش میگیرد!
جالب است که روافض با این حالتی که دارند خود را مومن نیز می شمارند و فکر میکنند که محب اهل بیت اند و بغض اصحاب رسول الله اشکالی در ایمان آنان وارد نمیکند!
 اکنون ما به صورت بسیار ساده فقط با مراجعه به چند آیت مبارکه قرآنی ثابت میسازیم که کینه و عداوت با اصحاب رسول الله صل الله علیه وسلم از صفات کافران است و هرکس که چنین باشد بنابر صریح آیت قرآن جز کافران به شمار می رود!
خدای متعال در آیتی میگوید: مُّحَمَّدٌ رَّسُولُ اللَّهِ وَالَّذِينَ مَعَهُ أَشِدَّاءُ عَلَى الْكُفَّارِ رُحَمَاءُ بَيْنَهُمْ تَرَاهُمْ رُكَّعًا سُجَّدًا يَبْتَغُونَ فَضْلًا مِّنَ اللَّهِ وَرِضْوَانًا سِيمَاهُمْ فِي وُجُوهِهِم مِّنْ أَثَرِ السُّجُودِ ذَٰلِكَ مَثَلُهُمْ فِي التَّوْرَاةِ وَمَثَلُهُمْ فِي الْإِنجِيلِ كَزَرْعٍ أَخْرَجَ شَطْأَهُ فَآزَرَهُ فَاسْتَغْلَظَ فَاسْتَوَىٰ عَلَىٰ سُوقِهِ يُعْجِبُ الزُّرَّاعَ لِيَغِيظَ بِهِمُ الْكُفَّارَ. ﴿الفتح: ٢٩  ( محمّد (ص) فرستاده خداست؛ و کسانی که با او هستند در برابر کفّار سرسخت و شدید و در میان خود مهربانند؛ پیوسته آنها را در حال رکوع و سجود می‌بینی در حالی که همواره فضل خدا و رضای او را می‌طلبند؛ نشانه آنها در صورتشان از اثر سجده نمایان است؛ این توصیف آنان در تورات و در انجیل است، همانند زراعتی که جوانه‌های خود را خارج ساخته، سپس به تقویت آن میپردازد تا محکم شده و بر پای خود ایستاده است و بقدری نموّ و رشد کرده که زارعان را به شگفتی وامی‌دارد؛! این برای آن است که کافران را به خشم آورد!  
این آیت مبارکه بسیار به وضاحت به تقدیر از اصحاب و یاران پیامبر پرداخته ، اوصاف آنان را بر میشمارد و ایشان را به زراعتی تشبیه میکند که از یک جانب موجب شگفتی و تحسین مومنان هستند و از جانب دیگر  با این مواصفات خود موجب خشم  کافران میگردند به حدی که کافران طاقت دیدار آنان ندارند و از شنیدن نام آنان به خشم و غیظ میآیند .
 اکنون بسیار به وضاحت و بدون هرگونه شک و تردید از این آیت متبرکه دانسته میشود که حب و بغض اصحاب رسول الله صل الله علیه و سلم، میتواند ملاکی برای ایمان و کفر افراد به حساب آید! لهذا شیعیان رافضی همانانی که به اصحاب رسول الله خصوصا حضرات ابوبکر و عمر و عثمان دشمنی دارند، نیز از جمله کافرانی اند که با دیدن  و شنیدن اوصاف یاران محمد رسول الله خشمگین میشوند و در عوض تحسین و تقدیر از کارنامه های درخشان آنان، غیظ و کینة قلبهای سیاه این تاریک اندرونان خبیث را پر میکند: قل موتوا بغیظکم! مگر این که توبه کنند و از این کفر صریح برگشته و به جمع مومنان بپیوندند.
آیت دومی که میتواند کفر صریح شیعیان رافضی را به اثبات برساند: این آیت مبارکه است: النَّبِيُّ أَوْلَىٰ بِالْمُؤْمِنِينَ مِنْ أَنفُسِهِمْ ۖ وَأَزْوَاجُهُ أُمَّهَاتُهُمْ [٣٣:٦]  (پیامبر برای مومنان از خودشان (برای دوست داشتن و احترام گذاشتن) اولی تر است و زنان او مادران آنانان اند.)
بنا بر این نص واضح، احترام پیامبر و درنظر داشت حرمت رسول الله صل الله علیه وسلم و اهل بیت شان برای مومنان واجب میباشد و حتی انسان مومن باید حرمت پیامبر را از خانوادة خود نیز بیشتر حفظ نماید! و مخصوصا این حرمت در قسمت احترام به زنان رسول الله به گونة اخص در این آیت بیان شده و زنان رسول خدا نظر به فرمودة صریح قرآن مادران مومنان شمرده میشوند!
حال دیده میشود که شیعیان رافضی، بر خلاف امر خداوند نه تنها زنان رسول الله را به عنوان مادر خود قبول ندارند! بلکه هیچ حرمتی برای ایشان قایل نیستند و حتی به آنان توهین و بیحرمتی فراوان نیز میکنند، مخصوصا برای مادر مومنان حضرت عایشة صدیقه مطهره! رضی الله تعالی عنها و عن ابیها.
واضح است که بنا بر نص صریح قرآن،  این عمل ایشان را از دایرة اسلام و دین محمدی خارج ساخته است! مگر آن که توبه کنند و از این گونه اعمال شنیع دست بکشند!
البته آیات فراوان دیگری نیز میتوان در قرآن یافت که روافض بر اساس آن کافر بالله شمرده میشوند مانند بحث تحریف قرآن که کافرانی خبثی مانند مجلسی و دیگران که از ملأ این قوم شمرده میشوند آن را در کتابهای خود مطرح کرده اند ... نعوذ بالله من ذالک.
و با توجه به آن که مسلمان کسی است که تمام احکام قرآن را قبول داشته باشد و اگر کسی مثلا نماز را قبول داشت اما زکات را قبول نکرد کافر است، لهذا اگر کسی قسمتی از احکام قرآن را زیر پا گذاشت و منکر شد کافر شمرده میشود هرچند کلمه بگوید و نماز هم بگذارد!
امید در میان روافض کسانی یافت شوند که خداوند آنان را به وسیلة این روشنگری مخلصانه ای که انجام میشود به راه راست هدایت کند و از آتش جهنم نجات دهد. از عزیزانی که بر این نوشته نقد مینویسند تقاضا دارم در عوض دشنام و لعنت فرستادن به این و آن فقط حول همین دو آیت در رد این نوشته هر چه میدانند بنویسند تا مردم آن را دیده و قضاوت کنند. اقول قولی هذا استغفرالله لی و لکم و لسائرالمسلمین.










۱۳۹۰ اسفند ۲۶, جمعه

نوشتة متین سروش
همه  ساله در نوروز در ولایت مزار افغانستان مراسمی در صحن زیارت موسوم به حضرت علی کرم الله وجه به نام جنده بالا یا ژنده بالا انجام میشود که در آن  مردمی از سراسر افغانستان و حتی کشورهای دیگر گرد هم آمده و بیرقی را باشور و هلهلة عجیب به هوا بالا میکنند و جالب این است که اکنون این کار توسط رئیس دولت نام نهاد افغانستان و دیگر کاسه لیسان امریکایی انجام میشود .
از دیگر جوانب این عملیة مسخره که بگذریم متاسفانه عدة عوام بر این باور اند که در هنگام بالا کردن این بیرق شیطانی، مریضان شفا می یابند و حاجات مردم برآورده میشود و از این حرفهای خرافی دیگر که عوام الناس را فریفته و با اخلاصی دینی  وقت و پول خود را در پای این نماد ابلیس بیهوده صرف کرده و خویش را بازیچه شیطان و دلقکهای میسازند که این دکان را برای سر کیسه کردن مردم باز کرده اند.
خدا لعنت کند روافض را که ایشان نیز وقتی نام خدای خود یعنی حضرت علی را میشنوند، هر گندی که در پیش شان بگذارند آن را په په کرده میخورند و فکر نمیکنند که چرا باید چنین کنند در حالی که خدا آن را بر ایشان حرام کرده است. متاسفانه روافض نیز هیزم آور این معرکه خرافی هستند که در این گوشة از سرزمین افغانستان اجرا میشود . اما روافض این خرافات شیطانی را تعمیم بیشتر بخشیده و هر سال در زیارتهای دیگری از جمله کابل و هرات نیز  عدة خر تر از خود حتی از سنیان فریب خورده را نیز گرد آوری میکنند و در آن جا این نمایش مضحک را انجام میدهند و از قرار شنیدن سال قبل بیرقی را به نام بیرق امام حسین از ایران آوردندو در گوشه و کنار کشور ما میگشتاند و برای خود مرید و پیرو پیدا میکردند.
هدف ما از نوشتن این مقاله آن است که مسلمان بدانند که این گونه حرکات خرافی هیچ ربطی به اسلام ندارد و کسانی که اعتقاد به این داشته باشند که این بیرق به مردم شفا میدهد از دین خدا خارج میگردند.
شیطان در کمین است تا ایمان مومن را به هر شکلی که هست غارت کند و اعمالش را حبطه سازد.
گفتنی است که در ابتدای هر سال جدید شمسی مراسم دیگری نیز کم کم توسط بعضی از مردم انجام میشود که این اعمال نیز منافی توحید و یگانه پرستی است از جمله این که در شب چهارشنبه اخیر سال از بالای آتش میپرند و معتقدند که این کار بلاها را از ایشان دور میکند و نیز در روز سیزده اول سال از خانه ها بر آمده و به دشت صحرا میروند به این عقیده که گویی بلا ها را از خانه بیرون میکنند.
متاسفانه باز هم روافض فاسق اند که این گونه مناسبتها را با عقیده دینی تجلیل میکنند و برای خود سفرة هفت سین و نوروزی تهیه میکنند و از این روز ها به عنوان عید تجلیل به عمل می آورند . تمام این گونه اعمال مربوط به دوران جاهلیت است و هیچ ارتباطی نه تنها به اسلام ندارد بلکه انسان را از دایرة دین حنیف الهی خارج نیز میکند چرا که در اسلام عیدی به جز دو عید فطر و اضحی و جود ندارد و نیز چیزی نحث مثل سیزده و چهارده نیست که به انسان ضرر برساند. به انسان اگر الله متعال ضرری را متوجه گرداند کسی آن را دفع کرده نمیتواند و اگر نفعی برساند کسی مانع آن شده نمیتواند. و این اعمال نیک و یا بد انسان است که بر روی سرنوشت او تاثیر میگذارد نه این که روزی یا ساعتی بتواند چنین کند.
ما امیدواریم که مردم مسلمان ما از این بدعتها و خرافات ناپسند به شدت احتراز کنند و نگذارند که حیات دنیا و آخرت شان با این اعمال جاهلیت غارت شیطان گردد.
هر عملی که مطابقت با قرآن و سنت و سیرت اصحاب و ائمة دین ما نداشته باشد بدعت شمرده میشود و اعمال نیک انسان مومن را حبطه میکند. لذا نه ما به چیزی مثل نوروز اعتقاد داریم نه برای چهار شنبه و پنجشنبه  قدرتی میشناسیم نه به سیزده و چهارده ارزشی قایل هستیم . باز گشت همة ما به سوی الله است که او اول و آخر و ظاهر و باطن است و برای ما شریعت اسلام را به عنوان راهنمای زنده گی  عطا کرده است از آن اطاعت کنید تا رستگار شوید. و السلام علی من اتبع الهدی
۱۳۹۰ بهمن ۱۸, سه‌شنبه
نوشتة برومند

 حَدَّثَنَا هَدَّابُ بْنُ خَالِدٍ الْأَزْدِيُّ حَدَّثَنَا حَمَّادُ بْنُ سَلَمَةَ عَنْ سِمَاكِ بْنِ حَرْبٍ قَالَ سَمِعْتُ جَابِرَ بْنَ سَمُرَةَ يَقُولُا سَمِعْتُ رَسُولَ اللَّهِ صَلَّى اللَّهُ عَلَيْهِ وَسَلَّمَ يَقُولُ لَا يَزَالُ الْإِسْلَامُ عَزِيزًا إِلَى اثْنَيْ عَشَرَ خَلِيفَةً ثُمَّ قَالَ كَلِمَةً لَمْ أَفْهَمْهَا فَقُلْتُ لِأَبِي مَا قَالَ فَقَالَ كُلُّهُمْ مِنْ قُرَيْشٍ (اسلام عزيز باقي ميماند مادام كه دوازده تن خليفه حاكميت كنند. بعد كلمة را گفت كه نفهميدم پس به پدرم گفتم چه گفت: گفت : تمام شان از قريش هستند.)
اين حديث شريف در كتاب صحيح مسلم نيشابوري،  وارد شده است و اهل سنت وجماعت آن را مانند ساير احاديث صحيح داراي اعتبار ميدانند.
هر چند در سلسله روايان اين حديث كساني قرار دارند كه از نظر علم رجال داراي وهم و خيالات بوده اند و اين خود حديث را تا حدي مجروح ميسازد اما با آن هم  ميتوان گفت كه  حديث در پرتو واقعيات مهم صدر اسلام ميتواند قابل توجيه باشد.
جالب اين است كه روافض دوازده امامي بر اساس همين حديث،  خود را شيعة دوازده امامي ناميده اند و داوازده امام را نيز براي خود با نام تراشيده و مدعي گشته اند كه منظور از حديث پيامبر همين دوازده تن بوده اند!
در حالي كه ميدانيم  در اين حديث حرفي عام گفته شده است بدون تفسير! و در آن از اهل بيت رحمت الله عليهم اجمعين نامي نيامده است ! و به همين علت است كه  انديشمندان مسلمان، نظراتي داده اند و عده يي گفته اند براي تكميل اين تعداد علاوه بر خلفاي راشدين كه پنج نفرند،  بعضي از ديگر امراي نيكنام قريش در زمان امويان و عباسيها را نيز به حساب آورده ميتوانيم.
حال بايد از روافض پرسيدكه  شما كه باور داريد بعد از پيامبر مسلمين كافر و مرتد شدند و اسلام را ذليل كردند، و ائمة وهمي شما نيز تا به حال نتوانسته اند حكومتي ايجاد كنند كه در آن اسلام عزيز شود! دوران خلافت سيدنا علي كرم الله وجهه هم كه شما فكر ميكنيد ايشان اولين امام شما بودند، در هرج و مرج سپری  شد و اسلام همچنان خار و ذليل! باقي ماند ، حضرت سیدنا حسن رضي الله عنه  هم كه شما فكر ميكنيد ايشان دومين امام شمايند، امامت را به حضرت معاويه رضي الله عنه تسليم كرد. بعد از آن هم كه امامان مزعومي كه شما آنان را از نسل حضرت حسين رضي الله ميدانيد، هيچك نتوانستند اسلام را به جايي برسانند و عزيز كنند! و در اخير هم كه دوازدهمين امام جعلي شما! از ترس جان خود! جرئت بيرون آمدن از سرداب را ندارد و فقط گاهي از سرداب بيرون شده و  خود را به  چاه جمكران  مي اندازد،  پس آن عزتي را كه پيامبر صل الله عليه و آله وسلم در اين حديث براي اسلام وعده داد چه شد؟! اگر ميگوييد به آينده اين كار ميشود، زماني كه امام مهدي ظهور كند، پس حساب آن يازده تن امام ديگري كه اسلاف شما  تراشيده اند چه ميشود؟ در غير آن شما كه جنگ هاي رده را قبول نداريد! شما كه فتح فارس و روم را قبول نداريد شما كه چشم خود را باز نميكنيد ببينيد چه كساني اسلام را تا به مرز فرانسه در غرب و چين در شرق كشانيدند و پرچم عزت اسلام را بر افراشته نگه داشتند، آنان كه به گفتة شما همه كافر و ملعون بودند! پس چطور روي تان ميشود به اين حديث استناد كنيد؟!
آهای شیعیان : به والله سوگند! این مذهبی که اکنون شما به نام شیعه دارید و بر آن پای فشاری میکنید، اصلا در اسلام هیچ گونه رسمیتی ندارد و پیامبر و اهل بیت و اصحاب رسول الله با این مذهب آشنایی نداشته اند بلکه این مذهب مذهب عبدالله ابن سبای یهودی است که برای منحرف کردن اسلام راستین آن را ایجاد کرد و اکنون شما در این مسیر جهنمی قرار گرفته اید. قبل از آن که مرگ به سراغ شما بیاید و آتش جهنم شما را احاطه کند خود را از این گرداب مهلک برهانید و به سواد اعظم اسلام بپیوندید دنبال شرک و خرافات را رها کنید که عذاب الله سخت و تحمل ناپذیر است. و ما علینا الی البلاغ.

۱۳۹۰ آذر ۱۹, شنبه
بسم الله الرحمن الرحیم
لفظ «شيعه» به معنـاى «جمع و دسته» و «طرفدار و پیرو» برای «جماعات و طرفداران و پیروان» استعمال شده است، اصطلاحی که در خــود قــرآن مجید هم چه به صورت جمــع (شِیَع) و چه بصـورت مُفــرد (شیعه) برای جماعات و دستجـات و طرفداران نظـامها و فـرقه های مختلف وارد شده است، و نمونه هاش چنین می باشد:
۱- وَ لَقَدْ أَرْسَلْنَا مِنْ قَبْلِكَ فِي شِيَعِ الْأَوَّلِينَ، وَ مَا يَأْتِيهِمْ مِنْ رَسُولٍ إِلَّا كَانُوا بِهِ يَسْتَهْزِئُونَ (حِجر - ۱۰ و ۱۱): «همانا قبل از شما هم رسولانی را برای جماعات و مردمان پیشین فرستادیم، اما هیچ رســولی برایشان نیامد؛ الا اینکه او را مـورد تمسخر و استهــزاء قرار دادند».
۲- إِنَّ فِرْعَوْنَ عَلَا فِي الْأَرْضِ وَ جَعَلَ أَهْلَهَا شِيَعًا (قِصص - ۴): «همانا فرعون در ارض (مصر) به استکبار و سلطه گری پرداخت، و مردم آن را فرقه فرقه و دسته بندی کرد».
۳- إِنَّ الَّذِينَ فَرَّقُوا دِينَهُمْ وَ كَانُوا شِيَعًا لَسْتَ مِنْهُمْ فِي شَيْءٍ (انعام - ۱۵۹): «به تأکید کسانی که دینشان را مُتفرق و فرقه ای کرده و راه دسته بندی و فرقه گری پیمودند؛ ربطی به شما ندارند».
۴- وَ لَا تَكُونُوا مِنَ الْمُشْرِكِينَ، مِنَ الَّذِينَ فَرَّقُوا دِينَهُمْ وَ كَانُوا شِيَعًا (روم - ۳۱ و ۳۲): «از مشرکین نباشید؛ همانهایی که دین و دینداران را مُتفرق نموده و به فرقه گری پرداختند».
۵- ثُمَّ لَنَنْزِعَنَّ مِنْ كُلِّ شِيعَةٍ أَيُّهُمْ أَشَدُّ عَلَى الرَّحْمَٰنِ عِتِيًّا (مریم - ۶۹): «آنگاه از پیروان هر دین و مسلکی سرسختترین و عصیانگرترین آنها را نسبت به الله بیرون می کشیم».
۶- وَ دَخَلَ الْمَدِينَةَ عَلَىٰ حِينِ غَفْلَةٍ مِنْ أَهْلِهَا فَوَجَدَ فِيهَا رَجُلَيْنِ يَقْتَتِلَانِ هَٰذَا مِنْ شِيعَتِهِ وَ هَٰذَا مِنْ عَدُوِّهِ فَاسْتَغَاثَهُ الَّذِي مِنْ شِيعَتِهِ عَلَى الَّذِي مِنْ عَدُوِّهِ (قصص - ۱۵): «و موسی بدون اطلاع مردم داخل شهر گردید، بعدا مشاهده کرد که بین دو مرد قتال و درگیری واقع شده است، که یکی طرفدار ایشان و دیگری دشمن او میباشد، آنگاه مردی که طرفدار موسی بود در مقابله با مرد مقابل فریادرسی کرد و موسی را به کمک طلبید».
بصورت بدیهی در صدر اسلام و در دوران حضرت رسول نه تنها هیچ خبری از «فرقه گری و اِسمهای فرقه ای» نبود، بلکه چنین امری بنابر نصوص قرآن خروج از اسلام بحساب آمده است: إِنَّ الَّذِينَ فَرَّقُوا دِينَهُمْ وَ كَانُوا شِيَعًا لَّسْتَ مِنْهُمْ فِي شَيْءٍ (انعام - ۱۵۹): «اکیدا کسانی که دین و دینداران را متفرق نموده و فرقه باز هستند ربطی به شما ندارند». همچنین: وَ لَا تَكُونُوا مِنَ الْمُشْرِكِينَ، مِنَ الَّذِينَ فَرَّقُوا دِينَهُمْ وَ كَانُوا شِيَعًا (روم - ۳۱ و ۳۲): «از مشرکین نباشید؛ همانهایی که دین و دینداران را متفرق نموده و فرقه فرقه شدند». کما اینکه در دورۀ خلفای راشده با توجه به حاکمیت یکپارچه و بقای «امت واحده» چنین زمینه ای در میان مسلمین وجود نداشته است. اینست که اولین مرحلۀ ظهور اسامی فرقه ای (بصورت اولیه و به معنای طرفدار) به دوران جنگ و مناقشۀ «علی و معاویه» بر می گردد، و طبعا متعاقب آن بود که شیعه و همچنین اسامی فرقه ای دیگر؛ و آخرش هفتاد و دو ملت (و حتی بیشتر از آن!) رایج گردید. البته برای طرفداران معاویه نیز «چنین الفاظی» وجود داشته است، اما با توجه به اینکه کار معاویه به مذهب و فرقه گری کشیده نشد و در امر عقیده و مذهب در محدودۀ عامۀ مسلمین باقی ماندند، در نتیجه چنین اصطلاحاتی در رابطه با آنها تــداوم پیدا نکرد. هر چند «در رابطه با علی نیز» چنین الفاظی لا اقل در اوایلِ امر وجهۀ عقیدتی و مذهبی نداشته اند، و مثلا شیعه یا شیعیان علی برای کسانی استعمال می شده که معتقد به اَصلحیت على در امر خلافت «بعد از رسول» بودند. در این مورد کُتُب تاریخ و کُتُب «مِلل و فِرَق» و از جمله کتاب ارزشمند شهرستانی (المِلَل و النِحَل) بسیار روشنگر هستند و این مسئله را بصورت کافی توضیح داده و تصریح کرده اند که: «شیعیان کسانی هستند که علی را شایع و برجسته کردند و او را در میان صحابه ارجح دانستند». و دلیل آنها دربارۀ ارجحیت علی برای خلافت بعد از رسول این بود که مى گفتند: چون على داماد پيامبر و عمو زادۀ اوست، در نتیجه بايد ایشان خليفه و جانشين او باشد. اما بعدها و در تشیع صفوی همین نظر و موضع از «انتصاب خدايى!» سر درآورد؛ و تا زمان ما علی عین خدا گردید! و حالا علی اللهی ها بسیار! و لفظ «علی اللهی» اصطلاح مشهوری شده است. و حتی امثال خمينى و ديگر غُلات شیعه نیز علی را جزئى از خدا دانسته و او را «فوق خلایق» و بالاتر از پيامبران قرار داده اند. دراین باره به کتاب «مِصباح الهدايه» از خمینی مراجعه شود.
قضيۀ جانشينى و مسئلۀ وابستگی به خانوادۀ پيامبر بعنوان «مواد اوليۀ شيعه گری»، مايه بودن خود را در طی زمان نه تنها حفظ کردند، بلکه به مرور جانشینى على به «اصول تشيع» تبديل گردید؛ اما نه زیر عنوان «خــلافت»، چونکه آنگاه با مسلمین «اشتـــراک!» پيدا می کرد، بلکه زیر عنوان «امــامت»؛ در حالی که علی رسما و علنا خلیفۀ چهارم مسلمین بوده است. و مسئلۀ وابستگی به خانوادهٴ پيامبر نیز طبعا استمرار پيدا کرد، و اکنون شيعه بودن و اهل بيت بودن (خاصتا در ایران) رواج زيادى پيدا کرده است، همانطورکه روش «لعنت و نفرین صحابه» به شيعه گرى رنگ و جهت نژادى و خانواده اى داده است. همچنین در قرون بعدى و در طى گسترش خرافات و فرقه گری و تسلط صفویه، بالاخره عصمت امامان هم! در ميان شيعيان پر رنگتر شد؛ و خاصتا در دورۀ صفویه رواج زیادی پيدا کرد؛ و این مصیبت هم جزو «مُسلمات شیعه گری» گرديد، عصمتی که مُختص الله رب العالمين است؛ و در بینش توحیدی و بنابر نصوص صریح قرآنی سرایت دادن آن به غیر الله شرک و بت پرستی می باشد. اين زمينه ها، از يک طرف ضربه پذيرى شيعه و سوء استفادهٴ قدرت طلبان را (که می خواستند خداى مردم شوند) فراهم می کرد، و از طرف ديگر چون شيعيان با حکام ستمگر خصومت می ورزیدند (از دورۀ اُمَويه که سرآغاز تبديل خلافت اسلامى به ملوکيت استبدادى است) در آن دورانها از محبوبيت زيادى در ميان مسلمین برخوردار شدند (بگذریم از ماهیت بعدی شان! و عادتا کمتر به ماهیت محکومان توجه میشود)، حکامی که در حق همۀ مسلمين و زیر نام خلیفه ظلم و ستم روا میداشتند. برای مثال، قبل از صفويه مغولانى که بلاد اسلامی را تصرف و مسلمين را قتلِ عام نمودند و ضربه هاى جبران ناپذيرى بر کل «فرهنگ و تمدن اسلامى» وارد ساختند، در ايـران آن زمان به نام اسـلام و منتسب به اهل سنت! حکمروایی می کردند (همانند صفويه و نظام ولایت مطلقه که به نام شيعه، ظلـم و ستــم بر شیعه و غیر شیعه روا داشتند). و همين مسئله نقش زیادی را در «تسلط صفويان» بر ايران بازی کرد، صفویانی که سرانجام در لباس شیعه گری خزیده و به نام شيعۀ علی! بر ضد اهل سنت و همۀ مذاهب اسلامی و صحابه و خلفای راشده! دست بکار شدند. و بدين شيوه صفویان از «شيعه و شیعه گری» حداکثر سوء استفاده را نموده و تحت این نام جنایتها و خیانتهای مصیبت باری را مرتکب شدند؛ و علاوه بر سرکوب و قتلِ عام مردم مسلمان ايران (که بیشترشان سنی مذهب بودند) پای اجانب صلیبی را نیز برای اولین بار به ایران کشاندند؛ و از این جهت روی ظالمان و ستمگران پیشین را سفید کردند.
و در همين جا «چند جنایت و خیانت بزرگ» را از بنيان گذاران نظام صفـــوی که در کُتُب «حبیب السَیر» از: غیاث الدین خـواند میـر، و «احسن التواريخ» از: حسن روملو، و «عالم آراى عباسى» از: اسکندر بیگ مُنشی و..... به ثبت رسیده اند، نقل می کنيم و قضاوت را به خوانندگان می سپاریم:
شاه اسماعيل (بنيان گذار نظام صفویه) مردم تبريز را به قبول مذهب شيعه وادار ميکند: او در عرض يک سال شهر تبريز را تصرف و بعنوان پادشاه ايران تاج شاهى بر سر نهاد، و با وجود تلاشهای مشاورين که سعی می کردند او را از تحميل تشيع به مردم باز دارند، لکن تشيع را به مردم تبريز تحميل کرد. وقتى به او گفتند که «دو سوم مردم تبريز» اهل تسنن هستند و رواج رسوم تشيع هنگام نماز خواندن و به ويژه لعن سه خليفهٴ نخستين چون ابوبکر و عمر و عثمان باعث آشوب خواهد شد، پاسخ داد: «خداى عالم با حضرات ائمۀ معصومين همراه من هستند ومن از هيچ کس باک ندارم، به توفيق الله تعالى اگر رعيت حرفى بگويند شمشير ميکشم و يک کس را زنده نمی گذارم». شاه اسماعيل مرد عمل بود و هنگامی که تکفير مذکور را بر زبان آورد به همهٴ رعايا (مردم) دستور داده شد بگويند: «بيش باد کم مباد». و گر نه (هر کس نمى گفت) آنها را از دم تيغ می گذراندند. تاريخ ادبيات ايران: ادوارد براون (ترجمهٴ فارسى) جلد۴ ص٣۶ به نقل از تاريخ عالم آراى عباسی. همچنین در ص۶٣ و۶۴ همين کتاب اين عبارات اينگونه تکرار شده اند : شاه اسماعيل تصميم گرفت که پس ازقبول مقام سلطنت، مذهب شيعه نه تنها مذهب رسمى مملکت، بلکه بايد «تنها مذهب مُجاز» باشد. اين تصميم باعث نگرانى برخى از علماى تبريز شد، بطورى که شب قبل از تاجگذارىِ شاه اسماعيل، بحضور وى رفته معروض داشتند: «قربانت شويم دويست سيصد هزار خلق که در تبريز است چهار دانگ آن (دو سوم) همه سنى اند و از زمان حضرات تا حال اين خطبه را کسى بر ملا نخوانده و می ترسيم که مردم بگويند پادشاه شيعه نمی خواهيم و نعوذ بالله اگر رعيت برگردند چه تدارک درين باب توان کرد؟ پادشاه فرمودند که اين کار را به من واگذاشته اند و خداى عالم با حضرات ائمهٴ معصومين همراه من هستند و من از هيچ کس باک ندارم، بتوفيق الله تعالى اگر رعيت (مردم) حرفى بگويند شمشير می کشم و يک کس را زنده نمی گذارم». شاه اسماعيل به ترويج مناقب على و اولادش اکتفا نکرد، بلکه دستور داد همگــان سه خليفهٴ اول تسنن ابوبکر، عمر و عثمان را لعنت کنند، و فرمان داد: «هر کس که لعن خلفا را بشنود و بيش بـــاد و کم مبـــاد را نگويد به قتل برسد». متوجه هستید که دشمنان بشريت چگونه از شيعه و على و..... ســوء استفاده کرده و به بهانهٴ ترويج تشيع مردم مسلمان ايران را بیرحمانه قتل عام کرده اند.
حال دو نمونۀ ديگر را ذکر میکنیم، تا ماهیت دلسوختگان على! واضحتر شوند: نمونۀ اول (تاریخ ادبیات ایران ص ٧٣ و ٧۵ جلد چهارم): «قلع و قمع بیرحمانۀ اهل تسنن - شاه اسماعيل در مقابل اهل تسنن بی رحم بود، نه به روحانيون برجسته اى چون فريدالدين احمد دانشمند، نوهٴ محقق معروف سعدالدين تفتازانی که به مدت سى سال در هرات مقام شيخ الاسلامى داشت رحم کرد، و نه بر شاعران شوخ طبعى چون بنائى که در قتل عام «قرشى» به سال٩١٨ ق کشته شد. ولى شايد بارزترين نمونۀ سفاکى او نسبت به دشمنانش، حتى پس از مرگ، رفتارى بود که با محمد خان شيبانى کرد: بعد از اينکه محمد خان شيبانى در جنگ کشته شد شاه اسماعيل دستور داد و دست پايش را بريدند تا به گوشه و کنارهاى کشور بفرستند و سرش را از کاه انباشته کنند و به عنوان يک هديۀ شوم براى سلطان بايزيد دوم عثمانى به قسطنطنيه بفرستند. رفتار وحشيانه با ديگر اعضاى بدن او: شاه اسماعيل دستور داد استخوان کاسۀ سرش را طلا بگيرند تا جام شراب براى استفادهٴ خودش باشد و يک دست او را توسط قاصد مخصوص براى حاکم مازندران فرستاد، و در موقعى که وى در سارى در ميان درباريان خود نشسته بود، قاصد شاه اسماعيل دست کنده شدهٴ شيبک خان را در د امن او انداخته فرياد برآورد: «گفته بودى دست من است و دامن شيبک خان، حال دست او در دامن تو ست!!». حضار از اين گستاخى چنان مبهوت شدند که هيچ يک دستى بلند نکرد تا مانع خروج قاصد شود، و حاکم مازندران چنان از ديدن اين منظره تکان خورد که پس از مدت کوتاهى بيمار شد و مرد».
نمونۀ دوم در رفتار شاهان صفوی (تاریخ ادبیات ایــران ص ١٠۵): «تنبيهات وحشيانۀ شاه تهماسب - فـــرزند شاه اسمــاعيل: تنبيهاتِ وحشيانه بسيار بود. مظفر سلطان، حاکم رشت متهم به خيانت شد، لذا شهر تبريز را آذين بستند و او را در ميان خنده و استهذاء مردم عامى در کوچه و بازار گرداندند و سپس در قفس آهنينى زنده زنده او را آتش زدند، و امير سعدالدين عنايت الله خوزانى نيز در همين زمان به همين ترتيب سوزانده شد. خواجه کلان غوريانى که براى استقبال عبيد خان اوزبک از خانه خارج شده بود متهم به اهانت به شاه گرديد و در بازار هرات پوستش را کندند و آن را از کاه پر کردند و بر دار آويختند. رکن الدين مسعود اهل کازرون، که مرد دانشمند و طبيبى حاذق بود، مورد بى مهرى شاه قرار گرفت و سوزانده شد. محمد صالح که آزادانه از شاعران حمايت می کرد و حيرتى (شاعر) قصيده اى در مدح او سروده بود متهم به توهين به شاه گرديد ودهانش را دوختند و سپس او را در خُم بزرگى گذاشتند و از بالاى مناره اى بر زمين افکندند).
همچنين پطروشفسکى در کتاب اسلام در ايران و به نقل از «احسن التواريخ ِحسن روملو» در رابطه با کشتار و قتلِ عام مردم مسلمان ايران چنين مينوسد: «يکى از نتايج مهم پيروزى قزلباشان اين بود که مذهب شيعۀ اماميۀ جعفريه، مذهب رسمى ِقلمرو دولت صفويه اعلام شد. نخستين بارى بود که اين اقدام در سراسر ايران بعمل آمد و مُجرى شد. همه جا خطبۀ شيعى و لعن سه خليفۀ اول معمول گشت. شاه اسماعيل شخصا مراقب بود که مردم بلند تر لعن کنند و غالبا ميگفت: بيش باد کم مباد. توجه به مذهب سنت و جماعت در ايران هنوز تا حدى در ميان علماء و بزرگان و شهريان استوار بود. برخى از سنيان به نزد سلطان عثمانى و يا خان ازبک گريختند و اين هر دو را تحريص ميکردند که به دولت صفويان حمله کنند. سنيان در بعضى نقاط مقاومتى ابراز داشتند. اين مقاومت بى رحمانه سرکوب شد. در اصفهان و شيراز و کازرون و يزد و ديگر شهرها اعدامهاى دسته جمعى و شکنجۀ سنيان بعمل آمد. ولى بخش بزرگى از شهريان و بسيارى از فقيهان سنى به مذهب شيعه در آمده و جان خويش را نجات دادند. فقيهان شيعه و يا فقيهانى که به مذهب شيعه گرويده بودند همۀ مقامات و مشاغل روحانى را اشغال کردند. بنا به گفتۀ حسن روملو عدهٴ کسانى که اندک اطلاعى از الهيات و فقه شيعه داشتند اندک بوده و تعداد کتبى که در اين موضوعات در دست بوده نيز قليل بوده است. اين خبر دال بر آنست که در آن زمان تشيع بيشتر همچون پرچم نهضت سياسى و اجتماعى عليه فرمانروايان پيشين (مغولان گرويده به اسلام) مورد علاقۀ مردم بوده است». ص ٣٩۴ و ٣٩۵ ، ترجمهٴ فارسى . و نيز صفحات ٣٩١ تا ٣٩٨ در همين رابطه بسیار خواندنى هستند؛ هرچند مراجعه به متون تاریخی این جنایات از هر چیزی خواندتی تر است.
اما مسئله ای که در این میدان بيش از همۀ موارد می تواند ناجوانمردانه باشد (حتى بيش از جنايات وارده در متون تاریخی) انتساب و سوء استفادۀ اين جانیان پر خشم و کينه از نام «على و خاندانِ ایشان» است، و به نظر موحدین آزادیخواه، مظلوميت على و خاندانش در اينجا از قربانيان جنايات فوق الذکر هیچ کمتر نيست. و اما چه بَدا به حال قوم و مذهبى که خون خوارترين انسانها (که بزرگترين عيش و لذت شان شرابخوارى در کاسۀ سر انسانها بوده) در رأس و بنیاد آن میشوند، همان سفاکان درنده خویی که تا توانستند به نام شيعه و «ترويج مذهب تشيع» به قتل عام مردم ايران پرداختند. هرچند این قصابان سفاک به قتل عام مردم ايران اکتفا نکردند؛ و بلکه این آنها بودند که براى اولين بار پاى مستقيم استعمارگران صلیبی - غربى را وارد ايران نمودند، وچون این استعمارگران از «اتحاد و هماهنگى مسلمين» وحشت داشتند (همانهايى که حالا دم از حقوق بشر! مى زنند)، به کمک اين جنايتکاران شتافتند و براى آنها مستشاران نظامى فرستادند و آنها را مجهز به توپخانۀ انگليسى کردند، تا بتوانند در «جنگ با عثمانی ها!» آن را بکار اندازند. در این رابطه به اين مطلب از کتاب تاريخ ادبيات ايران نوشتۀ ادوارد براونِ انگليسى توجه نمایید که دربارۀ اولين دخالتهاى استعمارگران در ايران و در سرزمينهاى اسلامى است؛ چيزى که ياد آور سفر مکفارلين به ايران در نظام ولایت مطلقۀ صفوی و ایجاد روابط پنهانى این نظام با آمريکا و جهت ارسال سلاح و مهمات براى تسخير عراق می باشد. و این مطلب چنین است (ص ١١٣): «برادران شرلى - هنگاميکه شاه عباس (صفوى) در پاييز آن سال پيروزمندانه به قزوين باز مى گشت آن سربازان معروف انگليسى به نام سر آنتونى شرلى و سر رابرت شرلى که شرح سفرهاى ماجراجويانۀ آنها به طور کامل در چندين جزوۀ نفيس آمده است در انتظار او بودند. اين سربازان دوازده نفر انگليسى همراه داشتند، که حد اقل يکى از آنها متخصص توپخانه بود و در بازسازى ارتش شاه عباس کمکهاى فراوان نموده و اين ارتش را مجهز به توپخانه کردند». بله؛ چه جالب است که عوامل متخصص و ماهر انگليسى که عاليترين لقب انگلستان (سر = جنابعالى) هم به آنها داده شده و شاه ايران نيز بصورت خاصی با آنها ملاقات ميکند سرباز! مینامد. همچنين گويى استعمار انگليس از اين قضايا بی خبر بوده و توپ ها اموال شخصى آنها! بوده اند. و پرچاس پيل گريمز مينويسد: «دولت پر قدر ت عثمانى که باعث وحشت جهان مسيحيت است دچار «تب شرلى» گشته و به خود مى لرزد و حدوث وقايع شومى را خبر ميدهد. ايرانيان پيروزمند هنر جنگِ ويژۀ شرلی ها را آموختند؛ کسى که در گذشته کاربرد توپخانه و مهمات را نمیدانست امروز صاحب پانصد گلولۀ برنجىِ توپ و شست هزار تفنگ دار است؛ اينانى که در گذشته در بکار بستن شمشير براى ترکان خطرناک بودند، اکنون با ضرباتى از فواصل دور با ترکيباتى گوگردى خطر بيشترى براى آنها بوجود مى آوردند». آری؛ همين توپها و گلوله هاى استعماری بودند که امروزۀ مصيبت بار و زیر سلطه و غارت شدۀ بلاد و جوامع اسلامی را ساخته اند و همه چيز را مُختل و متلاشى و آواره کرده اند.
نظام ولایت مطلقه و گونه هاى تشيع
این یک امر مسلم است که نظام ولایت مطلقه، دنبالۀ نظام صفویه و داراى «همان فکر و عقيده اى» است که صفويان آن را ترويج کردند. همچنین این نظام درمیدان عمل و رفتارِ استبدادی و سرکوبگرانه با مردم، معنکس کنندۀ «صفویتِ معاصر» بوده و ماهیت آن را مُجددا به نمایش گذاشته است؛ و بالفعل! و رسما و قانونا یک نظام استبدادی - فرقه ای بر مردم ایران تحمیل کرده است. اینست که به تأکید نظام ولایت مطلقه ادامۀ نظام صفوى و بیانگر ماهیت و مُحتوای آنست (البته با اَشکالى متفاوت و در عين حال با وسعتى بيشتر و همه جانبه تر). و این تشابه و یک ماهیتی، از این اصل نشأت می گیرد که «تشيع صفوى» در همۀ ابعاد اساس مذهب و عقیدۀ نظام ولایت مطلقه قرار گرفته و حتی توسعه دهندۀ عقاید و خرافات و مراسمی است که صفویه در شیعه گری و در دامن زدن به افسانه پرستی و پرستش امامان و در لعنت و طرد صحابۀ رسول، و خلاصه در «مطلقیت و لاعنیت» بانی و مؤسس آن بوده است. به عبارت ديگر تشيع صفوى و تشيع ولایت فقیهی داراى «دو خصلت اساسى و مشترک» هستند : خصلت اول، اعتقاد به نظام غیر انتخابی و جعل وجهۀ غیبی (دنبالۀ حکومت معصوم!) برای آن میباشد؛ بنحوی که دخالت و راٴى مردم در آن کلا منتفی می گردد و توسل به زور سلاح و شمشير براى رسيدن به «قدرت انحصاری» امری مذهبی و بنیادی می شود. خصلت دوم، همانا عدم تحمل ديگران و نفى هرگونه کثرت گرايى و توسل به قاسيانه ترين روش (لعنت و تکفیر) براى نابودى مخالفان و لعنت و نفرين آنها در مراسمات و اجتماعات عمومى! و تـرويج کينه توزى و خشونت گرايى است. البته نوع دیگری از تشيع صفوى (که تشیع رسمى و سنتى بحساب می آید) وجود دارد، که آنها را شیعۀ مهدوى می نامند، و لکن تشیع آنها با تشیع ولایت مطلقه یک چیز و دارای یک ماهیت است؛ الا اینکه آنها به تشکیل حکومت در «غياب امام معصوم!» اعتقاد ندارند، و از این جهت از نظر آنها هر حکومتى در غیاب امام معصوم! غیر قابل قبول است، و من جمله حکومت ولايت مطلقه مورد تأیید آنها نمی باشد. وهمین بود که نظام ولایت مطلقه آنها را نیز سرکوب! و انتقادات و اعتراضاتى که در رابطه با ولايت فقيه داشتند در نطفه خفه نمود (بگذریم از اینکه خمینی هم یک مهدوی بود؛ اما اوضاع و احوال و فراهم شدن «زمینه های صفویت» باعث شد که در غیاب امامِ ادعایی هم به حکومت شیعه معتقد شود). و اصلا شعار مرگ بر ضد ولايت فقيه بيشتر عليه مهدویون و عليه مراجعى که حکومت ولايت فقيه را باطل و نفى کردند وضع گردید. اما چون اعتقاد آنها مبنى بر عدم کوشش جهت ظهور امام و «منتظر گشتن» است و تصور ميکنند که تعمیق ظلم و فقر و جنايت و.... در تعجيل ظهور مهدى نقش مثبت ايفاء ميکند (و در نتیجه نبايد عليه آن مبارزه کرد)، سرکوبى آنها از طرف نظام ولایت مطلقه سهل و آسان و نسبتا بدون خشونت بود. بعبارت دیگر، درست است که نظام ولایت مطلقه آنها را سرکوب و خفه کرد؛ اما خودشان هم در غیاب مهدی! زیاد اهل مبارزه و سیاست نیستند و در نتیجه زود راکد و منفعل شدند (هر چند به مرور بسیاری از آنها داخل نظام ولایت مطلقه خزیدند).
اما نوع ديگرى از تشيع وجود دارد که آن را تشيع علوى می نامند، و اين گرايش شيعى تا حد زیادی مردمسالار و سینه باز و مُهتم به قرآن و مدعی پیگیری روش على است. و طبعا این جریان شیعی با تشیع صفوی تفاوتها دارد و من جمله قرآن را «محفوظ و قابل فهم» میدانند، کما اینکه اهل لعنت و نفرين به صحابه و ياران رسول نيستند؛ همان صحابه ای که همۀ مسلمانان مدیون آنها میباشند، و مسلمین همه چيزِ اسلام را از آنها تحويل گرفته اند. همچنین جريان تشيع علوى اهل «تعدد و کثرتگرايى» بوده و بجای تکفیر و لعنت مخالفین معتقد به تفاوت انديشى هستند. و از این جهت نظام ولایت مطلقه در حق آنها نیز خصومت و عداوت به خرج داد و با شدت و قساوت با آنها رفتار کرد؛ و حتی آنها را سرکوب و زندانى و آواره و کشتار نمود. البته استبداد و سرکوب گری و جنایات نظام ولایت مطلقه بسیار وسیع تر از اینهاست؛ و این نظام به معنای حقیقی خود نظام «شرک و تبعیض و لعنت» است؛ و قتل و کشتار دهها هزار نفره، سرکوب و زندانى کردن صدها هزار نفره، آواره سازى ميليونى، به خدمت گرفتن توده هاى ميليونى در راه صدور شرک و خرافات صفوی، به کشتن دادن صدها هزار ايرانى در جنگ خمينى با عراق، و تقديم دهها هزار اسير جنگى، و آواره شدن ميليونها مردم جنگ زده، و تحميل هزار ميليارد دلار خسارات جنگى، و از همه جانيانه تر و خائنانه تر «قتل عام هزاران زندانى سیاسی» در سياه چالهاى نظام ولایت مطلقه در تابستان ١٣۶٧ اسناد مُسلم و انکار ناپذير جنايات و خيانات خمينى و نظام استبدادى اش هستند، بطوری که اکثر اين قربانيان را شیعیان تشکیل می دهند (اعم از علوی و صفوی)، همان شيعيانى که نظام ولایت مطلقه بیشتر به نام آنها مرتکب جنايت و خيانت مي شود. و باید دانست که تشیع علوی که شامل جريانات، احزاب، سازمانها، شخصيتها، و مراجع بسيارى هستند، تسليم تشيع صفوی - ولایت فقیهی نشدند و راه مقاومت و مبارزه براى آزادی و مردمسالارى در پيش گرفتند. و حال که خمینیِ (بنیانگذار نظام ولایت مطلقه) در قید حیات نمانده؛ باید خطاب به علی خامنه اى ولی مطلقۀ این نظام «صفوی - استبدادی» گفت: آيا خجالت نمى کشى که خود را ولى الامر مسلمين جهان معرفى ميکنى؟! آيا توجه به راٴى و موضع شيعيان ايران که تو را و نظام مطلقه ات را نفى و انکار کرده و شما را به مبارزه طلبيده اند، مایۀ شرمندگی تان و عالى جنابان اطرافت و ياران تاريکخانه هايت نمی شود؟! گرچه کار مُستبدين خیانتکار و جنایتکار از مرز «شرم و حيا» تجاوز کرده است. و فرصتى بيشتر لازم است تا مردم تحت سلطۀ ایران اعم از شيعه و سنى و مسلمانان اجتهادى و...... بند و بساطت را و سلطۀ نظام مطلقه ات را به زباله دان تاريخِ شرک و استبداد و لاعنيت بیندازند و براى هميشه جنس نظام استبدادى را برچينند.
بله؛ نظام ولایت مطلقه حتى در رابطه با نزديک ترين افرادش (بعد از اتخاذ مواضع انتقادی!) و يا نسبت به مراجع شيعه (که مُنتقد نظام ولایت مطلقه شده اند)، ظلم ها و ستمها روا داشته است؛ و اصلا چه نامرديها که در حق همۀ مراجع شیعه ای که نظام ولايت مطلقۀ فقیه را نپذيرفته اند، مرتکب شده است. از مظلومان اهل «سنت و جماعت» هم که مپرس؛ که در سراسر ايران در چه وضعيت تبعیض آمیز و محرومیت باری قرار گرفته و چگونه اسير ديو ولایت مطلقه شده اند: چه کشتار ها که از آنها نشده است؛ چه آوارگيها که دچار نشده اند؛ و چه زندانها که  پُر نکرده اند. در رابطه با اقليتهاى غير مسلمان هم، بدیهی است که وضع بدتر از آنست که حتی از آن بحث شود (مگر اینکه کسانی مورد حمایت دول استعماری واقع شوند و بخاطر زد و بند با آنها مورد توجه واقع شوند)؛ چرا که نظام ولایت مطلقه کلا ايران و ايرانى را تحت سلطۀ استبدادى خود قرار داده و همه را سرکوب و خفه نموده است، و دم زدن این نظام از «اسلام و تشیع» تمسخر آميز و بلکه بازى با عقول و شعور مردم ايران بحساب می آید، همان مردمى که نابودى نظام استبدادى ولایت مطلقه را آرزو می کنند، کما اينکه نابودى صفويه بزرگترين آرزوى مردم ايران و مسلمين جهان بود. دربارۀ سه نوع تشيعی که ذکر شدند (مهدوى، ولايت فقيهى، و علوی) اين نکته قابل ذکر است که: چون تشيع مَهدوى کارش بی فایده از آب درآمد و در انتظار ظهور امام ادعایی اش خیری نماند؛ در نتیجه «تشيع ولايت فقيهى» فرصت را مغتنم شمرد و بجای تداوم انتظار! مُنادی حکومت ولایت فقيه گردید؛ و بنابر زمینه های بوجود آمده بر علیه شاهنشاهی پهلوی (و خسته شدن از تشیع انتظاری) توانست به جريانى بزرگ در ميان شيعيان تبدیل گردد. اما چون تشيع ولايت فقيهى، هم در دورۀ صفويه و هم در نظام ولایت مطلقه، کارش به جنايتکاری و خيانتکاری و سرکوبِ حتى خود شيعيان و مراجع شیعه انجاميد، در نتیجه کار «تشيع علوی و مردمسالار» بیش از پیش بالا گرفته است، تشیعی که نوعا و در همۀ ابعاد با تشيع مَهدَوى و تشيع ولايت فقیهی (که هر دو صفوی هستند) تفاوت اساسی دارد، و فی الواقع يک جريان اسلامى و پیروزمند بوده و در مسیر «حرکات توحیدی» قرار دارد. آری؛ اگر در امر مسلمانی صداقت وجــود داشته باشد، همۀ شاخه ها و مذاهب اسلامی می توانند مناهج اســــلامیت به حساب آیند؛ چرا که همۀ آنها از یک اصل نشأت گرفته اند؛ و به شرطی که هدف اساسی پیروی از قرآن و سنن محمدی و در نظر داشتن خـــلافت راشده باشد، و پذیرش اختلاف آراء و اجتهاد متفــاوت و حاکميت ناشى از «انتخابات و مردمسالارى» امری بدیهی و مشروع تلقی گردد. و طبعا از نظر قـــرآن مُنزل و حضرت محمد و خلفاى راشده (و من جمله از نظر علی و نهج البلاغه) کسى به غیر از الله «مَعصوم و مُطلق» و فوق زمان و مکان نيست؛ و همه در محدودهٴ «نقد و بررسى» قرار دارند. بگذریم از اینکه خود آیات قرآن و احادیث رسول هم راکد و بلا تفسير نيستند، و همۀ آنها در زمان و مکان خود مفهـوم و راهگشا و نجــات دهنده و بنابر شرایط خود اِعمــال و اجــراء می شوند، و در اين ميدانِ «وسیـــع و مُتنَوع» این مردم مسلمان و فهم انتخـــاب کنندهٴ آنهاست که منهج و روشی را حاکمیت می بخشد. و بالاخره هيچ کسى حق ندارد با تکيه بر زور سلاح و شمشیر درک و فهم خود را بر دیگران تحميل نماید. و آزادى انتخابات و کسب رأی مردم براى مدتی مُحدد (نظام مردمی - مردمسالاری) تنها طریق ایجاد «حکومت مشروع» است.
ســازمان مــوحدین آزادیخــواه ایــران
۱۴ جمادی الاول ۱۴۳۲ - ۲۸ فروردین ۱۳۹۰ 

۱۳۹۰ شهریور ۳۰, چهارشنبه
 نويسنده : متين سروش

يكي از موضوعاتي كه دانستن آن براي همة مردم و به صورت اخص براي بعضي از اهل سنت كه در ساير كشور هاي جهان و از جمله افغانستان، به فكر امرار معيشت خود از طريق برقراري رابطه با دولت ايران هستند، لازم و ضروري است، شناختن دامهاي است كه رژيم ايران در پيش روي چنين كساني ميگستراند تا بعد از به دام انداختن آنان، ايشان را رام خود ساخته و در جهت رسيدن به مقاصد مذهبي و سياسي خود از آنها كار بگيرد!

حكومت ايران در ميان حكومتهاي كه در دنيا وجود دارد ، يكي از خبيث ترين و خطرناكترين و مكارترين رژيمهاي است كه براي رسيدن به اهداف شوم خود از هيچ وسيله اي فرو گذار نميكند و اين وسايل از تشويق و ترغيب و تمويل و رشوت و دادن امتياز هاي مخصوص گرفته تا ترور و كشتار و غيره ... ميتواند باشد اما از جمله خطرناكترين وسايلي كه حكومت ايران از آن براي به دام انداختن شكار هاي خود، استفاده فراوان ميكند ، دست بردن به فجيع ترين شيوه هاي غير اخلاقي يعني فحشاء و منكرات است.

اين سياست مخصوصا در عرصة سياست خارجي اين كشور تبعات بسيار بدي براي ملتها و منافع فراوان براي اين رژيم در پي آورده است .

در مورد كشور افغانستان ، تا جايي كه به تعداد زيادي از مقامات بلند پايه و دون پاية دولت افغانستان و همچنين افراد سرشناس و داراي موقعيتهاي حساس اجتماعي مربوط ميشود، متاسفانه دولت ايران با استفاده از اين شيوه هاي كثيف، توانسته است كسان زيادي را جبرا به استخدام خود در آورده و از آنان براي جاسوسي و حمايت از پيشرفت برنامه هاي برون مرزي خود استفاده فراوان ببرد.

طريق گستردن اين دامها به اين شكل است كه افراد مورد نظر را اولا توسط جاسوسخانه هاي كه به نام سفارت و كنسولگري در اين كشور ها دارد شناسايي و سپس با آنان ارتباط ميگيرند. از آن جاي كه هر شخص از خود داراي نكات ضعفي است و در كشورهاي مانند افغانستان، مردم به بيچاره گيهاي فراوان مواجه هستند، در بسياري از مواقع دولت ايران توانسته است بسياري از مقامات دولتي را حتي با دادن فقط چند ويزة كشور ايران در هر ماه، گول زده و از آنان به نفع خود استفاده ببرد. اما افراد به تناسب موقعيتي كه دارند و استفادة كه از آنان ميشود، در نزد رژيم ايران تفاوت ميكنند، براي مثال، تعدادي از اين گونه افراد سست عنصر از جانب رژيم ايران به اين كشور دعوت ميشوند و بعدا در آنجا از آنها استقبال گرمي به عمل مي آورند و زمينه را به صورت بسيار طبيعي بدون اين كه خود اين افراد متوجه باشند براي شان چنين مساعد ميكنند كه مثلا اين افراد، ظاهرا به صورت بسيار پنهاني با زنان زيبا روي و فاحشة ايراني كه از اعضاي رژيم هستند، همبستر شوند! اما اين بدبخت هاي فريب خورده نميدانند كه در حال انجام فعل، به صورت مخفيانه از آنان يكسر فيلم تهيه ميكنند!

مقامات ايراني در مرحلة بعدي در جلسة خصوصي فرد قرباني را در جريان اين كار قرار ميدهند! كه البته خدا ميداند در آن لحظه آن مرد بيچاره چه حال و احوالي دارد! اما ديگر كار تمام است و برايش گفته ميشود كه اين سند شما نزد ما محفوظ است و به جايي درز نميكند، اما اگر شما خواسته باشيد كه از فرمان ما سرپيچي كنيد اين سند به صورت آزاد ميان مردم پخش شده و آن گاه ميدانيد كه چه پيش خواهد آمد!

اين فرد واقعا بيچاره، به كشور خود مي آيد و مثلا يا رئيس جمهور است، يا وزير است يا رئيس امنيت ملي است يا رئيس و يا عضو فلان شورا است و يا رئيس كدام رسانه است يا رئيس كدام حزب و نهاد اجتماعي است و .... اين فرد هيچ چارة ندارد جز آن كه با تمام وجود خود را در خدمت پروژة ايران قرار دهد و تا وقتي بميرد هيچ چاره اي به جز متابعت محض از دستورات رژيم ايران ندارد و حاضر است هر كاري بكند!

البته نه اين كه اين كار فقط در داخل ايران قابل اجرا باشد بلكه در داخل كشور نيز ميتوانند به وسيلة عوامل خود چنين مصيبتي را بر فرد مسكين تحميل نمايند!

به همين ترتيب رشوت هاي ايراني نيز بسياري از مردم را تباه كرده است! وقتي وزيري به ايران ميرود ، در همان جا برايش بسته اي تقديم ميكنند كه تحفه ناميده ميشود و وقتي جناب وزير آن را باز ميكند مي بيند مبلغ دو صد هزار دالر امريكايي در آن وجود دارد كه در كاغذي روي آن نوشته است ، اين مبلغ هديه جمهوري اسلامي به شخص شماست و هيچ حساب و كتابي ندارد! وزير كه اين پول را گرفت فردا در چوكي وزارت ، بايد به نفع ايران گپ بزند مانند كرزي كه ديديم ماهيانه همين مقدار پول به صورت رشوت از ايران دريافت ميكرد، و به همين علت و علتهاي ديگري كه قبلا ذكر كردم، وقتي كانتينر هاي مواد منفجره و سلاحهاي ايراني از مرز رسمي كشور افغانستان! وارد كشور ما شده و ميشود و در بين راه دستگير ميشود و اعلان هم ميشود! اما دو روز بعد ديگر از آن پرونده تا به امروز خبري نيست كه نيست!! و يا وقتي هزاران جلد كتاب بر ضد اهل سنت از طريق همين مرز وارد افغانستان گرديد و باز دستگير شده و به امنيت ملي سپرده شد، در آن جا ديگر كسي لايش را بالا نميكند و.!!

اينها همه عواملي است كه موجب شده است رژيم ايران در افغانستان نفوذ فراوان داشته باشد و چاره اين كار و نجات مردم افغانستان ، تغيير بنيادي اين رژيمها و افرادي است كه در چوكي قدرت در كشور ما تكيه زده اند از كه تا مه!

اگر چنين شود، آن وقت ميتوان گفت كه ما كشوري براي خود داريم ! و در صورتي كه چنين نشود اين بازي همچنان به نفع دولت ايران ادامه پيدا خواهد كرد!

محض خدا اگر كساني هستند كه تا به حال به اين دامها گرفتار نشده است متوجه باشند كه در اين دام نيفتند كه عاقبتي به جز رسوايي ندارد.