دوست عزیز به وبلاگ حقیقت ایمان خوش آمدید
امید است که از مطالب موجود در این وبلاگ استفاده بهینه نموده و با نظرات خویش ما را در جهت پیشبرد هر چه بهتر آن یاری نمایید.
این وبلاگ از تمامی مطالب مفید و سودمند شما استقبال میکند. لطفا مطالب خود را به آدرس ایمیل زیر برای ما ارسال نمایید:

hamid.ma66@yahoo.com
۱۳۹۰ تیر ۸, چهارشنبه
به قلم: ابراهیم عبدالرحمن ترکی  مدير سایت المختصر 
سنی نیوز:  ژیم سوریه از بدترین نظام های حاکم در کشورهای عربی بشمار می رود. دو برادر مجرم و جنایتکار تاریخ "حافظ الاسد" و "رفعت الاسد" در سال 1982بیش از 30 هزار طفل ، مرد و زن بیگناه را در شهرستان "حمات" با بیرحمانه ترین شیوه بقتل رساندند که تاریخ سوریه این فاجعۀ وحشتناک را هرگز فراموش نخواهد کرد.
چنانکه این دو سفاک در سال 1980 زندان "تدمر" را به کشتارگاه مبدل نمودند. علاوه بر این جنایات رژیم حافظ الاسد در لبنان و اردوگاه های فلسطینی ها جنایاتی جنگی را نیز مرتکب شده اند.
سه سال پیش نیز در زندان "صندیانا" قتل عام هولناکی صورت گرفت که افلام مستند شاهد حال بوده  و ماهر الاسد را نشان میدهد که از کشته شدگان فلمبرداری مینماید!
این دو مجرم سفاک و خوانخوار به تأسی از پدر خون آشام و جبار شان همچو جنایات ننگین را مرتکب میشوند و مصداق آیۀ کریمه هستند که میفرماید:( و لَا يَلِدُوا إِلَّا فَاجِرًا كَفَّارًا) [نوح : 27] «و جز فرزندان بزهکار و کافر سرسخت نمی زایند و به دنیا نمی آورند»
و در حال حاضر نیز شاهد جنایات و جرایم این دو برادر سفاک و خون آشام در سوریه هستم که چگونه در مقابل تظاهرات مسالمت آمیر مردم با شیوۀ وحشیانه و ضد انسانی عمل نمودند! کسانیکه بر عکس بشار الاسد پا گذاشته اند پاهایشان را قطع نمودند و این همان سیاستی است که اسلاف وی چون فرعون دیکتاتور با مردم مصر  عملی نموده است وی به مردم مصر با تهدید و وعید می گفت:(فَلَأُقَطِّعَنَّ أَيْدِيَكُمْ وَأَرْجُلَكُمْ مِنْ خِلَافٍ وَلَأُصَلِّبَنَّكُمْ فِي جُذُوعِ النَّخْلِ وَلَتَعْلَمُنَّ أَيُّنَا أَشَدُّ عَذَابًا وَأَبْقَى) [طه : 71 - 73]  «بیگمان دستهایتان و پاهایتان را عکس یکدیگر قطع می کنم. و شما را بر فراز شاخه های درختان خرما به دار می آویزم. و خواهید دانست که کدام یک عذابش سخت تر و پایدارتر است».
کشتار بیرحمانه در خیابانها آسانترین کاری است نزد مجرمان و تبهکاران، چنانکه قرآن کریم میفرماید: (وَقَالَ الْمَلَأُ مِنْ قَوْمِ فِرْعَوْنَ أَتَذَرُ مُوسَى وَقَوْمَهُ لِيُفْسِدُوا فِي الْأَرْضِ وَيَذَرَكَ وَآلِهَتَكَ قَالَ سَنُقَتِّلُ أَبْنَاءَهُمْ وَنَسْتَحْيِي نِسَاءَهُمْ وَإِنَّا فَوْقَهُمْ قَاهِرُونَ)  [الأعراف : 127]   «اشراف قوم فرعون گفتند:آیا موسی و پیروان او را آزاد رها می سازی تا در سرزمین(مصر آزادانه) به فساد پردازند و تو ومعبودان تو را ترک گویند؟ گفت: پسران آنان را پیوسته خواهیم کشت و دختران شان را زنده نگاه می داریم و ما بر ایشان کاملا مسلط هستیم».
رژیم استبدادی و ستمگر سوریه سربازان و افسرانی را که حاضر به قتل تظاهرکنندگان نشدند به قتل رسانده سپس ادعا نموده که باندهای مسلح آنها را به قتل رسانده اند! شروع این قیام مردمی وقتی صورت گرفت که برخی از کودکان شهرستان درعا بر دیوارها نوشتند که "ای دکتور نوبت تو هم می رسید" و "مردم سرنگونی رژیم را می خواهند" سپس مزدوران سفاک رژیم دیکتاتوری سوریه این کودکان را معصوم را شکنجه داده و ناخونهای آنها را کشیدند!!.
اما در مورد سرکوب نمودن آزادی بیان، رژیم سوریه از رژیم های استبدادی بی نظیری در تاریخ بشریت است! مردم سوریه از چهار دهه به این طرف حق سخن گفتن و انتقاد را نداشته دهانهای ایشان را پلمب نموده اند.
و از جنایاتی که رژیم سفاک سوریه در حق مردم مظلوم سوریه مرتکب شده: نژاد پرستی، فرقه گرایی،تحویل دادن تپه های جولان بدون جنگ به دشمن! رژیم سوریه چند ساعت پیش از بیرون نمودن نیروهای این کشور از جولان اعلان نمود که منطقۀ جولان بدست دشمن سقوط کرد!! و تا امروز هم این رژیم خائن از مرزهای اسرائیل نگهبانی می کند تا جائیکه باقی ماندن این رژیم یکی از آرزوهای یهود است! پس آیا همچو رهبران خائن به اسلام، مدافع مصالح دشمنان نیستند؟
بنابراین رژیم سوریه در حال سقوط سریع و غیر مترقبه است. چنانکه مردم تونس از شر رژیم "زین" سفاک نجات یافتند عنقریب مردم سوریه نیز از پلیدی و کثافت رژیم کفری نصیری نجات خواهند یافت.
عواملی که سقوط رژیم سوریه را حتمی ساخته بسیار اند که در رأس آن نقاط زیر قرار دارد:
فشار های گوناگون بر مردم مظلوم و بیچاره و نارضایتی آنها از رژیم از چندین دهه به این طرف، ضعف و بی تجربگی رهبران سیاسی این کشور و ضعف و بی کفایتی بشار و روشهای احمقانه و ظالمانه و متهورانه برادر سفاک وی (ماهر)و  وجود اختلاف بین هردو.
آری، نباید به خطاب متعالی و متکبرانۀ اول بشار الاسد به مردم سوریه فریب خورد زیرا روش فرعون منشان همین گونه است. فرعون هم به مردم مصر اخطار داده آنها را تهدید نموده می هراسانید:(فَأَرْسَلَ فِرْعَوْنُ فِي الْمَدَائِنِ حَاشِرِينَ (53) إِنَّ هَؤُلَاءِ لَشِرْذِمَةٌ قَلِيلُونَ (54) وَإِنَّهُمْ لَنَا لَغَائِظُونَ (55) وَإِنَّا لَجَمِيعٌ حَاذِرُونَ)  [الشعراء : 53 - 56] «پس فرعون(مأمورانی) به شهرها فرستاد تا (نیرو) جمع کنند. (و گفت) اینها گروه اندک و ناچیزی هستند. آنان ما را بر سر خشم می آورند.(لیکن) ما گروهی هستیم محتاط».
و نه به خطاب دومی اش که از موقف خود تنازل نموده و نرمی نشان داده فریب خورد! بلکه در انتظار خطاب سومی وی باشیم که مانند "بن علی" و "حسنی" سر تسلیم را در مقابل مردم خم نموده یا فرار و یا در چنگ ملت قرار خواهد گرفت.
مردم سوریه با قیام مبارک شان بزرگترین موانع ترس روانی را در سرزمین های عرب درهم شکستند و این قیام مردمی که از پنج هفته به این طرف علی الرغم کشته شدن و زخمی شدن صدهاتن از مبارزان ادامه دارد مژدۀ است برای آزادگان و آزادی خواهان جهان اینکه انقلاب مردمی در سوریه برگشت ناپذیر بوده تا سرحد پیروزی ادامه خواهد یافت و رژیم در برابر این کرۀ برفی که از بالا لولیده و در حال رشد بطرف پائین می آید هرگز مقاومت نکرده عاجر و ناتوان است و انقلابی ها هر روز به پیروزی های جدیدی نایل شده و مردمان شهرستان های دیگر نیز با ایشان می پیوندند و علیه رژیم ظالم و ستمگر اعلان جنگ می کنند. تا بحال بیش از 20 شهرستان در این تظاهرات شرکت دارند و رژیم با گذشت هر روزی طرفداران خودرا از دست میدهد.
رژیم راهش را گم کرده و سیاست دوگانه را در پیش گرفته است! از یکسو دست به سرکوب مردم بیگناه می زند و از سوی دیگر از مواقف تند و تهدید آمیز خود کاسته است، چنانکه دیده شد در یک جمعه کسی به قتل نرسید و در جمعۀ بعدی هشتاد نفر به قتل رسید! و از جمله تنازلات رژیم الغا نمودن حالت قیود استثنایی و آزادی زندانیان و دادن تابعیت به اکراد است! لکن تقاضاهای مردم بالا می رود زیرا در ابتدا خواهان آزادی بیان و اصلاحات شدند تا اینکه رفته رفته خواهان سرنگونی رژیم سفاک شدند، همچنان وسایل و ابزار قیام مردمی نیز پیشرفته شده و زمانی رسید که در هر شهری کمیتۀ های مردمی تشکیل شد و زمینه برای شکل گیری اعتصابات و حضور یابی در یکی از میدان ها "آزادی" را آماده ساخت تا از این راه پایه و مرکز قیادت قیام مردمی روشن و معلوم باشد چنانکه در تونس و مصر از این تجربه استفاده بعمل آمد.
تلاشهای رژیم سوریه در سرنگون و ریشه کن نمودن قیام مردم به شکست مواجه شد و آخرین تلاش آنها این بود که جنبش مردمی را به نام یک حرکت سلفی مسلح معرفی نمایند و در این راستا سلاح های مختلف را که گویا از مسجد جامع عمر بدست آوردند به نمایش گذاشتند که این حیله نیز به شکست مواجه شد.
تلاشهای رژیم در نشان دادن تلفات در صفوف گروه های مسلح و انتقال دادن پول توسط افراد سرشناس رژیم به خارج و صادر نمودن فرمان از سوی استخبارات به جهات امنیتی مبنی بر اینکه تعداد کشته شدگان هر چه کمتر نشان داده شود و جرایم و جنایات رژیم در شهرستان حمات و زندانها پوشیده نگهداشته شود!! این همه نشان میدهد که رژیم سوریه مانند رژیم های تونس و مصر از قیام سرنوشت ساز مردمی سخت در هراس است.
آری، محاسبه و زندانی شدن رئیس جمهور بزرگترین کشور عربی (مصر) و دست کشیدن کشور های غربی از حمایت او و بی تفاوت ماندن شان در قبال مزدوران و پشتیبانی از قیام های مردمی در این کشورها بخاطر تأمین مصالح شان... پا های سران رژیم سوریه را به لرزه در آورده است.
من مطمین هستم که رموز رژیم سوریه هوا پیماهایی را برای فرار کردن آماده ساخته اند چنانکه "خامنه ای" و "احمدی نجاد" از ترس قیام مردمی نهضت سبز در سال 2008 خود را آمادۀ فرار نموده بودند.
خاطر نشان باید کرد تظاهراتی که به حمایت از بشار در خیابانها بیرون می آمدند نیز متوقف شد، چنانکه گفته اند "خائن خائف است" ایشان از راه پیمایی طرفداران خود نیز در هراس اند که مبادا علیه رژیم کودتا کنند!!
بدون شک نصر و پیروزی با صبر و شکیبایی انجام می پذیرد.
 آیا مردم مصر گمان می بردند که روزی حسنی و رژیم وی سرنگون گردد؟! هدف نهایی تظاهر کنندگان در مصر اصلاحات و جلوگیری از به ارث بردن ریاست کشور بود اما آنچه رخ داد توانایی آنها را نشان داد که بیشتر از آزروها و خواسته های شان است.
و مردم سوریه نیز قدرت و توانایی شان به مراتب از خواسته ها و مطالب  شان بالاتر است.
بنابر این مردم شریف و انقلابی سوریه از همین الان باید لیستی از جناتیکاران سرشناس و غیره کسانیکه در خونریزی و تبهکاری شریک هستند را آماده سازند تا مورد مجازات قانونی قرار گیرند و کسانی را که هنوز هم از رژیم ستمگر حمایت میکنند به توبه و بازگشت به آغوش ملت دعوت شود قبل از اینکه ساعت مجازات فرا رسد.
بدون شک موفقیتی بزرگی را که مظاهره کننده گان بدست آوردند اینست که انقلاب مردمی را به همان شکل مسالمت آمیزش حفظ نمودند و به دشمن این فرصت را ندادند تا به بهانۀ شورش مسلحانه آنها را سرکوب کند زیرا رژیم تلاش مذبوحانه بخرج داد تا قیام مسالمت آمیز مردم را به یک شورش مسلحانه علیه دولت معرفی نموده به نفع خود بهره برداری کند تا بتواند با ضربۀ نظامی مقاومت مردمی را قمع کند اما تیر شان به هدف نخورد. موفقیت این قیام سترگ کمر پروژۀ صفوی را خواهد شکست و مدد و کمک همکیشان رژیم سفاک سوریه در لبنان را نیز قطع خواهد نمود و برگشت کشور عراق را به آغوش مسلمانان فراهم خواهد ساخت:( وَاللَّهُ غَالِبٌ عَلَى أَمْرِهِ وَلَكِنَّ أَكْثَرَ النَّاسِ لَا يَعْلَمُونَ)  [يوسف : 21]  «و الله بر کار خود چیره و مسلط است ولی بیشتر مردم نمیدانند».
لکن سوال اینجاست که: سناریوی سقوط رژیم سوریه چگونه خواهد بود؟
 آیا با تضاد و اختلاف میان دو برادر (بشار و ماهر) بر چگونگی اداره و پیشبرد نبرد علیه انقلابی ها؟
یا با قرار گرفتن ارتش در پهلوی مردم؟
یا با کودتا نمودن افسران سنی مذهب در داخل ارتش؟
یا با کودتای سفید علیه رئیس توسط خویشان یا یکی از نماد های قدرتمند رژیم و افسران ارتش؟
یا با مداخلۀ بین المللی چنانکه در لیبیا صورت گرفت؟
یا با یک شورش مردمی قوی و گسترده در یکی از روز های جمعۀ تاریخی؟
این احتمالاتی است ما حدس می زنیم و الله متعال از امور غیب و نهان با خبر است اما به گمان اغلب الله متعال از جهتی این رژیم را سقوط خواهد داد که اصلا کسی گمان آنرا نمیبرد چنانکه سنت الهی همیشه در طول تاریخ علیه ستمکاران و ظالمان چنین بوده که ظالمان و طاغوتیان را از راهی سرنگون نموده که هیچ کسی گمان نمیکرد.
آیا کسی گمان میکرد جرقۀ قیام مردمی سوریه از چند کودکی که بر دیوارها عباراتی را نوشتند افروخته خواهد شد!

۱۳۹۰ خرداد ۱۵, یکشنبه
برگرفته از انجمن اینترنتی مسلمانان http://1.mosalman.net/forum.php

پیشگفتار

(إن الحمد لله والصلاة والسلام علی رسول الله وعلی آله الاطهاروصحبه الاخیار)

در حال حا ضر ما با دشمنانی مکار و حیله گر مسلمان نمایی مواجه و رو در رو قرار داریم که دست شیطان را از پشت بسته اند و در همه ی عرصه ها باظاهری خیرخواهانه وبه عنوان غمخوار مسلمانان حضور فعال دارند و دم از وحدت مسلمین میزنند و از سه مثلث زر، زور و تزویر با زرنگی خاصی در جهت اهداف شوم خویش نهایت استفاده را کرده و میکنند.

این دشمنان مکار و فتنه جوی که به بهانه ی محبت با اهل بیت پیامبر-رضوان الله علیهم اجمعین- توهین به الگوهای دینی مسلمانان اهل سنت را وظیفه ی دینی خود می پندارند و نام شیعه را برخود گذاشته اند درحقیقت شیعه نیستند بلکه رافضی و سبائی اند؛ چون به گفته ی یکی ازدانشمندان : "اگرشیعه ای دیدیم که با اصحاب پیامبر-رضوان الله علیهم اجمعین - یا حتی یک فرد آنان کینه داشته باشد او شیعه نیست بلکه رافضی و سبایی است

این رافضی ها هستند که به خاطر انتقام از اسلام و مسلمین منافقانه تظاهر به اسلام می کنند و برای رسیدن به این هدف، صحابه و عرض و شرف رسول خدا صلی الله علیه وسلم را انتخاب کرده اند تا بتوانند اسلام را از ریشه و اساس منهدم و ویران سازند و با سلاح دین، دین و دینداران را به کوبند

(يُرِيدُونَ لِيُطْفِئُوا نُورَ اللَّهِ بِأَفْوَاهِهِمْ وَاللَّهُ مُتِمُّ نُورِهِ وَلَوْ كَرِهَ الْكَافِرُونَ)صف 8)

آنان می خواهند نور یعنی آیین خدا را با گمانهای باطل و سخنان ناروای دهان خود خاموش گردانند و از گسترش آن جلوگیری کنند، ولی خداوند نور یعنی آیین خود را کامل می گرداند، هرچند که کافران دوست نداشته باشند.

این یک امر مسلم و قطعی است که تا اسلام با قی است این کینه توزیها ادامه خواهد داشت،دشمنان اسلام درطول تاریخ سعی بر آن داشته اند تا با دروغ پردازی و حرَافی و باتبلیغات خصمانه و ماهرانه ی خودشان، چهره ی شخصیت های محبوب اسلام و قرآن یعنی صحابه را که خداوند در کلام پاکش رضایت و خشنودی خویش را از آنان با صراحت اعلام داشته است، مخدوش نمایند که متأسفانه در حال حاضر ناآگاهی مسلمانان از سیرت صحابه، به ویژه خلفای راشدین و همچنین بی توجهی علما و رهبران مذهبی نسبت به ترفندهای به کارگرفته شده ی دشمنان دین و قرآن، زمینه ی مناسبی برای تبلیغات خصمانه ی آنان فراهم ساخته است.

شناخت روافض

روافض جمع رافض به معنی ترک کننده و رها کننده است، رافضه گروهی که پیشوای خویش را رها کنند و از او باز گردند

روافض دشمنان واقعی اسلام و مسلمانان اند و بنا به اقتضای زمان در مناسبتها و موقعیتها در قالب های گوناگونی ظاهر شده اند و در هر مقطع و دوری از تاریخ با استفاده از فرصتهای بدست آمده، با حفظ ماهیت خویش رنگ عوض کرده و به نامی موسوم گشته اند، اساس این فرقه بر تباه کاری، فساد اخلاقی تحت پوشش صیغه، دشمنی با صحابه، سنی ستیزی، تقیه و اختلاف نهاده شده است و یقینا فساد، فساد به بار می آورد.

این گروه در زمان رسول خدا صلی الله علیه وسلم در شکل منافقین و در اواخر دوران خلافت حضرت عثمان رضی الله عنه در قالب سبائیها ظاهر گشت، از سال 906هجری قمری شکل صفویه را به خود گرفت و بنام تشیع صفوی جنایات بی شماری مرتکب گردید که خود بحث جداگانه ای را می طلبد.

نخستین کسی که نام "رافضه"را براین گروه اطلاق کرد

هر چند گروهک ضاله رافضه همان سبائیهای منافق صفتی بودند که عبدالله بن سبا یهودی آنان را سازمان دهی کرد و به مخالفت با اسلام و صحابه، به ویژه با حضرت عثمان رضی الله عنه واداشت، ولی نخستین کسی که نام"رافضه" را بر این گروهک ضاله اطلاق کرد زید بن علی(زین العابدین) بن حسین -رضی الله عنهم-، بود.

نشوان حمیری در کتاب"حورعین" ص185 می نویسد: شیعیان هنگامی که با زید بن علی بن حسین بیعت کردند درباره ی ابوبکر صدیق و عمرفاروق رضی الله عنهما به او گفتند: "إن برئت منهما وإلا رفضناک" ( اگر از ابوبکر و عمر تبرّا کنی و بیزاری جویی ما با تو هستیم و گرنه، با تو همراهی نمی کنیم)!؟

زید از توهین به آندو یار با وفای رسول خدا امتناع کرد و به آنان گفت : پدرم برایم روایت کرده است که رسول خدا صلی الله علیه وسلم برای حضرت علی رضی الله عنه فرموده است : "إنه سیکون قوم یدّعون حبّنا،لهم نبزیعرفون به،فإذا لقیتموهم فا قتلوهم فإنهم مشرکون" (گروهی هستند که ادعای محبت ما را می کنند، آنان دارای خوی و خصلتهای پست و زشتی می باشند که با آنها شناخته می شوند پس هرگاه با آنان رو برو شدید ایشان را بکشید؛ چرا که ایشان مشرک اند) سپس "زید" رو کرد به شیعیان و گفت :

"اذهیوا فأنتم (الرافضه)"! ازکنارم دور شوید و بروید، شما همان رافضی ها هستید .

بعد از آن، شیعیان به را فضه ملقب شدند تا آنجا که این لقب بر آنان گران آمد و از آن پیش حضرت صادق شکایت کردند چنانچه دراصول کافی ج5ص34 به نقل از کتاب "اهل بیت ازخود دفاع می کنند"ص 55 آمده است :"شیعیان نزد امام صادق آمدند و گفتند: چه کنیم ما به لقبی متهم شدیم که پشت ما را سنگین کرده و دلهای ما دارد می ترکد و حاکمان خون ما را به خاطر آن حلال می دانند؟

فرمودند: الرافضه؟! منظور رافضه است؟ گفتند : بله، فرمودند: نه، والله، آنها نیستند که اسم شما را رافضه گذاشتد، "الله سماکم الرافضه" خداوند شما را رافضه خوانده است.

حاصل کلام اینکه :رافضه فرقه ای از شیعه و اسم منسوب به آن "رافضی" است، و رافضی یعنی یک فرد رافضی مذهب.

و به گفته ی شاه نعمت الله ولی:

رافضی کیست؟ دشمن بوبکر خارجی کیست؟ دشمنان علی



بنیان گزار روافض

بنیان گزار این فرقه ی ضالّه عبدالله بن سبا یهودی است، وی ازیهودی های یمن بود که در اواخر دوران خلافت حضرت عثمان رضی الله عنه مدعی اسلام شد، گرچه او تظاهر به اسلام نمود اما در حقیقت بر یهودیتش باقی ماند و براساس آن سمپاشی کرد " او چنین وانمود می کرد که گویا با اهل بیت پیامبر رضی الله عنهم محبت دارد، لذا به ولایت آنان و بیزاری از دشمناشان - که گویا صحابه ی پیامبر بودند - دعوت میکرد نوبختی می گوید : " سبائیها به امامت علی -رضی الله عنه - قایل بودند و اعتقاد داشتند که امامت فرض است و از سوی خدا تعیین می گردد آنها پیروان عبدالله بن سبا هستند، ابن سبا از کسانی بود که بر ابوبکر و عمر و عثمان و دیگر صحابه آشکارا طعن وارد می کرد و از آنان بیزاری می جست" و نیز میگوید :عبدالله بن سبا اولین کسی بود که از فرض بودن امامت علی- رضی لله عنه- و اظهار بیزاری از دشمنانش سخن گفت از اینجا است که کسانی که با شیعه مخالفند می گویند : "اصل رفض از یهودیت است

ابو عمرو کشی یکی از علما و مراجع بزرگ شیعه در کتاب خویش بنام " معرفة الناقلین عن الأئمة الصادقین" معروف به " رجال کشی" ص108 می گوید : عده ای از اهل علم حکایت کرده اند که عبدالله بی سبا مردی یهودی بود که مسلمان شد و با علی علیه السلام دوستی کرد، او قبلا که هنوز یهودی بود درباره ی یوشع بن نون - که پس از موسی علیه السلام آمده است - می گفت : یوشع وصّی موسی است، ابن سبا وقتی که مسلمان شد درباره ی علی نیز چنین ادعایی کرد و از فرض بودن امامت علی و اظهار بیزاری از دشمنانش - یعنی صحابه - سخن گفت.

حاصل کلام

آنچه از نصوص و کتب معتبر شیعه از قبیل : " انوار نعمانیه" از نعمت الله جزایری، "المقالات والفرق" از سعدبن عبدالله قمی، "تنقیح المقال" از ما مقانی، و غیره، بدست می آید این است که : عبدالله بن سبا نخستین کسی بود که بر ابوبکر صدیق و عمر فاروق و عثمان ذوالنورین و سایر صحابه - رضی الله عنهم- آشکارا طعن وارد کرد و به آنان توهین نمود و مدعی شد که حضرت علی وصّی و جانشین پیامبر-صلی الله علیه وسلم- است و امامت وی فرض و از سوی خدا تعیین گردیده است.



دشمنان قسم خورده ی اسلام که از موج اسلام خواهی به وحشت افتادند و در میادین نبرد و حتی در میدان تفکر و اندیشه ازجان فدایان اسلام شکست خوردند و نتوانستند جلو انتشار دین را بگیرند، باحفظ ماهیت خویش رنگ عوض کردند و ظاهر اسلامی به خود گرفتند و به فکر آن افتادند که زیر پرچم اسلام ، نیش زهر آگین خویش را بر پیکر دین فرو نشانند و به بها نه ی محبت با اهل بیت، انتقام خود را از پیامبر خدا صلی الله علیه وسلم و یاران با وفایش بگیرند؛ لذا سردسته ی منافقان عبدالله بی ابیّ، عرض و شرف و ناموس رسول خدا، ام المؤمنین عایشه ی صدّیقه را هدف توهین های بی باکانه ی خود قرار داد و به آن طیّبه ی طاهره افترا بست و عبدالله بن سبا یهودی، یاران با وفای رسول خدا رضی الله عنهم را هدف تبلیغات زهرآگین خود قرار داد و تخم تفرقه و اختلاف را در میان امت پاشاند که این روند کماکان ادامه دارد و درحال حاضر رژیم ولایت فقیه ایران به پیروی از دو ابن، سیاست رافضی گری را شدیدا دنبال می کند و در راستای اهداف شوم منافقان و سبائیها سرمایه ی هنگفتی صرف تبلیغات هدف مندانه ی خود می نماید.

معتقدات روافض

دشمنی با اسلام و مسلمانان از همان اوان بعثت رسول اکرم صلی الله علیه وسلم شروع و با گسترش اسلام بر دامنه ی آن افزوده شد، این کینه توزی و خصومت نسبت به اسلام و مسلمین همچنان ادامه دارد و ادامه نیز خواهد داشت؛ چرا که تا اسلام باقی است این کینه توزیها ادامه خواهد داشت هر چند دشمنان اسلام با در نظر داشت موقعیت خویش چهره های متفاوتی به خود گرفته اند و به دسیسه ها و دشمنی ها ی خویش رنگ دیگری داده اند.

یک عده از دشمنان اسلام با شمشیر و با انواع سلاح های سرد و گرم به مقابله با اسلام برخاستند و در میادین نبرد با مسلمانان به جنگ و زور آزما یی پرداختند که با شکست خوردن از مبارزین جان برکف اسلام، از صحنه ی نبرد کنار رفتند و یا کنار زده شدند و سرانجام دست از مبارزه و ستیز برداشتند، ولی عده ای دیگر از دشمنان قسم خورده ی اسلام مانند روافض که خطرناکتر از گروه نخست میباشند، در میان مسلمانان نفوذ کردند و با تظاهر به اسلام خودشان را همچون زالو بر پیکر اسلام چسپاندند و مانند یک غده ی سرطانی عمل کرده و میکنند

روافض با هدف قرار دادن اساس اسلام، همه ی تلاششان را برای از میان بردن مکتب پیامبر به کار بسته و سعی کرده اند تا اسلام را تخریب کنند، باوارونه جلوه دادن حقایق و تفسیر و تأویل مغرضانه و جهت دار از قرآن و با استفاده از احادیث ساخته شده ی خویش، درصدد بر آمده اند تا به هر طریق ممکن چهره ی واقعی اسلام را مسخ و مردم را نسبت به پرچم داران اسلام بدبین نمایند، بدین خاطر تا توانسته اند از زبان پیامبر و ائمه دروغ بافته و به نام دین و اهل بیت به خورد مردم داده اند.

ما در این نوشتار جهت روشن شدن حقایق، به برخی از معتقدات این گروهک ضالّه که برگرفته شده از کتب و متون معتبر خود ایشان است اشاره می کنیم تا مسلمانان این قشر به ظاهر وحدت خواه را بهتر و بیشتر بشناسند.

امامت: بنا به اعتقاد شیعیان امامیه، امامت رکنی از دین و اصلی از اصول دین ایشان است، آنان معتقد به امامت و جانشینی بلافصل حضرت علی بن ابی طالب -رضی الله عنه - میباشند، روافض از این هم پا را فراتر گذاشته و معتقدند که پیامبرصلی الله علیه وسلم حضرت علی را وصیّ و جانشین خود مقرر کرده و امامت وی از جانب خداوند تعیین گردیده است و همه ی انبیا نیز به ولایت علی اقرار نموده اند و از آنان عهد و پیمان به ولایت علی و اولاد او گرفته شده است و پیامبران هم مردم را به ولایت علی و اولاد وی دعوت کرده اند!!؟

چنانچه ملا باقر مجلسی در بحارالانوار جلد 11 ص 60 حدیثی را از قول رسول خدا صلی الله علیه وسلم نقل کرده که ایشان فرموده اند:" یاعلی، ما بعث الله نبیا إلاوقد دعاه إلی ولایتک طائعا أوکارها" !!؟ (ای علی! خداوند هیچ پیامبری را مبعوث نکرده است مگراینکه اورا به ولایت تو فرا خوانده و از او پیمان گرفته است چه راضی به آن بوده یا نبوده به هر حال از او پیمان گرفته شده است) !!؟

از ابوجعفر( امام باقر) نقل کرده اند که گفته است :" ان الله تبارک وتعالی أخذ میثاق النبیین بولایـة علی" ( خداوندتبارک وتعالی ازپیامبران عهدوپیمان به ولایت علی گرفته است)

و همچنین از ابوعبدالله (امام صادق) روایت کرده اند که فرموده است:" ولایتنا ولایة الله لم یبعث نبیّ قطّ إلابها" (ولایت ما، ولایت خداوند است، هرگز هیچ پیامبری مبعوث نگردیده مگر اینکه به ولایت ما اقرارکرده و نسبت به آن عهد و پیمان داده است) !!؟-

اینگونه روایات کفر انگیز و خود ساخته و متناقض که بدست استفاده جویان مذهب تراش روافض ساخته و پرداخته شده است و با قرآن کریم نیز تناقض دارد، در کتب معتبر شیعه به وفور دیده می شود و خوانندگان عزیز برای تحقیق و تفحص بیشتر در این زمینه، می توانند به کتابهای زیرمراجعه نمایند و آنها را مورد مطالعه و بررسی قرار دهند : اصول کافی کلینی، بصائرالدرجات صفار،مستدرک الوسایل نوری طبرسی، تفسیرصافی کاشانی، بحارالانوارمجلسی، خصال صدوق، وسایل الشیعه حرّعاملی، معالم الزلفی وغیره

مایه ی تأسّف استکه چرا کسانی که در سراب جهل روافض گرفتار آمده اند به ویژه نسل جوان در مورد اینگونه ادّعا های پوچ وبی اساس، اندکی نمی اندیشند و تدبر و تأمّل نمی کنند؟! آیا تا به حال فکر کرده اند که چگونه ممکن است خداوند از پیامبران علیهم السلام عهد و پیمان به ولایت علی و اولاد او گرفته باشد و آنان هم به موجب آن، مردم را به ولایت علی و سایر ائمه دعوت کرده باشند و با وجود آن هیچ اسمی از دعوت مردم به ولایت علی در قرآن کریم برده نشده باشد!!؟

کهیقینا هم چنین چیزی در قرآن وجود ندارد و پیامبران هم اگر چنین وظیفه ای میداشتند، به طور حتم به وظیفه ی دینی خود عمل می کردند؛ چون ممکن نیست که پیامبری نسبت به وظیفه ی خود کوتاهی کرده باشد، پس به این نتیجه می رسیم که این ادعای روافض همچون سایر ادعاهای آنان از اساس دروغ است.

آنچه مسلم است این است که تنها براساس یک ادّعا نمی توان مذهب و یا عقیده ای را بنا کرد، اعتقاد و باور دینی بازیچه ی دست این و آن نیست که هر طور دلشان به خواهد با یقین و باور مردم بازی کنند و دکانی برای خود به سازند و خرافه ای را به عنوان ضروریات دین به خورد مردم دهند؛ چرا که بخش اعتقادات خارج از دایره ی تقلید است و اعتقاد براساس یک دلیل قوی شکل می گیرد و نه برمبنای یک تعصب جاهلانه و کور، بنا براین هر آنچه مخالف بانص صریح قرآن و سنت پیامبر صلی الله علیه وسلم باشد، به هیچ عنوان قابل قبول نیست، لذا این ادعای رافضی ها که میگویند : خداوند از انبیا به ولایت علی و اولاد او اقرار گرفته و آنان هم مردم را به ولایتش دعوت کرده اند، ادّعایی بیش نیست و هیچ مدرک و دلیل قرآنی و یا حدیث صحیح و مستندی در این باره وجود ندارد، آیات قرآن در مورد دعوت انبیا، تنها به دو موضوع اساسی و مهم - توحید و پرهیز از شرک - پرداخته و تصریح دارد بر اینکه همه ی پیامبران مردم را به توحید فرا خوانده و از شرک برحذر داشته اند چنانچه خداوند در سوره انبیا آیه: 25 فرموده است :(وَمَا أَرْسَلْنَا مِنْ قَبْلِكَ مِنْ رَسُولٍ إِلَّا نُوحِي إِلَيْهِ أَنَّهُ لَا إِلَهَ إِلَّا أَنَا فَاعْبُدُونِ) ماپیش از تو هیچ پیامبری را نفرستادیم، مگر اینکه به او وحی کردیم که : معبودی جزمن نیست، پس فقط مرا پرستش کنید. و در سوره نحل آیه: 36 فرموده است : ( وَلَقَدْ بَعَثْنَا فِي كُلِّ أُمَّةٍ رَسُولًا أَنِ اُعْبُدُوا اللَّهَ وَاجْتَنِبُوا الطَّاغُوتَ ) ما به میان هر ملتی پیامبری را فرستاده ایم - و محتوای دعوت همه ی پیغمبران این بوده است - که خدا را به پرستید و از طاغوت دوری کنید...و آیات :59 ، 65 ،85 سوره اعراف، آیه:61 سوره هود، آیه: 13 سوره لقمان، آیه : 48 سوره نسا و غیره نیز به همین دو موضوع فوق تصریح دارند.

اعتقاد روافض درباره ی اهل سنت و سایر کسانی که قایل به امامت و جانشینی بلافصل حضرت علی و اولاد او نیستند.

همه ی اهل سنت بدون استثنا دوستدار واقعی حضرت علی بوده و هستند و ایشان را همانند خلفای ثلاثه تکریم میکنند و به هیچ عنوان نسبت به آن حضرت توهین روا نمی دارند و از مقام شامخ ایشان نمی کاهند و همچنین اهل بیت رسول خدا صلی الله علیه وسلم را دوست میدارند و نسبت به ایشان احترام فوق العاده و خاصی قایل اند.

اما در مورد امامت و جانشینی بلافصل حضرت علی رضی الله عنه، اهل سنت از نظرسیستم حکومتی و طرز تشکیل آن، معتقد به شورا می باشند و قایل به انتصاب و امامت و جانشینی بلافصل حضرت علی نمی باشند و امامت را اصلی از اصول دین نمی دانند ومعتقدند که انتخاب ابوبکرصدیق رضی الله عنه به عنوان خلیفه ی پیامبرصلی الله علیه وسلم که توسط نخبگان و عموم صحابه از جمله حضرت علی انجام گرفته است، کاملا بجا و به حق بوده و هیچ نوع تخلفی از قرآن یا از سنت و فرمان رسول خدا صلی الله علیه و سلم صورت نگرفته است ( که این خود بحث جداگانه ای را می طلبد.

ولی از آنجایی که روافض امامت را اصلی از اصول دین خود ساخته ی خویش میدانند و معتقدند که امامت تنها حق علی و اولاد او است، بنا بر این از نظر آنان، اهل سنت چون معتقد به امامت و جانشینی حضرت علی و اولاد وی نمی باشند، مسلمان نیستند و ریختن خون و گرفتن مال ایشان به هر نحو ممکن حلال است!!؟

چنانچه خمینی در کتاب "توضیح المسایل" ( چاپ قدیم) در فصل اشیای گمشده و اموال به دست آمده، کافر و سنی را (باعبارت کافر و سنی ذمّی..) در یک ردیف قرار داده و سنی را در حکومت ولایت فقیه از زمره ی ذمّی ها دانسته است !!؟ که البته در چاپ جدید لفظ سنی برداشته شده است، علاوه بر آن، خمینی در کتاب تحریر الوسیله ص 318 گرفتن مال ناصبی یعنی سنی را به هر طریق ممکن -چه ازطریق غصب یا مصادره و غیره - جایز و روا و سنی ها را از جمله ی اهل حرب دانسته است!!؟و نظام مستبد ولایت فقیه ایران بر مبنای همین اعتقاد با اهل سنت ایران رفتار می کند و عملا هیچ حق و حقوقی برای آنان قایل نیست و با انواع ترفندها درپی نابودی و محو هویت آنان است

۱۳۹۰ اردیبهشت ۳۰, جمعه

به عنوان پزشک و فرزند یک خانواده ی فرانسوی کاتولیکی، شغل من ایجاب می کرد که از لحاظ علمی جدی و دقیق بوده و کمتر به مسائل ماوراء الطبيعه بپردازم. در آن زمان هیچ اعتقادی به وجود خدا نداشتم، زیرا در کل عقاید و مناسک مسیحی و بخصوص کاتولیکی هیچ گاه اجازه نداند تا حضور او را احساس نمایم. و از یک طرف تمایل به یکتا پرستی مانع آن می شد تا اصول عقاید تثلیث و در نتیجه الوهیت عیسی مسیح را بپذیرم.

بدون اینکه قبلاً هیچ گونه آشنایی با اسلام داشته باشم، به کلمه ی لا اله الا الله (هیچ خدایی به غیر از الله وجود ندارد) باور داشتم. بنابراین اولین دلیل ماوراءطبیعی بود که مرا به اسلام پیوند داد.

دلایل دیگری نیز وجود داشتند تا مرا برای پذیرفتن این دین متعالی آماده سازد. مثلاً، نمی توانستم قبول کنم که بیشتر کشیشان کاتولیک ادعای نیابت از جانب خداوند و توانایی چشم پوشی از گناهان انسان را دارند. به علاوه، هیچ وقت نمی توانستم با عقاید کاتولیک نظیر مراسم عشای ربانی به میزبانی گروهی ( قوت مقدس)، به نمایندگی جسم عیسی مسیح، که به نظر می رسد وابسته به توتم، راه و رسم مردم اولیه می باشد موافقت نمایم.

نکته ی دیگری که باعث دوری من از مسیحیت می شد، سکوت محض در خصوص نظافت و پاکی جسم و روح بود، مخصوصاً قبل از عبادت، که همیشه به نظر من هتک حرمت در پیشگاه خداوند بود. چرا که او زمانی به ما روح می دهد که جسم داده باشد.پس ما حق نداریم مسامحه و اهمال نماییم. این سکوت مشابه را می توان در یهودیت نیز مشاهده نمود، که در این موقع به عداوت با زندگی مادی انسان بر می خیزد. با در نظر گرفتن این" نکات به نظر می رسد که اسلام تنها دینی است که با فطرت انسان مطابقت دارد.

یکی ازعوامل اصلی و ضروری رجوع من به دین اسلام قرآن بود. قبل از اینکه مسلمان شوم با روحیه ای انتقاد جویانه بر مبنای اندیشه ی روشن فکران غربی شروع به خواندن قرآن نمودم. در این بین مدیون کار با ارزش آقای مالک بنابی ملقب به فنومن کورانکیو هستم، که باعث شد تا باور کنم این کتاب کلام خداوند بوده و از جانب وی نازل شده است. آیات معینی در قرآن وجود دارد که با گذشت چهارده صده از نازل شدن آن، مانند یک علم مدرن و جدید تحقیقات علمی را انجام می دهد. دومین دلیل قانع کننده ایمان به پیامبری حضرت محمد صلی الله علیه وسلم بود. این ها دلایلی بودند که باعث شد تا برای رفتن به مسجد در پاریس خودم را حاضر کنم. در آنجا شهادتین خویش را اعلان نموده و به عنوان یک تازه مسلمان توسط مفتی مسلمانان مسجد پاریس ثبت شدم، و نام اسلامی علی سلمان را برای خود انتخاب کردم.

از داشتن دین جدید بسیار خرسندم. یک بار دیگر اعلان می دارم که گواهی می دهم به جز پروردگار هیچ خدایی وجود ندارد و حضرت محمد (ص) فرستاده و پیامبر خدا می باشد.

ترجمه: مسعود

سایت مهتــدین

Mohtadeen.Com

۱۳۹۰ فروردین ۲۹, دوشنبه


نوشتة : برومند

امت اسلام در اثر موج بيداري اسلامي اكنون به دوره و مرحله جديدي پاگذاشته است كه اميد ميرود، شروع دورة اعتلا و بازگشت عزت از دست رفته وي باشد.

از قراين چنين بر مي آيد كه - ان شاءالله - زمان براي بازگشت عظمت اسلامي و شكل گيري دو بارة خلافت و تمدن اسلامي ما در حال مساعد شدن است و در آيندة نه چندان دور امت اسلام شاهد اين تحول شكوهمند در سطح جهان خواهد بود.

قيام سرتاسري امت اسلامي در مقابله با نظامها و رژيم هاي استبدادي و ستم پيشه از افريقا تا به آسيا، بشارت آيندة روشن را براي مسلمانان به همراه دارد و نشان ميدهد كه دورة ستم و ظلم پذيري و خواب ذلتبار امت سپري گشته و اكنون مسلمانان ميروند تا از اين خواب طولاني بيدار شوند و سرنوشت خود را از چنگ ظالمان و كافران و فاسقان به در آورند.

چنين معلوم ميشود كه در مقابل اين حركت شكوفا و رو به پيش اكنون دو عنصر مزاحم عرض اندام كرده است، يكي از داخل خانة امت و ديگري از خارج .

مشكل داخلي براي امت اسلامي از ناحية شيعيان رافضي است !

از ميان گروهك هاي ضاله، شيعيان رافضي از صدر اسلام با ظهور شخصي به نام عبدالله بن سبا كه فردي يهودي بود، تا به اكنون به عنوان نيروي مخرب ، از داخل خانة مسلمين و زير عنوان مسلماني! كوشيده اند تا هميشه در مواقع حساس، سد راه پيشرفت امت شده و با مزاحمتهاي فكري و عملي ، از روند پيشرفت اسلام ناب جلوگيري كنند.

اكنون نيز، اين گروهك ضاله ، با استفاده از فرصت و در دست گرفتن گرفتن قدرت دولتي در كشور هاي اسلامي ايران و عراق ، علنا و عملا به شاخه و شانه كشيدن در مقابل امت اسلامي ، پرداخته و در كنار صليبيهاي مهاجم به عنوان يكي از بازو هاي اجرايي شان به سركوب مسلمانان در اين سرزمينها به بدترين و فجيع ترين شكل ممكن ادامه ميدهند و علاوه بر آن ، هركجا كه بقاياي اين فرقة گمراه در دنياي اسلام از افغانستان گرفته تا به حوزة عربي در آسيا و افريقا ديده ميشود، نيز در اثر تحريك و حمايت دولت ايران ، به عنوان راس اين فتنة كثيف،سازماندهي شده و براي رسيدن به مقاصد شوم و پست رافضه، در حال لانه سازي و تكثير تخمكهاي حرام، خرافات و بدعت و ديگر اعمال و افكار شنيع در ميان امت اسلامي هستند. به همين اساس در حالي كه مسلمانان در سنگرهاي مختلف مصروف نبرد با دشمنان اسلام و ايادي مزدور شان ميباشند، ديده ميشود كه شعييان رافضي با در پيش گرفتن مسير سازش با صليبيها ميكوشند تا مواضع فسق و فساد مذهبي خود را هر چه بيشتر توسعه دهند و پايه هاي سست آن را به زعم باطل خود مستحكم تر نمايند و از پيشرفت اسلام و حقيقت ايمان جلوگيري نمايند.

البته طوري كه گفتيم در اين ميان ، دشمنان اسلام از جمله صليبها نيز با اين جريان منحط و گمراه ، از صميم قلب همكاري كرده و به تقويت مواضع شان در برابر امت اسلامي مي پردازند چنان كه پيشبرد اين عملية خائنانه بر ضد مسلمين ، اكنون در سراسر جهان اسلام از جمله افغانستان و عراق و لبنان و بحرين و يمن و جزيرة العرب و ... به شدت ادامه دارد.

لذا در نظر داشت اين مساله براي امت اسلامي از اهميت ويژه اي برخوردار است و مسلمان بايد در روند مبارزاتي خود براي رسيدن به هدف متعالي شان ، متوجه توطئه هاي خائنانه اين گروهگ ضال و مضل بيش از ديگر گروهاي مخرب داخلي باشند و اجازه ندهند تا اينان با استفاده از فرصت به ميان آمده به تحكيم مواضع خود بپردازند و در آينده موي دماغ مسلمانان گردند.

البته اين بدان معني نيست كه حكومت هاي مسخرة آل خليفه و آل سعود و... بايد در اين سرزمينها باقي بمانند ، خير بلكه در اين حوزه نيز بايد، موج كوبندة اسلام ناب، بساط اين انگلهاي مفت خوار و بيغيرت تحميل شده به گردة مسلمانان را در هم كوبد و به جاي آنان نظام پاكيزه اسلامي و مردمي را قايم سازد.. ان شاءالله.

دومين مشكلي كه اكنون در پيش روي مسلمانان ديده ميشود ، مشركان صليبي هستند كه ، هرچند امت ما به شدت از آنان منزجر و متنفر اند ، اما با كمال وقاحت دست از مداخله و اعمال نفوذ بالاي سرزمينهاي اسلامي بر نميدارند و اگر از در رانده شوند بار ديگر از پنجره خود را به خانه مسلمانان مي اندازند.

البته ، به فضل خالق متعال، امروزه امت اسلامي در هرگوشه و كنار جهان ، ماهيت اين كافران را خيلي خوب درك كرده اند و هرگز ديگر به ادامه بردهگي براي اين اراذل تن نمي سپارند ، اما اين كافران موذي، كه اكنون در راس شان امريكا و انگليس قرار دارند، هميش با به ميان آوردن نوكران و سرسپرده گان خود مي كوشند كه سلطه استعماري خود را همچنان بالاي مسلمين بر جا نگه دارند . چنان كه در طول هشتاد سال گذشته چنين كرده اند.

ولي اكنون كه ملتها بيدار شده و دست به قيام بر ضد اين نوكران استعمار زده اند، ديده ميشود كه غرب هم شمشير را از رو بسته و به بهانه هاي مختلف ميكوشد كه تسلط مستقيم خود را بالاي ملتها قايم نمايد.چنان كه دست تجاوز به كشور ليبي دراز كرده و با پا در مياني نوكر سرسپردة خويش يعني قزافي، ميخواهد كه بعد از تخريب همه جانبه اين كشور، سرمايه هاي اين كشور را چپاول و حاكميت نا مشروع خود بالاي اين ملت مظلوم به گونة ديگر اعمال نمايد

. عين همين حالت را ميخواهند كه بالاي كشورهاي اسلامي يمن و سوريه و... تحميل كنند چنانچه ديده ميشود، در يمن از يك سوي شيعيان رافضي و از سوي ديگر دشمنان صليبي امت زير رهبري عبدالله صالح مزدور ، بر ضد ملت ايستاده گي كرده و ميكوشند قيام ملي را در اين كشور متوقف سازند و همچنين در سوريه، قيام مردم ، با موج كشتار از جانب رژيم رافضي اسد و تحت حمايت مستقيم حكومت رافضي ايران و صليبيها هر روز گسترش بيشتر ميبابد .

و اما :

با همة اين مشكلات مسيري را كه امت ما در پيش گرفته است غير قابل بازگشت است ، و چه دشمنان اسلام و منافقان را خوش بيايد نا نيايد، مسلمانان در اين مرحله ديگر نمي گذارند كه بيش از اين سلطه هاي كفر و نفاق بر سر شان سايه افگن باشد.

در ايران نيز هر چند ملت فهيم ايران در اثر كار كردهاي منفي آخند هاي رافضي جو فروش گندم نما، متاسفانه نسبت به اسلام بدبين شده اند، اما به هر حال، واقعيت اين است كه اين ملت شريف اكنون از نظام رافضي خميني واقعا به ستوه آمده اند، و ما مطمئنيم كه آخندهاي رافضي ايران در زير فشار كمر شكن نارضايتي ملت، آخرين روزهاي حيات ننگين خود را سپري ميكنند و به زودي شعله هاي خشم و انتقام ملت ايران از داخل اين سرزمين سر خواهد كشيد و هرچند دشمنان اسلام نخواسته باشند ،اما ملت هوشيار ايران بيش از اين اجازه نميدهند كه بازيچه دست اين فاسقان مسلمان نما باشند . و ما اميد داريم كه بعد از سقوط اين رژيم رافضي ، بساط شعيان رافضي از اين كشور اسلامي برچيده شده و اسلام ناب جايش را در ميان مردم ايران باز كند و زمينه براي بازگشت ملت ايران به مذهب و دين اصلي شان يعني اسلام و مذهب سنت و جماعت كه روزي به زور خنجر توسط صفويه از ايشان گرفته شد، مساعد گردد. و بسيار واضح است كه با سرنگوني اين رژيم فاسد ديگر براي بقاياي اين گروهك ضاله نيز در ساير نقاط عالم نخواهند توانست كه بيش از ين با خرافات بر سر مردم شيره بمالند و آخند هاي انگل به نام اسلام و دين، خمس و سهم امام! از مردم بيخبر و نادان جمع كنند و زالو صفت از خون مردم به حيات ننگين خود ادامه دهند.

اميد است كه امت اسلامي با درك شرايط حساس فعلي و با توجه به اين دو چالش داخلي و خارجي نگذارند كه زمان براي ازدست رفتن پيروزي امت ما به تعويق افتد و مزاحمت هاي اين نا به كاران امت ما را براي رسيدن لحظات شيرين پيروزي و حاكميت مطلق اسلام اصيل بيش از اين در انتظار بگذارد.









۱۳۹۰ فروردین ۲۰, شنبه


به قلم: خواجه بشير احمد انصاري.

چند روز قبل دوستي که گويي بر ديدبان شهر شيشه يي انترنت ايستاده و جهش و کنش جامعه انترنتي افغانستان را با ديدي نقاد و ذهني وقاد مي نگرد، تلفون کرد و با لهجه اي شگفت زده پرسيد: آيا تقريظي را که آقاي داکتر اکرم عثمان در اين اواخر بر کتابي نگاشته اند، خوانده ايد؟ گفتم: نه.

پرسش تعجب آميز آن عزيز، غريزه کنجکاوي را در من بر انگيخت و در نتيجه آدرس انترنتي آن مقاله را گرفته، رفتم تا ببينم که چه چيزي مايه حيرت و شگفت آن دوست شده است.

سري زدم به سايت وزين (فردا) و مقاله اي را يافتم که تقريظي دوباره بر چيزي است که «سيطرهء 1400 سالهء اعراب بر افغانستان» نام گذاري شده و تاريخ هژدهم دسامبر 2006 (!) را در ذيل خود دارد.

زماني که آن تقريظ و آن مدح سخاوتمندانه جناب اکرم عثمان را خواندم در شک افتيدم که آيا راستي هم اين نوشته از آن نويسنده است؟ شايد اين شک برخاسته از شناخت اندک نويسنده از ايشان باشد، زيرا نقشي که از نويسنده ادبيات داستاني ما در لوحه ذهنم حک شده بود به هيچ صورت نمي توانست با سيمايي که از لابلاي سطور و کلمات اين تقريظ چشمک مي زند، متطابق باشد. آري! اين مقاله که کمپيوتر من تعداد کلماتش را در حدود 551 کلمه نشان مي دهد در حقيقت چيزي جز 551 ادعا نيست که براي اثبات آن يک دليل هم ارائه نشده است!

او در اين تقريظ خويش اوصاف «بلندنظر» ، «ژرف انديش» ، « داراي قلم نقاد» ، «سلاح تفکر آزاد» ، «تأليف جدي» ، «دقيق» ، «تأثيرگذار» ، «دليرانه» ، «واقعگرايانه» ، «ضروري» ، «روشنگرانه» ، «شجاعانه» ، «محققانه» ، «هوشمندانه» ، «تحقيقي» ، «استثنائي» ، «سودمند» ، «نفيس» ، «سرشار از دقت» ، «ژرف انديشي» ، « داراي مطالب بکر» و «سخنان آبرودار» و ..... را با دست باز بر سر و روي نويسنده و نوشته اش سخاوتمندانه نثار نموده است. اگر آقاي اکرم عثمان از شخص مورد نظر خويش در اين مقاله نام نمي برد، من چه که هر خواننده ديگر تصور مي نمود که ايشان يا از سقراط حرف زده اند و يا از افلاطون.

تقريظ نويس ما به اين هم بسنده نشده نوشته اند: «آثاري که در گسترهء تاريخ افغانستان نوشته شده اند در اصل تکرار مکرر رويداد هايي مي باشند که به گونه هاي مختلف نشخوار شده اند ..... آن پرداخته ها در حقيقت بازتاب سيماي مخنث! و منفعل کسانيست که نه درک صائب و سالمي از رويداد هاي تاريخي دارند و نه ميدانند که دانسته ها و شنيده هاي شانرا چگونه تبويب و تنظيم نمايند و از مدار بستهء سطحي نگري، و افقي انديشي! خارج شوند».

نگفته ندارد کسـي با تـــو کار

و ليکن چو گفتي دليلش بيار

آقاي اکرم عثمان بايد روشن سازند که کدام تاريخ نويس افغانستان رويداد هاي تاريخي را به گونه هاي مختلفي نشخوار نموده است. اگر اين فرض را بپذيريم که داستان نويس واژه ها را از روي آگاهي بکار مي برد، پس استفاده از واژه «نشخوار» را اهانت بزرگي به تاريخ نويسان کشور تلقي بايد نمود. جناب داکتر، آيا پاداش تاريخنگاران ما همين است؟ و باز آن سيماهاي مخنث و منفعل چه کساني اند که از تبويب و تنظيم دانسته ها و شنيده هاي خويش عاجز اند؟ اگر صادقانه قضاوت نمائيم اين ويژگي ها بيشتر از همه در نويسنده مورد نظر خود ايشان بيشتر ديده مي شود.

حالا پرسشي که شايد در ذهن خواننده اين نوشتار تداعي شود اين خواهد بود که سخن چرا به جاي آنکه متوجه نويسنده آن اثر باشد، متوجه تقريظ نويس محترم آن است؟ پرسشي به جا و منطقي.

پاسخ نخست اين است که نويسنده «سيطرهء 1400 سالهء اعراب بر افغانستان» داراي فکر و انديشه منظم و منسجمي نيست، فکري که با اجزاي مختلف خويش در هماهنگي بوده و به صورت روشمند تبويب و تنظيم شده باشد. افکار و تصورات التقاطي و بي ربط و دشنام گونه شايسته نقد چه که حتي سزاوار خواندن نمي باشد.

در حوزه فرهنگي ما شخصيتهاي فراواني عرض اندام نمودند که مي دانستند «داشته هاي شان را چگونه تبويب و تنظيم نمايند» و از همين رو توانستند احترام موافقان چه که حتي مخالفان خويش را کسب نمايند. يکي از اين نمونه ها سيد احمد کسروي بود که همه فرهنگيان ما به نام او آشنايي دارند. کسروي شخصي بود که خواجه حافظ را «حافظ بد آموز» و «رو سياه» خواند و درفش عصيان در برابر شعر و ادبيات و عرفان و صنعت و ماشين و عقايد و مذاهب بر افراشت و با نقد تند و خشن و گزنده خويش شاعران و رمان نويسان را دشمنان «خرد» خطاب نمود. ولي اين انديشمند، با همه افکار نا مانوسي که در سر داشت، معتقد به نظام فکري اي بود که رشته ظريف آن بخش هاي مختلف انديشه اش را به هم پيوند مي داد. افکار کسروي با همه نامانوسي و غرابتش باز هم منطقي در پشت خود نهفته داشت، و تنها وجود همين امر احترام انسان را نسبت به او بر مي انگيزد.

دوم اينکه فهم پديده ها مقدم بر نقد آنها است؛ و نقد پديده مهم دين کار کساني نيست که تلقي شان از دين با برداشت قصه گويان زيارتگاه ها و فالبين هاي کنار جاده ها تفاوت نداشته باشد. من فکر مي کنم که مولف محترم نخست نياز دارند تا مسايل بسيار بديهي فرهنگ ما را آموخته و يا پيش پا افتاده ترين امور ادبيات ما را حد اقل براي خود شان حل نمايند و بعد بروند به مسئله دين که مي توان آن را اساسي ترين پرسش انديشه بشري در درازناي تاريخ خواند. قبل از آن که به يکي دو اشتباه اين هموطن اشاره نمايم اين نکته را قابل تذکر مي دانم که انتقاد من از آن دست فضل فروشي هاي تهوع آوري نيست که در اين روزها بازارش گرم است و مي تواند مصداق زنده سخن حافظ باشد که گفته است «که هر که بي هنر افتد نظر به عيب کند»، ولي اشاره من در صدد اثبات اين امر است که نوشته هاي جناب ايشان چيزي جز لفاظي و «اکت» هاي فيلسوفانه نيست که نه به تقريظ مي ارزند و نه هم به نقد.

اين نويسنده محترم چندي قبل مقاله اي داشتند زير عنوان «ملوک الکلام ابوالمعاني بيدل» که از اشتباه و مغالطه موج مي زد. از نظر من کسي که نه داند بيدل فرد بود يا جمع و يا نتواند حتي عنوان درستي براي مقاله اش برگزيند، نوشته هايش نه به نشر مي ارزد و نه به مطالعه چه رسد به نقد. و باز «رب» را که به باور ايشان خداي مسلمانان است «مالک بردگان» ترجمه نموده اند در صورتي که «رب» از ريشه «تربيت» گرفته شده و اگر ايشان دسترسي به لغتنامه هاي ديگر ندارند مي توانند به فرهنگ عميد مراجعه نمايند تا دريابند که «رب» به معني «پروردگار» و «پرورش دهنده» آمده است نه چيزي که ايشان تصور مي کنند. تو خود حديث مفصل بخوان از اين مجمل. خلاصه سخن اينکه اشتباهات اين هموطن را مي توان به حجم نوشته هايش پيش بيني نمود.

اگر از آن به اصطلاح کتاب تنها عنوانش را برگزينيم در خواهيم يافت که چيزي جز يک توهم طرارانه نيست. به اين معني که چه کسي مي تواند ادعا کند که عربها براي 1400 سال بر افغانستان سيطره داشته اند؟ اما طوري که هم تقريظ نويس و هم خود نويسنده مي دانند هدف ايشان جنس عرب نه بلکه اسلام است. اگر هر دين را مربوط به دعوتگر نخستين و ياران او و يا سرزميني که براي نخست در آن تابيده است، بدانيم پس بايد گسترش ادبيات مسيحي بر خاور زمين را سلطه دو هزار ساله فلسطيني ها بر فرهنگ غرب تلقي نماييم؟ اگر در غرب کسي چنين ادعايي کند او را به زنجير بسته و به نزديکترين شفاخانه عقلي و عصبي انتقال خواهند داد.

پرسش ديگري که مطرح مي شود اين است که چرا ايشان به جاي سلطه 1400 سالهء اسلام ، گفته اند سلطه 1400 سالهء اعراب؟ پاسخ اين هم روشن است، زيرا تبارگرايي سرود گفتمان روشنفکري افغانستان شده و وايروس آن چون سرطان بر دل و دماغ اکثر «روشنفکران» ما چنگ افگنده است. آهنگي که از دير زماني غريو کشمکشهاي سياسي، غرش توپها و غلغه شعار ها در کشور ما از آن مايه گرفته است. تجربه ثابت ساخته است که آهنگ نژاد، مردم را به هيجان آورده ، شوري اجتماعي آفريده و رعشه اي رواني بر مي انگيزد. درد بزرگ ملت و ميهن ما درد فاشيزم با اشکال مختلف آن است. فاشيزم همان طوري که ضد فلسفه و فکر است به همان اندازه ضد دين نيز مي باشد. فاشيستها نه تنها علوم تاريخ و ادبيات و داستان و شعر و فلسفه و دين چه که حتي علوم طبيعي را در راه نهادينه ساختن انديشه هاي نژادي خويش به خدمت طلبيده اند. فاشيزم با آنکه جاذبه و کشش جادويي دارد ولي ملتها را درخاکستر ذلت و خواري مي نشاند که آخرين نمونه اش را مي توان در صدام و حزب بعث عربي او مشاهده نمود.

يکي از نويسندگان فاشيست آلمان به نام آقاي (اترني) ميگويد: «ما نبايد تاريخ ملتهاي بيگانه را به فرزندان خويش تعليم داده و از سرگذشت ابراهيم و اسحاق براي شان حکايت نمائيم؛ ما بايد خدايي آلماني داشته باشيم». در آن روزهايي که فاشيزم سرود ملت آلمان شده بود، گروهي از حضرت مسيح برائت جستند زيرا حضرت مسيح در بستر قبيله بني اسرائيل به دنيا آمده است، و گروهي ديگر از آلمانها در جستجوي راهي شدند تا آن پيامبر بزرگ را آريايي ثابت سازند. ماذا خسر العالم بانحطاط المسلمين صفحه 281

سوالي که در ذهن من تداعي مي شود، آيا آن نويسنده و آن تقريظ نويس محترم از خود پرسيده اند که راه انتخابي شان ما را به کجا مي برد؟ آيا مي دانند که اگر ما در اين راه پيش رويم نه زباني براي ما خواهد ماند، نه شعري ، نه عرفاني، نه معنويتي ، نه فرهنگي ، نه تاريخي ، نه شخصيت تاريخ سازي و نه هم وحدت ملي اي. زبان به اين لحاظ نمي ماند که زبان فارسي با عربي چنان عجين شده که گويي آب و شير با هم مخلوط شده اند. آيا همين زبانهاي ملي ما رسم الخط و اوزان شعري و بخش بزرگ واژه هاي خويش را از عربي نگرفته است؟ عرفان و معنويت به اين خاطر نمي ماند که عرفان و معنويت ما نام ديگر ديني است که آنرا اسلام نامند، و تاريخ و تمدن به اين جهت نمي ماند که درخشان ترين تمدنهاي ما در هرات وغزنه و بلخ و تخارستان با سنگ دين تهداب گذاري شده اند و شخصيت به اين خاطر نمي ماند که همه شخصيتهاي تاريخ ما دين مدار بوده اند، و وحدت ملي به اين لحاظ نمي ماند که اگر دين را از جامعه بر داريم ديگر کدام اصلي مي تواند پارچه هاي رنگارنگ اين جامعه قبيلوي را در کنار هم نگه دارد.

جريان فاشيستي افغانستان به هر قماشي که ظاهر شده و از هر بستري که سر بالا کرده است قادر به توليد تيوري نبوده و تا هنوز نتوانسته است يک طرح منظم فکري فاشيستي ارائه کند. فاشيسم افغاني چيزي جز همان بدويت افغاني به اشکال گوناگونش نيست که حتي کلاه فاشيسم بر سرش فراخي ميکند.

گروهي از «موقع شناسان» همزمان با شکست سياسي ايديولوژي هاي انترناسيوناليستي در جستجوي پناهگاه ديگري افتيدند، پناهگاهي که هم بتواند هستي شان را از سقوط نجات دهد، هم خود شان را قناعت دهد، هم توجيهي براي کار سياسي شان ارائه نمايد، و هم در نزد بازرگانان سياست بين المللي بازاري داشته باشد. از نظر اين گروه ناسيوناليزم قومي يگانه تخته خيزي بود که مي توانست ايشان را به همان جايي برساند که چشم دوخته اند.

زيان کسـان از پي نفع خويش

بجـــويند و دين اندر آرند پيـش

به نظر نويسنده، اگر کسي منکر خدا شود و رسالت پيامبران الهي را نپذيرد و دين را پديده اي بشري انگارد کار عجيبي نکرده است. و اگر در صدد اثبات فلسفه کمونيزم افتد قابل نکوهش نيست زيرا ريشه هاي اين انديشه تا بيشه فلسفه يونان باستان امتداديافته و در عصري که نهنگ سرمايه دارد کوه ودريا را مي بلعد شايد توجيهي براي آن يافت. فيلسوف شبه قاره هند مي گويد:

متاع کفر و دين بي مشتري نيست

گــروهـي آن، گـروهـي اين پسـندد

و اگر شخصي بر سر همه بزرگان فرهنگي و عرفاني ما خط بطلان کشد اين هم قابل فهم است ولي آنچه قابل فهم نيست همين تلقي دين ستيزانه و معنويت گريزانه از ادبيات بيدل و مولانا و حافظ و .... است.

بر گرديم بر سر انسجام و هماهنگي افکار و انديشه هاي عده اي از «روشنفکران» ما.

آخر اين چه معني دارد که برخي بيدل را ستوده و خود را اراتمند مدرسه آن بزرگوار مي دانند ولي پيامبر بيدل را با کمال فرومايگي و پستي دشنام مي دهند. بيدلي که هنگام سفر کاروان حجاج به طرف مکه در حالي که توان همسفري با آنها را ندارد، حسرت و حرمان اين محروميت قلبش را فشرده و طبع حساس او را واميدارد تا قلم برداشته و احساس آتشين و چنين لطيف خويش را در قالب نظمي ريخته و در الفاظ و واژه هاي آن روح دمد.

نه به خاک در بسودم نه به سنگش آزمـــــودم

به کجـــــا برم ســـري را کـــه نکـرده ام فدايت

هــوس دماغ شــاهي چه خيــال دارد اينجــــا!

به فلک فـــــرو نيــايد ســـر کاســـه گــــــدايت

نتـــوان کشــــيد دامن ز غبــــــار مســـتمندان

بخـــــرام و نـاز هـــا کن! ســـر ما و خـاک پايت

ز وصـــــال بـي حضـــورم به پيــــــام نا صبـورم

چه قدر ز خويش دورم که به من رسـد صدايت

عارفي که به صداي بلند مي سرايد:

آن آئينــه قـــدرت ذات يکتـــــــــــــــــــا

آن جوهـــــر ايجــــاد صفــات و اسمـــا

در غيب احد است و در شهادت احمـد

اين است رموز خواجه هر دو ســــــــرا

و باز اين چه معني دارد که اسلام را سيطره عرب بر افغانستان نام نهيم ولي اين سخن بيدل دهلوي را نبينيم که مي گويد:

ز اقبال عرب غافل مباشيد اي عجم زادان!

سـرير اقتــدار بلــخ هم «شـاه نجف» دارد

و يا اينکه مي گويد:

بدرس دل عجمي دانشم چه چاره کنم

کـه مدعا ز نفس تا بيان شود عـربيست

سخن بر سر درستي و نادرستي سخن بيدل نيست، بلکه سخن بر سر روشمندي نوشته ها و هماهنگي و تنسيق در انديشه ها است.

گروهي شايد تصور نمايند که بيدل اين بيتها را در حالي سروده است که «شاه جهان» و يا «عظيم شاه» شمشير خونچکان خويش را بر فرقش گذاشته و از شاعر خواسته است تا نظمي به اين مفهوم سرايد، ولي اگر چنين کاري مي شد بيدل بايد آن دو شاه را مدح مي کرد نه اينکه از «بلخ» و «شاه نجف» ذکري به عمل مي آورد. آري! بيدل از جمله شاعراني نبود که در دري را در پاي خوکان خورد و بزرگي ريخته و مديحه سر دهد.

آقاي اکرم عثمان مي گويند: « يکي از مختصات بارز تاريخ خاورزمين هجوم ادواري اقوام بيابانگرد بر اقوام روستانشين مي باشد و همين خصيصه، به دفعات اسباب رکود تحولات اجتماعي را فراهم کرده و اغلب منجر به پسرفت شده است». سخني به جا و درست و منطقي که به عقيده من هميشه چنين بوده است. ولي اگر قرار باشد که آمدن اسلام به کشور ما را در چهارچوب هجوم ادواري اقوام بيابانگرد مطالعه نماييم، پس متود پژوهش علمي تقاضا مي نمايد تا به زبان ارقام و اعداد سخن گفته و اوضاع فرهنگي ، سياسي ، علمي ، اقتصادي و اجتماعي منطقه را هم پيش و هم پس از اين تهاجمات با ديدي بي طرفانه و منصفانه مقايسه نموده و نتيجه اش را پيش چشم خواننده بگذاريم.

بياييد محصول بشري و فرهنگي تمدن اسلامي را با تمدنهاي ديگر مقايسه نماييد. بياييد گاتها را از نظر محتوي با مثنوي ، قرآن را با تورات و انجيل، فردوسي را با اليازه و اوديسه، ابوحنيفه را با حمورابي و .... مقايسه نماييم. از ابو حنيفه و مولوي بگذريم، ما که خود را محصول پيشرفته ترين مرحله تاريخ بشري مي دانيم آيا مي توانيم خود را با شخصيت هاي ادبي و فرهنگي قرن دوم و سوم هجري خراسان قابل مقايسه دانيم؟ من خدا نا خواسته در صدد طعنه نيستم ولي آيا مي توانيد براي من يک نفر را نشان دهيد که تيوري هاي مارکس را فهميده و هضم کرده باشد؟ حفيظ الله امين از محصولات پيشرفته ترين مرحله تاريخ ما بود که همه داشته هايش در پنج کلمه خلاصه مي شد.

اسلام بزرگتر از آن چيزي است که برخي از هموطنان ما تصور مي کنند. در اتحاد شوروي سابق هنگامي که نظام سياسي از هم پاشيد ديگر کسي نبود که براي کمونيزم اشک ريزد ، ولي گلبانگ آذاني که اسلام به ارمفان آورد ، يک هزار و چهار صد سال مي شود که گوش و روان ساکنان سرزمين نور و خورشيد را نوازش مي دهد.

مردم ما همان طوري که با اسکندر جنگيدند ولي ارسطو را پذيرفتند، به همان شکل با اعراب بعنوان قومي بيگانه رزم آزمودند ولي اسلام را پذيرفتند. ملک الشعراي دوران ما گويد:

محو گشت آن روزها کز روم تا اقصاي چين

گوش ها مي گشت کر از نوبت اسـکندري

ليک آواز ارســطو تا هنــــوز آيد به گــــوش

از در هــــر مدرســـه گر با تأمــــل بگــذري

مردم ما بر خلاف قبطي هاي مصر و ماروني هاي لبنان زبان خود شان حفظ نمودند ولي نظام اعتقادي اي را که عربها به ارمغان آورده بودند، با پيشاني گشاده پذيرفتند. ملتهاي ديگر حوزه نيز همين کار را انجام دادند. آيا در همين جرمني، آلمانها ترک و مسلمان را مترادف هم نمي دانند؟

هستند کساني که فردوسي بزرگ را در مقابل اسلام و حتي عرب قرار مي دهند بي خبر از اين امر که کساني که زير تيغ زبان فردوسي قرار گرفتند همان کساني بوده اند که قرآن کريم پيش از فردوسي بر آنها يورش برده بود. قرآن کريم را باز کنيد و ببينيد که اين کتاب در سوره هاى توبه و احزاب و فتح و حجرات چگونه همين اعراب را بار بار نكوهش و سرزنش نموده است.

پرسش اخير من اين است که چرا نويسندگان معروفي به جاي آنکه خود قلم گيرند و «تهداب تفکر سنتي در کشور» را زير و زبر نموده و تأليفي«جدي» و «دقيق» ، و «تأثيرگذار» و «دليرانه» و «واقعگرايانه» و «ضروري» و «روشنگرانه» و «شجاعانه» و «محققانه» و «هوشمندانه» و «استثنائي» و «سودمند» و «نفيس» و «سرشار از دقت» و «ژرف انديشي» عرضه نمايند، مي روند تا براي بي سواداني که در ميزان تحقيق و پژوهش علمي جنيني بيش نيستند، تصديقنامه صادر نمايند.

من اين عملکرد را برخاسته از حالتي مي دانم که مي شود آن را «تقيه ماترياليستي» ناميد. حدود نيم قرن است که گروهي از هموطنان ما براي دگرگون ساختن «تهداب تفکر سنتي در کشور» تصميم گرفته اند ولي اين تصميم تا هنوز در صندوق سينه ها محبوس مانده است ، غافل از اينکه متحول ساختن زيربناهاي فکري جامعه و دگر گون کردن «تهداب تفکر سنتي در کشور» با سرگوشي و ايماء و ايحاء و پيش انداختن اين بي سواد و آن شهرت طلب و استفاده جو ممکن نيست. اين عزيزان در آن دوراني که هنوز دانه هاي نخستين تخم «تحول فکري» را در سرزمين ما مي کاشتند ، نتوانستند اظهار عقيده کنند، وقتي که اپوزيسيون سياسي شدند در آن وقت هم جرئت اظهار باور هاي خويش را نداشتند، هنگامي که همه پستهاي لشکري و کشوري هم به دست شان افتيد در لفاقه حرف زدند، و اخيرا هنگامي که ارتش يکصد و بيست هزاري ابرقدرت عصر هم وارد کشور شد باز هم باور هاي شان نا گفته و در يک حرف «دل خون گريست و قصه دل نا شنيده ماند- نجواي دل به گوش فلک نا رسيده ماند».

"تقيه" ماتريالستي و گريز از صراحت و دو رويي ، شخصيت انسان را در درون خودش مي کشد. با رواني فرو کوفته و شخصيتي لرزان و دو چهره نمي توان «تهداب تفکر سنتي در کشور» را دگرگون نمود. وجود اين حالت در انسان او را دو چهره بار آورده و شخصيتش را درون کوب مي نمايد. روان شناسان مي گويند، انسان قبل از هر چيز ديگر به وحدت و هماهنگي با خودش نياز دارد و هر گونه خللي در اين زمينه بيماري هاي اجتماعي و رواني خطرناکي را به بار خواهد آورد. روانشناسان تظاهر دروغين را «ميکانيزم دفاع لاشعوري» و يا (Unconscious Defence Mechanism) خوانند. کساني که توانايي اظهار نظر خويش را ندارند مشاعر فروکوفته شان متراکم و سر هم انباشته شده و سپس بصورت غير منطقي بروز و يا انفجار مي نمايد. انفجاري از گونه حملات انتحاري.

اصدار تصديقنامه هاي بلند بالاي ادبي در لحظات انفعال به رفقاي ايديولوژيک غالبا پشيماني بار مي آورد. نشود که جناب داکتر همانطوري که ديروز با تاريخ نگار! ديگري مجامله نموده بود و سپس براي آنکه آن مجامله را توجيه نموده باشد، گفت: «از سي سال به اينطرف با آن بزرگوار حشر و نشر داشته ام و در آکاديمي علوم همکار و همکلام بوده ايم»، اين بار هم پشيمان و در جستجوي توجيه تقريظ بيش از حد سخاوتمندانه خويش شوند. زدن مهر «آبرومندي» بر هر کاغذ پاره اي دو سرنوشت بيش در پيش نخواهد داشت؛ يا اينکه نويسنده براي اثبات ادعاي خويش دليلي مي آورد و يا آنکه آبروي ادبي خويش را در گرو سخاوت ادبي خويش گذاشته و مايه خنده خواننده مي شود.

بيدل گفته بود:

پاس آبرو تا خون ، فـرق نازکـــــي دارد

اين به تيغ ميريزد آن به خنده مي ريزد

به نظر من شما نبايد نويسنده اي بدزبان و بازاري را تا اين حد مدح مي نمودند. کسي که پيامبر يکنيم مليارد انسان را ديو ، قرآن را سوره گاو و مسجد را خانه ابليس مي نامد. جناب داکتر! آيا شما اين را کار فرهنگي مي گوييد؟ کسي که در صدد تجريح مشاعر خواننده اش تا اين حد باشد پس شما چطور او را «پاکزبان» مي خوانيد. من مي دانم که بي هنران اگر نتوانند کاري ارزشمند توليد کنند مي روند تا عزيزترين و مقدس ترين چيز مردمي را دشنام دهند تا اهميت همان چيز، خود ايشان را در دايره توجه مردم قرار دهد.

نوشته اي را که جناب داکتر صاحب اکرم عثمان مهر تأييد زده اند تنها به درد دو چيز مي خورد: آن اثر در اروپا مي تواند فرايند پذيرش برخي پناهندگان غير قانوني را سرعت بخشد، و در افغانستان به درد بخاري هاي زغالي کابليان بي نوا خواهد خورد. اما پژوهش هاي تاريخي و ادبي داراي شرايط ديگري اند که جناب آقاي داکتر خود از آن آگاه اند.

به اميد روزي که داوران عرصه ژورناليزم و ادبيات کشور ما نيک و بد و سره و ناسره آثار را در ميزان طلايي نقد ادبي سنجند نه در ترازوي ايديولوژي ها و روابط شخصي و گروهي. خصوصا کساني که در مقام داوري نشسته و به اصطلاح برادران ايراني ما اداي بي طرفي در مي آورند.

۱۳۸۹ اسفند ۱۸, چهارشنبه
نوشته : عبدالله برومند



الله متعال اسلام را به عنوان ديني كامل و شامل براي انسان بر گزيده است كه تمام جوانب زنده گي او را در بر ميگيرد و هيچ زاوية اي از زواياي حيات نيست مگر اين كه اسلام در آن دخالتي داشته باشد و حرفي براي رهنمايي و هدايت انسان.


و معني اسلام نيز تسليم شدن به اين قوانين و مقرراتي است كه از جانب الله متعال به انسانها اهدا گرديده و اگر كسي در عوض اين قوانين الهي براي خود قوانيني جدا ميسازد و بر اساس آن زنده گي خود را عيار ميكند ، بر مبناي آيت مباركة : و من لم يحكم بما انزل الله فاولئك هم الكافرون. از جمله كافران به شما رفته و رابطه اش با اسلام قطع ميگردد...

۱۳۸۹ اسفند ۱۲, پنجشنبه
شعري از خاتم الشعرا حضرت مولانا عبدالرحمن جامي شاعر قرن نهم هجري برگرفته از ديوان هفت اورنگ  
حكايت آن رافضي كه از يكي از فضلا التماس كرد كه علي را تعريف كن و پرسيدن آن فاضل كه كدام علي را؟ آن علي را كه معتقد توست يا آن علي را كه معتقد ماست؟



شيعه اي پيش سني يي فاضل                گفت كاي در علوم دين كامل


باز گو رمزي از علي ولي                    كه ترا يافتم وليي علي


گفت كاي در ولاي من واهي                 از كدامين علي سخن خواهي


زان علي كش تويي ظهير و معين           يا ازان كش منم رهي و رهين