دوست عزیز به وبلاگ حقیقت ایمان خوش آمدید
امید است که از مطالب موجود در این وبلاگ استفاده بهینه نموده و با نظرات خویش ما را در جهت پیشبرد هر چه بهتر آن یاری نمایید.
این وبلاگ از تمامی مطالب مفید و سودمند شما استقبال میکند. لطفا مطالب خود را به آدرس ایمیل زیر برای ما ارسال نمایید:

hamid.ma66@yahoo.com
۱۳۸۹ تیر ۲۲, سه‌شنبه
گزینش از کتاب ویژه گیهای ایدلوژی اسلامی اثر شهید سید قطب
جهانبینی و عقیدة اسلام عهده دار تمرکز شخصیت و انرژی فرد و جامعه مسلمان است و بازدارندة او از گسستگی و پریشان حالیی سوقات سایر عقاید و مکاتب. وجود انسانی، که در اصل آفرینش یک گوهر است، در تمام مظاهر و فعالیت و عمل خود نیز با خدای یکتا رو در روست، در اعتقاد و اندیشه، در پرستش و پویش و در قانونگذاری و پیروی از قانون و خلاصه در دنیا و آخرت با چنین خداوندی سرو و کار دارد. هرگز با اعتقاد به خدایان گوناگون یا به عناصر مختلف موجود در یک خدا یا قوای رنگارنگ، که برخی در حوزه ی خداوندی خداست و بعضی از حوزة قدرت او بیرونند و با وی دشمنی میکنند، یا به وجود عوامل گوناگون و نا مفهوم در خدا که او را مقهور خود سازند، یا به نیروهای طبیعت که نه وجود شان حدی دارد و نه برای آنها قانونی موجود است، نیروهای خود را پراکنده نمیسازد.
قبله یی برای اعتقاد و شعور و عبادت و قبله ایی دیگر برای رژیم زنده گی از برای خود برنمی گزیند ، هم اعتقاد و هم عمل را از یک منبع دریافت میکند و ضمیر و شعور باطن او همانند فعالیت وعملش پیرو یک ناموس است، ناموسی که نه تنها بر وجود انسان بلکه به تمام جهان حکم فرماست .
انسان در سایة همین وحدت ناموس حیات، بدون پراکندگی و گسستگی نیرو های طبیعی, خود با جهان ارتباط دارد .
این تمرکز و تجمع قوا، نیرویی سهمگین به وجود میآورد که هیچ چیز تاب مقابله با آن را ندارد و رمز خوارق عاداتی که عقیدة اسلامی در زنده گانی و تاریخ بشری به وجود آورده، همین است و نیرویی که منشا این خوارق عادات بوده، سرچشمه یی چون جهان بینی و ایدیولوژی اسلامی داشته است؛ نیرویی که در خود مجتمع و با جهان متحد و در سازش است، اتحادی که نشانة اشتراک در ناموس وحدت است و گذرگاهی به سوی یکتایی خدا و خداوند یکتا!
اکنون میپردازیم به تنها اثر ویژه ی این شناخت و این عقیده در نهاد مسلمان و در زنده گی فردی او در اجتماع اسلامی و در فعالیتش با انگیزة توحید .... آزادی .... و یا به تعبیر بهتر تولدی از نو برای انسان !
اختصاص الوهیت به خدای یگانه و اشتراک بقیة موجودات در بنده گی و در پیراستگی از ویژه گیهای خداوندی، دارای این اثر خواهد بود که بشر، هم در قوانین مربوط به زنده گی و هم در تشریفات مربوط به عبادات، جز به خداوندی خالصانة الله روی نیاورد، زیرا که لازمة یکتایی الله چیره گی اوست ـ مهمترین خاصیت اولوهیت ـ که نه بِهدین را در آن ستیزی است و نه جز بیدین را در آن یارای سخن. آیات قرآن مجید این مطلب را به گونه یی که جای شک یا ستیزی در آن نماند، تعریف و تحدید کرده اند : ان الحکم الا لله ، امر الا تعبدو الا ایاه. ذالک الدین القیم .(قطعا فرمان جز برای الله نیست ،فرمان داده است که جز او را نپرستید . دین راست فقط همین است! )
ام لهم شرکاء شرعو ا لهم من الدین ما لم یاذن به الله ؟...( آیا برای ایشان شریکانی است که برای شان به غیر آنچه الله بدان اجازه داده است ، دین وضع میکنند؟ )
اسلام الله را هم مرجع قانون و هم قبله ی پرستش میداند و این هر دو را از لوازم توحید الله و ویژة الوهیت او؛ همان گونه که بازگشت و سرپیچی از هر یک از این دو را ـ طوریکه در آیات دیدیم ـ خروج از ایمان و اسلام دانسته است .
«اتخذوا احبارهم و رهبانهم ارباباٌ من دون الله و المسیح ابن مریم وما امروا الا لیعبدوا الها واحداٌ لا اله الا هو سبحانه عما یشرکون .»
آن اهل کتابی که این آیه از آنها سخن میگوید ، مسیح پسر مریم علیهما السلام را برای عبادت و سنن مذهبی به خدایی برداشتند و رهبران روحانی خود را ـ نه به این معنی بل به معنای مرجعیت دریافت قانون و حکم ـ به خداوندی گرفتند و آیة مبارکه، این دوگونه خداپرستی را در یکجا و در کنار هم آورده و بیان داشته است که تمام این گونه رفتار ها مخالف ماموریت بشر در خدا پرستی است و مسیحیان را با دلالت صریح این آیه، به سبب این عملشان محکوم به شرک (چند خدایی) نموده است.
از نبی اکرم نیز تفسیری قاطع و صریح در مورد این آیه آمده است : امام احمد حنبل و ترمذی و ابن جریر با طرق متعدد از عدی پسر حاتم طایی، روایت نموده اند که چون رسالت و دعوت پیامبر خدا را شنید به شام گریخت. او مذهب مسیحیت داشت و خواهر او به همراهی گروهی از طایفه ی او اسیر شدند. رسول الله ـ صل الله علیه وسلم ـ برخواهر او منت گذاشت و آزادش کرد و خواهر برادی خود عدی را به قبول اسلام و رفتن به خدمت پیامبر ترغبیب کرد، عدی که رئیس قبیله طی بود به مدینه آمد و سخنش بر سر زبانها افتاد و در حالی که آویزه ای صلیبی زرین به گردن داشت بر پیامبر وارد شد ، پیامبر آیة : «اتخذوا احبارهم و رهبانهم اربابا من دون الله » را برایش خواند. عدی میگوید: گفتم : آنها روحانیون خود را نمی پرستیدند. پیامبر فرمود: چرا ! آنها حلال را بر مردم حرام نموده اند و حرام را بر آنها حلال و مردم نیز از آنها پیروی کردند وبنده گی و عبادت همین است!! »
السدی در تفسیر این آیه گفته است که مسیحیان از روحانیان خود سخن پذیرفتند و کتاب خدا را به پشت گوش افگندند و لهذا خداوند فرمود: « وما امروا الا لیعبدوالله الها واحد» ( فرمان داده نشده بودند مگر اینکه الله یگانه را عبادت کنند ) یعنی وقتی چیزی را حرام فرمود حرام است و وقتی حلال کرد حلال و آنچه او قانون گذارد پیروی از آن واجب است و هرچه فرمان داد عمل بر آن لازم !
عقیدة اسلامی با همین قاطعیت که اعلان میکند : انسان برده روحانیون نیست؛ بشر را از بنده گی بلکه از مرده گی رهایی میبخشد و به او حیات و تولدی دیگر عطامیکند.
اسلام با این منشور بلند پایه، انسان را از بنده گی بنده گان به سوی خدای بی همتا میکشاند و انسان ـ انسان به معنی واقعی وحقیقی وکامل خود ـ چشم به جهان نگشود مگر آن که از بنده گی مردم قدرتمند رهایی یافت وزنده گی او ـ و ضمیر و عقیده واندیشه اش ـ راه آزادی گرفت.
تنها اسلام است که با اعلان اصل : قانون گذاری و فرمان روایی مخصوص خداست ) مردم را از بنده گی بنده گان به بنده گی خدای یکتا کشانید, مردمی که در تمام نظامات جهان حق قانونگذاری و فرمانروایی را به دست بشر سپرده اند ـ به هرصورت و به هر شکلی که باشد ـ به گرداب برده گی برده گان سقوط کرده اند ولی با اسلام و فقط با اسلام است که انسان با پرستش الله از این گرداب رهایی می یابد.
این همان حقیقت بزرگ و شکوهمند آزادی انسان است و از همین رو همان تولد انسان !... چه پیش از آن انسان به معنای وجود کامل خود، به معنای انسان با شکوه و بینظیر، هرگز وجود نداشت , این هدیة خداوندگاری است برای مردمی که به راه توحید قدم میگذارند و تنها نعمتی است خدایی که بر بنده گانش منت گذارده و فرموده است : «الیوم اکملت لکم دینکم و اتممت علیکم نعمتی و رضیت لکم الاسلام دینا .(امروز دین شما را کامل ساختم و نعمت خویش برشما تمام نمودم و راضی شدم به اینکه اسلام دین شما باشد.)
و این همان هدیة است که یگانه پرستان به دنبال نقشی که در سعادت جهانیان داشته اند به بشریت اهدا کردند و همان نعمتی بود که توحید گرایان توانستند پس از برخورداری خود از سرچشمه ای جوشان آن دیگران را نیز برخوردار و سیراب سازند و آنچه پسند خدای آنها بود از آن بخواهند .
این همان نوآورده یی است که الله پرستان میخواهند به بشریت هدیه کنند همان طور که درگذشته به گذشتگان هدیه کردند و بشریت آن روز مانند بشر امروز, روز نوین خود را از افق این جهان بینی دریافت داشت و در برابر جاذبه وگیرایی آن خود دارای نتوانست کرد ، زیرا ره آوردی باخود داشت که خود داری او را بی اثر میساخت .. و امروز نیز به بشریت چیزی ارزانی میدارد که نه تنها به امروز مختص نیست بل ... چیزی است ماورای عقاید و افکار فلسفه ها و مکتب ها و ماورای قوانین و مقرراتی ک تاکنون با آن روبه رو شده است .
ربعی بن عامر نماینده ی سپاه مسلمانان ، به رستم فرخزاد ، سپهسالار ایرانی ساسانی، در پاسخ وی که پرسید: چه چیز آورده اید؟ تنها چند کلمه باز گفت که خطوط اصلی عقیده اسلامی و جنبشی را که از آن سرچشمه گرفته به خوبی ترسیم میکند ، همان طور که عقیدة مسلمانان و شناخت نقش جهانی و انسانی آنها را مجسم میسازد . وی گفت: الله ما را برانگیخت تا آن کس را که او خواهد از بنده گی بنده گان بیرون بریم و به بنده گی الله یگانه در آوریم تا از تنگنای جهان به پهنه ی دنیا و آخرت بیرون رود و از ستم ادیان به عدل اسلام وارد گردد.)
در این کلمات معدود، شالودة ایدیولوژی اسلام و طبیعت حرکت و قیام اسلام که از عقیده سرچشمه میگیرد و آن را به اطراف میگستراند نشان داده شده است.
اسلام به معنای بیرون شدن از بنده گی مردم است و بنده الله شدن . اسلام واگذاری زنده گی و مرگ ، در این جهان و پس از آن به الله است . اسلام اختصاص دادن الوهیت و ویژه گی ها ی آن به الله است و سلطه و فرمان فرمایی و قانون گذاری از نخستین این ویژه گیهاست که نه بهدینان را در آن ستیز است و نه جز بیدینان را در آن یارای سخن. انسان بدون وارهیدن جز از الله ، نه فقط آزادی را از دست داده بلکه خود را نیز نیافته است.
یکتا پرستان وقتی به راستی زیر لوای او گرد آیند ، حق دارند که آنچه را که ربعی گفت به بشریت بگویند. بشر امروز نیز از نقطه ی نظر آن روز شان همانند بشریت در روزگاری است که ربعی آن سخن را گفت ... سراسر گرفتار بنده گی بنده گان ... وتوحید به معنای جامع خود آن است که بنده گان را با خواست الله از یوغ برده گی مردم به بنده گی خدای یگانه بالا برد وتنها با این فراز است که انسان آزادی نه بلکه زنده گی را آغاز میکند.
توحید گرایان وقتی درجاده یی که الله فراه راه آنان گذارده بیفتند و مردم را به سوی آن بخوانند ،خواهند توانست که به بشریت چیزی را هدیه کنند که هیچک از مکاتب و مذاهب و مقررات بشری نتوانسته اند آن را بیاورند . یکتا پرستان امروز و آینده نقشی نوین دارند .. نقشی جهانی و انسانی و با شکوه ... نقش رهبری اصیل همه جنبشهای انسانی و جهانی ، نقش بر پاساختن وجود انسان ، همچنانکه اعراب جزیره العرب را توانایی بخشید که وجودی انسانی بسازند وانسانیت را در جهان رهبری کنند.
امروز مسلمانان نمیتوانند برتریهای علمی یا پیشرفتهایی در زمینه های تمدن ـ که بر تمام آنچه که بشر امروز دارد ، تفوقی به سزا داشته باشند ـ به بشریت تقدیم کنند .... ولی در توانایی آنان است که چیزی والاتر از همه پیشرفتهای علم یا تمدن جهان به آنها ببخشند . : آزادی واقعی انسان بلکه زنده گی نوین.
وقتی که این ارمغان را به بشریت بدهند ، راهی کامل فرا راه زنده گی آنها نهاده اند راهی که شالوده اش احترام به مقام انسان و به آزادی دست و خرد و ضمیر و روح او از تمام بنده گیهاست ، آزادی بشر و تما م نیروهای نهفته او برای انجام جانشینی الله است عزیز و محترم، آن طور که خدای او خواسته است ... و چون انسان با این همه آزادی به وظیفه خود (خلافت الهی) ، برخیزد نیک میتواند که در اوج آزادی و قله ی عزت برتری علمی و پیشرفت مدنی نیز به دست بیاورد بی آنکه بندة ابزارتولید باشد یا که برده بشر!
۱۳۸۹ تیر ۱۰, پنجشنبه

چه کسی برای اولین مرتبه عقیده به این که امامت امری واجب از جانب خداست و علی ـ علیه السلام ـ بر اساس آن به ولایت رسیده است را بنیاد نهاد؟ چه کسی اولین مرتبه در فضیلیت علی ـ علیه السلام ـ دچار گزافه گویی شد واورا وصی پیامبر خواند و چه کسی برای اولین مرتبه به اصحاب رسول الله دشنام وتعرض لفظی را آغاز کرد؟ ، اینک جهت وضوح مسأله برای حق طلبان از منابع معتبر ودست اول شیعه در این باره شواهدی مختصرارائه میداریم . امید که ره پویان سعادت را چراغی بر فراز راه شود.
ـ نوبختى یکی از علمای ارجمند شیعه مى‏گويد: «سبئيه به امامت على معتقد بودند و آن را واجب و فرض الهى مى‏دانستند.. آنها پيروان عبداللّه‏بن سبا بودند.. او اوّلين كسى بود كه طعن و نفرين بر أبوبكر و عمر و عثمان و ساير صحابه را پديد آورد و از آنها بدگويى كرد و مى‏گفت: على به من گفته كه چنين بگويم! على - عليه‏السّلام - او را گرفت و از او در اين مورد پرسيد و بدان اقرار كرد، پس امر به قتلش را صادر كرد، امّا مردم (پيروانش) فرياد زدند: اى اميرالمؤمنين! آيا مردى را مى‏كشى كه به حبّ شما اهل‏بيت و ولايت و دوستى شما و بيزارى از دشمنانت دعوت مى‏كند؟! پس على او را به مداين تبعيد كرد.. گروهى از آگاهان نقل كرده‏اند كه عبداللّه‏بن سبا، يهودى بود و اسلام آورد و على را دوست مى‏داشت و همان چيزى كه در زمان يهوديّتش در مورد يوشع‏بن نون بعد از موسى‏ (عليه السلام) مى‏گفت، در زمان اسلامش نيز درباره على‏بن أبى‏طالب گفت، و او اوّلين كسى بود كه گفت: امامت على - عليه‏السّلام - فرض الهى است و آشكارا از دشمنانش بدگويى مى‏كرد.. به همين جهت، كسانى كه با شيعيان مخالف هستند، مى‏گويند: اصل رفض، برگرفته از يهوديّت است! و زمانى كه خبر شهادتش به او رسيد، او همراه با پيروانش گفتند: دروغ مى‏گوييد اى دشمنان خدا! سوگند به خدا! اگر مغز على را به هفتاد شاهد عادل كه بر مرگش شهادت دهند، برايمان بياوريد، بارو نمى‏كنيم! ما مى‏دانيم كه او نمى‏ميرد و كشته نمى‏شود تا اينكه زمين را مالك شود و مردم را با عصايش هدايت كند!».
[1]
ـ «سعد قمى» نيز مى‏گويد: «سبئيه، اصحاب عبداللّه‏بن سبا هستند و عبداللّه پسر وهب راسبى همدانى است. عبداللّه‏بن حرس و إبن‏أسود نيز او را در نظراتش يارى مى‏دادند و او دو تن از بزرگترين اصحابش بودند.. او اوّلين كسى بود كه آشكارا طعن و بدگويى نسبت به أبى‏بكر و عمر و عثمان و ساير صحابه را آغاز كرد و از آنها بيزارى جست!».[2]
ـ ميرخواند، مورّخ شيعى ايرانى نيز در تاريخش - كه به زبان فارسى است - مى‏گويد: «عبداللّه‏بن سبا، زمانى كه فهميد مخالفين عثمان‏بن عفان در مصر زياد هستند، به آنجا رفت و تظاهر به علم و تقوا نمود، تا جايى كه مردم فريب او را خوردند و بعد از رسوخ در آنان، شروع به ترويج مذهب و مسلكش نمود و گفت: براى هر پيامبرى، خليفه و جانشينى است، پس جانشين و خليفه رسول خدا، كسى غير از على نيست كه صاحب علم و فتوا و متزيّن به كرم و شجاعت و متّصف به امانت و تقواست! به راستى اين امّت به على ظلم كردند و حقّش را غصب نمودند؛ حقّ خلافت و ولايتش را! و لازم است اكنون جمع شويم و او را يارى و معاضدت كنيم و طاعت و بيعت با عثمان را بشكنيم! بدين ترتيب گروه زيادى از مردم مصر تحت تأثير اقوال و آرايش قرار گرفتند و بر عليه عثمان شوريدند».[3]
ـ «إبن‏أبى‏الحديد» - از علماى شيعه - نيز مى‏گويد: «عبداللّه‏بن سبا در حاليكه على - عليه‏السّلام - خطبه مى‏خواند، در مقابلش ايستاد و گفت: تويى! تويى! و آن را تكرار نمود، پس اميرالمؤمنين - عليه‏السّلام - به او فرمود: من چه كسى هستم؟! گفت: تو خدايى! پس دستور داد او را همراه با تمام كسانى كه رأى او را داشتند، بگيرند!».[4]
ـ «سيّد نعمةاللّه جزايرى» - از ديگر علماى شيعه - مى‏گويد: «عبداللّه‏بن سبا به على - عليه‏السّلام - گفت: تو خداى حقيقى هستى! پس على - عليه‏السّلام - او را به مداين تبعيد كرد. گفته مى‏شود: او يهودى بوده و مسلمان شد، و آنچه كه در زمان يهوديّتش درباره يوشع‏بن نون بعد از موسى مى‏گفت، مثل همان را درباره على گفت!».
[5]
ـ «عبدالقاهر بغدادى» سنّى - به همراه گروهى از علماى شيعه - گفته‏اند: «سبئيه، پيروان عبداللّه‏بن سبا هستند كه در علي (رضي الله عنه) غلو نمود و پنداشت كه او پيامبر خداست، سپس در همين نيز غلو كرد و گفت: او خداست و گروهى از جاهلان كوفه را به اين امر دعوت نمود.. خبر آن به علي (رضي الله عنه) رسيد، پس دستور داد تا آنها را در دو گودال بسوزانند.. سپس علي (رضي الله عنه) به خاطر ترس از مخالفت اصحابش با او و پيوستن به سپاه معاويه، او را به سباط مداين تبعيد كرد.. زمانى كه علي (رضي الله عنه) به شهادت رسيد، گفت: كسى كه كشته شده، على نبوده، بلكه شيطانى بوده كه به شكل على درآمده و مردم پنداشته‏اند كه على است! به حقيقت على به آسمان رفته، همانگونه كه عيسى‏بن مريم صعود كرد، و همانطور كه يهود و نصارا در ادّعاى قتل عيسى دروغ گفتند، نواصب و خوارج نيز در ادّعاى قتل على دروغ گفته‏اند.. جز اين نبود كه يهود و نصارا شخص مصلوبى كه به عيسى شباهت داشت، ديده بودند و قائلين به قتل على نيز، تنها فرد شبيه على را ديده‏اند و خيال كردند كه اوست.. على به آسمان پرواز كرده و به اين دنيا نزول خواهد كرد و از دشمنانش انتقام خواهد گرفت! على در بين ابرهاست و رعد، همان صدايش است و برق نيز خشم و شلاّقش! پس هركس صداى رعد را شنيد، بگويد: السّلام عليك يا أميرالمؤمنين! على برمى‏گردد و تمام زمين را مالك مى‏شود!
اين گروه، عقيده دارند كه مهدى منتظر همان على است... عبداللّه‏بن سبا كه مؤسّس سبئيه بود، در اصل فردى يهودى از اهل حيره بود كه به اسلام تظاهر نمود و خواست كه نزد اهل كوفه سمت و رياستى داشته باشد! پس برايشان مى‏گفت: من در تورات يافته‏ام كه براى هر پيامبرى، جانشينى است و على، همان جانشين محمّد است و او بهترين اوصياست، همانگونه كه محمّد، بهترين انبياست.. زمانى كه ياران على اين را از او شنيدند، به علي (رضي الله عنه) گفتند: او از دوستداران توست! امّا در او بسيار غلو كرد، پس علي (رضي الله عنه) خواست كه او را بسوزاند، امّا عبداللّه‏بن عبّاس او را از اين كار نهى كرد و
[6]
گفت: كشتن او، اصحابت را با تو مخالف مى‏سازد و تو اكنون عازم جنگ با شام - يعنى معاويه - هستى و لازم است، يارانت را براى خود نگه دارى! پس علي (رضي الله عنه) او را به مداين تبعيد كرد!... زمانى كه به عبداللّه‏بن سبا گفتند كه علي (رضي الله عنه) به قتل رسيد، گفت: به خدا سوگند! دو چشم در مسجد كوفه براى على گريه مى‏كنند كه از يكى عسل جارى است و از ديگرى روغن، و شيعيان او از آن مشت برمى‏گيرند! همانا عبداللّه‏بن سبا بر همان دين يهود بود و هدفش اين بود كه مسلمانان را با غلو و تأويلاتش نسبت به على و فرزندانش به فساد بكشاند تا به آنها معتقد شوند، همانگونه كه مسيحيان به عيسى معتقدند!».
[7]

[1] - فرق الشيعة، نوبختى، ص‏42-41، چاپ حيدريه نجف.
[2] - المقالات و الفرق، سعدبن عبداللّه أشعرى قمى، ص‏20.
[3] - تاريخ شيعى روضةالصفا، ج‏2، ص‏292، چاپ تهران.
[4] - شرح نهج‏البلاغة، إبن‏أبى‏الحديد، ج‏5، ص‏5.
[5] - الأنوار النعمانية، جزايرى، ج‏2، ص‏234.
[6] - در روايتى از اهل‏سنّت آمده كه «بخارى» و «ترمذى» و «أبوداود» نقل كرده‏اند: «على گروهى از مرتدّين را سوزاند. اين خبر به إبن‏عباس رسيد، وى گفت: من هم آنان را مى‏كشتم؛ زيرا رسول خدا فرمود: هركس دينش را تغيير داد و مرتدّ شد، بكُشيد!.. ولى من آنها را نمى‏سوزاندم؛ زيرا رسول خدا (صلي الله عليه و سلم) فرمود: با عذاب خدا، كسى را مجازات نكنيد!.. اين سخن به على رسيد و فرمود: إبن‏عبّاس راست مى‏گويد!».. (التاج الجامع للأصول فى أحاديث الرسول، ج‏3، ص‏78).
[7] - الفرق بين الفرق، بغدادى، ص‏235-233، چاپ مصر.
۱۳۸۹ تیر ۹, چهارشنبه
حكومت غالي خميني و ثروت هنگفتي كه رافضه از اين بابت فرا چنگ آوردند، براي تسهيل جست و خيز هاي مختلف توسعه طلبانه شان در عصر كنوني بسيار موثر بوده است.
مشكلاتي كه جهان اسلام و امت اسلامي از ساليان دراز تا به اكنون با آن مواجه بوده است نيز براي حركتهاي استفاده جويانه رافضه در جهان غنيمت بزرگي بود تا با استفاده از خلاي موجود بتواند، خود را يگانه حركت مطلوب جهان اسلام معرفي كرده و با استفاده از ابزار ها و وسايل و امكانات فراهم آمده، بسياري از نقاط را مخصوصا از جهات، اجتماعي و فرهنگي و اقتصادي و رسانه يي عرصه جولان ترك تازيهاي خويش قرار دهد.
در افغانستان نيز وضعيت در طي سي سال گذشته به همين منوال است، بلكه خيلي زمينه براي كار هاي اجتماعي و فرهنگي و اقتصادي براي تشيع نسبت به سابق فراهم تر و آماده تر بوده است، وقوع جنگ و بحران و نا امني ، اشغال و تجاوز گري، و به هم ريزي زير ساختهاي مختلف اجتماعي، و متاسفانه همسايه گي كشور ايران با افغانستان، و شرايط نا گوار هجرت مردم ما به ايران، فرصتي كافي را براي خميني و پيروان وي فراهم آورد تا دست پروردگان خود را از ميان افغانها انتخاب كرده و با آموزش خرافات به آنان، ايشان را علاوه بر سلاح جهت كشتن اهل سنت، به امكانات مدرن ديگر نيز مجهز كنند و به داخل كشور بفرستند و با پيدا شدن زمينه هاي مساعد براي فعاليت بيشتر رافضه، اكنون مينگريم كه شيعه در مجالهاي اجتماعي و فرهنگي و اقتصادي و... به شدت در حال گسترش بوده و شب و روز براي پخش افكار خرافي خود در ميان مردم ما مصروف كار و تلاش اند.
در اين مقالة كوتاه ميكوشيم به صورت بسيار خلاصه، در زمينه مختلف نفوذ رافضه را براي مردم خود برجسته سازيم:
اگر از جهات اجتماعي قضيه به اين موضوع نظر افگنيم، دولت ايران به همكاري تعدادي از اقوام هزاره پلانهاي وسيعي را در افغانستان روي دست گرفت كه بر مبناي آن ميبايست هزاره ها اولا يك خط ارتباطي را از ايران تا به مركز افغانستان به صورت به هم پيوسته در كشور افغانستان به ميان آورند تا در موقع لزوم راحت بتوانند با ارباب خود در بيرون رابطه برقرار نمايند. بر اين مبنا از سي و چند سال پيش هزاره ها با پول ايران قرار شد كه با خريداري زمين اين خطي كه آن را ايرانيها خط ايران هزارستان نام گذاشته اند، ايجادكرده از نقاط نزديك مرزي شروع به خريد زمين نمايند تا به مركز كشور يعني باميان ! واين كار را به هر صورتي كه بود انجام دادند، به اين شكل كه اكنون وقتي شما نگاهي به مرز غربي كشور خود بيندازيد متوجه ميشويد كه هزاره ها از دورترين نقطه در مرز غربي كشور ما در نقاطي مهم، با تطميع مردم به فروش زمينهاي شان به مبالغ هنگفت و خريداري اين زمينها، جابه جا شده و به صورت يك لين ارتباطي اكنون به هزاره جات پيوسته اند. اين قريه هاي ايجاد شده هر يك به فاصلة هاي معيني از هم قرار دارند كه به نوعي قابل دسترس هستند و فعلا اين پروژه يا تكميل يا در حال تكميل شدن است!
در همين راستا برنامة ديگر رافضه جابجايي هزاره ها در شهرهاي بزرگي همچون هرات و فراه و كابل و مزار و غيره مناطق است و باز دولت ايران به همكاري هزاره ها براي برهم زدن تركيب جمعيتي اين ولايات به شدت در حال فعاليت اند و با ايجاد شهرك هاي مسكوني و همكاري كه دولت صليبي امريكايي فعلي براي تبديل تذكره هاي تابعيت اينان از يك ولايت به ولايت ديگر انجام ميدهد اين پروسه نيز به شدت در حال پيشرفت است چنان كه هم اكنون در اكثر اين ولايات هزاره ها در شهرك هاي در شمال و جنوب و شرق و غرب مستقر شده و از اين شهرك هاي مسكوني امروز، فردا به عنوان مركز تجمع و فرماندهي نيرو هاي خود در آينده استفاده خواهند كرد
از جهت فرهنگي نيز وقتي به قضيه نظر اندازيم متوجه ميشويم كه شيعه زير حمايت مستقيم ايران، در مجال فرهنگ به شدت كار ميكند، از احداث مكاتب خصوصي در ولايات گرفته تا پوهنتونها و حوزه هاي علميه در هر ولايت هر روزه چندين مركز فرهنگي را راه اندازي ميكنند و متاسفانه در اين مراكز كه به دليل نا مناسب بودن وضعيت مكاتب دولتي، و عدم حضور مكاتب مربوط به اهل سنت و جماعت، فرزندان اهل سنت نيز حضور دارند،كاري به جز پخش خرافات و افكار شيعي صورت نمي پذيرد چنان كه اكنون خانواده ها از اين گونه تعليمات كه توسط معلمان ايراني به نوكران شان در افغانستان تعليم داده ميشود و سپس اين دست آموزان آن را به شاگردان منتقل ميكنند، بسيار شكايت دارند.
در مجال رسانه اي نيز اگر رسانه هاي موجود افغانستان را در نظر داشته باشيم، نود فيصد رسانه ها از جمله تلويزيونها، مربوط به شيعه بوده كه شب و روز مصروف فعاليتهاي رسانه به نفع رافضه در ميان مردم اين سرزمين اند، برنامه هاي اين تلويزيونها اكثر همان برنامه هاي خرافي است كه توسط روافض ايراني ترتيب ميشود و واضح است كه ضرر آن بالاي افكار مردم ما كمتر از هجوم فرهنگي و رسانه اي غرب نميباشد!
در مجال اقتصادي نيز فعلا مردم ما درگرو تجارت و سرمايه گذاري رافضه در افغانستان قرار دارند و اگر در ولايتهاي كليدي چون هرات و مزار از نظر تجارتي دقيق تر نظر اندازيم مي بينيم كه هشتاد فيصد امور تجارتي مهم، در كنترول رافضه قرار دارد و اينان با قرارداد با شركتهاي تجارتي ايراني مصروف خالي كردن جيب مردم افغانستان به نفع خود و ولي نعمتان رافضي ايراني خود هستند!
خلاصه اين چالش براي ملت افغانستان كمتر از چالش اشغال صليبي نيست اما متاسفانه تعدادي از مردم ساده لوح، گول ظاهر سازيهاي رژيم ايران و يا زبان بازيهاي شيعة افغانستان را خورده و تحت عنوان برادري! هرگز نميخواهند كه روي اين واقعيت هاي مهم چشم باز كنند و با نگاهي به وضعيت اهل سنت عراق و يا ايران مفهوم و معني برادري را خوب تر درك نمايند!
نگاهي به اين مشت نمونه از خروار، مسئوليت مردم افغانستان و چالش پيش روي ما را اكنون به نمايش ميگذارد و نشان ميدهد كه در آينده اين ملت با چه دشواريهاي بزرگ مواجه است.
متاسفانه، اشغالگراني كه اكنون كشور ما را در چنگال خود گرفته اند، نيز در پروسة پيشروي شيعه به خاطر اهداف خود خيلي موافق بوده و يكسر براي رافضه زمينه سازي ميكنند ، چه اينان ميدانند كه يگانه نيروي در صحنه در جهان اسلام كه در مقابل شان اكنون ايستاده و در آينده نيز آنان را تهديد ميكند نيروي اصيل مسلمانان يعني اهل سنت و جماعت هستند، و فكر شيعه اصالتا با افكار و اهداف غربيان كاملا همخواني و همنوايي دارد چرا كه اولا شيعه معتقد به اصل سكولاريزم است يعني جدايي دين از دولت با اين تفاوت كه فقط بايد امام موهوم شان پيدا شده و حكومت بسازد، و اين فكر كاملا براي غرب قابل پذيرش است.
و ديگر اين كه شيعه مكتب خرافات و دشمن عقيدة توحيدي اسلام است، و اين نيز چيزي است كه دشمنان اسلام در پي آن هستند تا بتوانند افكار مردم را از توحيد به سمت شرك و جعليات و خرافات بكشانند. لهذا از اين بابت نيز شيعه و صليبيون با هم ديگر كاملا همراه و همنظر هستند .
و اينك اين مردم قهرمان افغانستان اند كه بايد بار ديگر پرچم دفاع از ارزشهاي ديني و ملي خود را برافراشته سازند و با قدمهاي مستحكم يك بار ديگر دين بزرگ خود را نسبت به اسلام و امت اسلامي ادا نمايند و اين كار نيز مستلزم آن است كه با فعاليت جدي در مجالهاي فرهنگ و رسانه و اقتصاد براي مقابله با چالش رافضه وارد ميدان شوند و ما يقين داريم كه با اين همت اسلامي، طوري كه در گذشته جبهة سست باطل در برابر ما مقاومتي از خود نشان داده نتوانست در آينده نيز جز اين نخواهد بود. اما آن چه كه مهم است فهم اين مطلب و درك اين مشكل است كه متاسفانه جامعه فعلا از آن فاصلة فراواني دارد.
مردمي را مي نگريم كه به شيعه زمين ميفروشند، در حالي كه اين كار با توجه به توطئة كه بر ضد جامعة اسلامي ما در حال انجام شدن است كاري حرام تلقي ميشود، مردم با رافضه داد و ستد اقتصادي برقرار ميكنند كه اين كار نيز از جهت شرعي آن مشكل فراوان دارد و مردم فرزندان خود را به مكاتب روافض ميفرستند كه اين بزرگترين مسئوليت را متوجه ايشان در حضور خدا و مردم اين كشور ميسازد و نيز مردم نميدانند كه با نگاه به تماشاي برنامه هاي مبتذل شيعه طوري كه برنامه هاي هندي را مشاهده ميكنند در حقيقت براي خود و فرزندان خود مرتكب ظلمي نا بخشودني در حضور خداوندميگردند. لهذا خوب است تا مردم ما در اين زمينه ها كه اكنون با برنامه ريزي دقيق توسط روافض دنبال ميشود، هوشيارانه برخورد كنند و براي رفع اين مشكل گام هاي عملي و فكري را به صورت سنجيده به جلو بردارند. در غير اين صورت اگر اهل سنت به خود نيايند، آينده اين سرزمين با وجود چنين مشكلاتي با معضلات بزرگي از ناحيه شيعه گري مواجه خواهد شد و آن وقت حسرت كارهاي نكرده براي ما سودي در بر نخواهد داشت، كه اميدواريم ملت ما با هوشياري در برابر اين پديدة خطرناك موضع اصولي اتخاذ كند.
۱۳۸۹ تیر ۳, پنجشنبه
رابطة حضرت علي با خلفا
آیا حضرت علی چنانکه بعضیها می انگارند، با حضرات خلفای راشدین مخصوصا ابوبکر و عمر دشمنی داشت و آنان نیز باوی دشمنی داشتند؟ و یا نه آنان برای رضایت خدا و نصرت دین الله، دوستان و یاوران راستین و صمیمی یک دیگر بودند؟
در این باره بسیار کتابها به رشته تحریر در آمده که موجب سردرگمی عده ای از مسلمانان گشته است. ما از قال و قیل زیادی میگذریم و فقط به قسمتی از اقوال صحیح امام علی مرتضی ـ علیه السلام ـ که در کتب معتبر اهل تشیع درج است، در این مورد استناد میجوییم، و به مصداق آیت مبارکة : خود بندیشید ای صاحبان خرد! تصمیم نهایی در این باره را به طالبان هدایت موکول میکنیم.!
ـ شيخ طوسى از جعفربن‏محمّد و او هم از پدرش روايت مى‏كند كه: «مردى از قريش نزد اميرالمؤمنين - عليه‏السّلام - آمد و گفت: از تو شنيدم كه چند لحظه پيش در خطبه‏ات گفتى: پروردگارا! ما را اصلاح فرما به آنچه كه خلفاى راشدين را نسبت به آن اصلاح فرمودى! منظورت چه كسانى هستند؟ فرمود: «حبيباى، و عماك أبوبكر و عمر، إماما الهدى، و شيخا الإسلام، و رجلا قريش، و المقتدى بهما بعد رسول الله (صلی الله علیه و سلم)، من اقتدى بهما عصم، و من اتبع آثارهما هدى إلى صراط مستقيم» 1
«دوستان و حبيبانم و برادران پدرت، أبوبكر و عمر، دو امام هدايت، دو شيخ اسلام، دو مرد قريش، دو نفرى كه بعد از رسول خدا (صلی الله علیه و سلم) مردم به آنها اقتدا كردند، و هركس به آنها اقتدا كرد، (از گمراهى و تفرقه) مصون و محفوظ ماند و هركس آثارشان را پيروى كرد، به راه راست هدايت گرديد»..
ـ علم‏الهدى نيز روايت مى‏كند: «على - عليه‏السلام - در خطبه‏اش فرمود: خير هذه الأمة بعد نبيها، أبوبكر و عمر؛ بهترين اين امّت بعد از پيامبرشان، أبوبكر و عمر هستند و در بعضى روايات آمده است كه اين جمله را زمانى فرمود كه ديد مردى به أبوبكر و عمر دشنام و ناسزا مى‏گويد و سپس او را نزد خود خواند و او را مجازات و مورد عقاب قرار داد!». 2

ـ على و زبير - رضى اللّه عنهما - معيار برای شناخت افضليّت أبوبكر (رضي الله عنه) به خلافت را چنین مى‏دانند:
«و إنا نرى أبابكر أحق الناس بها، إنه لصاحب الغار و ثانى اثنين، و إنا لنعرف له سنه، و لقد أمره رسول اللّه بالصلاة و هو حى».
«همانا ما أبوبكر را شايسته‏ترين مردم به امامت و خلافت مى‏بينيم؛ زيرا او يار غار پيامبر و همدمش بوده و ما مى دانيم كه از او سنّى گذشته (و ريش‏سفيد ماست) و رسول خدا نيز به او امر كرد كه امام جماعت مردم شود، در حالى كه خود زنده بود»3

ـ كاشف الغطاء - از علماى برجسته و متأخّر شيعه - نيز اقرار مى‏كند:
«أميرالمؤمنين على، زمانى كه ديد رسول خدا (صلی الله علیه و سلم) از اين سرا، به سراى آخرت ارتحال يافت، و ديد كه جماعتى از صحابه با او به خاطر سنّ كم و جوانى‏اش يا اينكه بعضى از قريش او را دوست نداشتند، بيعت نكردند و خليفه اوّل و دوم را نيز، مجاهدينى تلاشگر يافت... لذا با آنها بيعت نمود»4
ـ زمانى كه مردم با أبوبكر (رضي الله عنه) بيعت كردند، أبوسفيان نزد علي (رضي الله عنه) آمده و گفت: چطور با أبوبكر بيعت مى‏كنى در حالى كه تو از همه افضل هستى؟ و اظهار پشتيبانى كامل از او نمود وگفت که او به طرفداری اش مدینه را پر از سواره و پیاده میکند، تا خلافت را از دست أبوبكر (رضي الله عنه) گرفته و علي (رضي الله عنه) زمام امور را به دست بگيرد! علي (رضي الله عنه) چنين جواب مى‏دهد: « ما به سواره و پياده تو احتياجى نداريم و اگر أبوبكر را اهل و شايسته اين كار نمى‏ديديم، او را در اين امر آزاد نمى‏گذاشتيم»5

ـ علي (رضي الله عنه) در مورد عمر (رضي الله عنه) مى‏فرمايد
«للّه درّ عمر! فقد قوم الأود و داوى العمد و أقام السنة و خلف الفتنة ذهب النقى الثوب قليل العيب أصاب خيرها و سبق شرها أدى إلى اللّه طاعته و اتقاه بحقه».
«خداوند نيكيهاى عمر را پاداش دهد كه كجيها را راست نمود و بيماريها را درمان كرد و سنّت پیامبر (صلی الله علیه و سلم) را برپاداشت و فتنه‏ها و تبهكاريها را پشت سر گذاشت و در زمانش فتنه‏اى رخ نداد. پاك و كم‏عيب از دنيا رفت. نيكويى خلافت را دريافت و از شرّ آن پيشى گرفت.طاعت خدارا به جاى آورد وآنچنانكه سزاوار بود از خدا ترسيد و پرهيزگارى نمود ...»6

ـ نصربن‏مزاحم در كتاب «وقعه الصفين» كه از نهج‏البلاغه هم كهن‏تر و به حوادث تاريخى صدر اسلام نزديكتر است، از قول علي (رضي الله عنه) درباره أبوبكر و عمر (رضي الله عنه) آورده است: «و كان أفضلهم فى الإسلام كما زعمت و أنصحهم للّه و رسوله الخليفة الصديق و خليفة الفاروق و لعمرى إن مكانهما فى الإسلام لعظيم و إن المصاب بهما لجرح فى الإسلام شديد فيرحمهما اللّه و جزاهما بأحسن ما عملا». 7
«در اسلام - همانگونه كه مى‏پندارى - از همه افضل و با خدا و رسولش مخلص‏تر، أبوبكر صديق و عمر فاروق هستند و به جان خودم سوگند كه مرتبه آن دو در اسلام بزرگ است و با وفات ايشان، به اسلام صدمه شديدى رسيده است. خداوند هر دو را رحمت كند و پاداش نيك به آنها دهد»
ـ «فتولى أبوبكر تلك الأمور فيسر و سدد، و قارب فى الأمر و اقتصد، فصحبته مناصحا و أطعته فيما أطاع اللّه فيه جاهدا، فلما احتضر بعث إلى عمر فولاه سمعنا و أطعنا و ناصحنا و بايعنا و ناصحنا و تولى عمر الأمر و كان مرضى السيرة ميمون النقيبة». 8
«أبوبكر، سرپرستى امور را به دست گرفت و در جاى خود، آسانى و به جاى خود شدّت نشان داد و امور را به خوبى پيش برد و قصد درستى و راستى كرد و ميانه‏رو بود. پس با أبوبكر از راه خيرخواهى مصاحبت كردم و در آنچه خدا را فرمان مى‏بُرد، با كوشش تمام او را اطاعت نمودم. زمانى كه به حال احتضار رسيد، ولايت و حكومت را به عمر سپرد و ما بيعت كرديم و اطاعت نموده و خيرخواهى نشان داديم، و عمر زمامدارى را به عهده گرفت (و خليفه شد) در حالى كه سيرت او پسنديده و نفس او مبارك بود ...»


1- تلخيص الشافى، طوسى، ج‏2، ص‏428.
2 - كتاب الشافى، علم‏الهدى، چاپ با تلخيص، ص‏428.

3- شرح نهج‏البلاغة، إبن‏أبى‏الحديد، ج‏1، ص‏332.

4- أصل الشيعة و أصولها، كاشف الغطاء، ص‏91، چاپ دارالبحار بيروت.
5- شرح نهج‏البلاغة، إبن‏أبى‏الحديد، ج‏1، ص‏130- كتاب الشافى، علم‏الهدى، ص‏428- وقعة الصفين، نصربن مزاحم، ص‏91- حماسه حسينى، مرتضى مطهرى، ج‏3، ص‏125-124
6- نهج‏البلاغة، شرح فيض الإسلام، جزء4، كلام 219- شرح إبن‏أبى‏الحديد، ج‏3، ص‏92، جزء12- شرح إبن‏ميثم بحرانى، ج‏4، ص‏97-96- شرح صبحى صالح، ص‏350- شرح محمّد عبده، ج‏2، ص‏322- شرح فارسى، ج‏4، ص‏712- الدرةالنجفية، دنبلى و على‏نقى، ص‏257.. در بعضى از نسخ، «للّه درّ فلان» و «للّه بلاد فلان» آمده است..
7- وقعة الصفين، ص‏89- شرح نهج‏البلاغة، إبن‏ميثم بحرانى، جزء 31، ص‏488، چاپ ايران.
8- الغارات ثقفى، ج‏1، ص‏307-306- مستدرك نهج‏البلاغه، شيخ كاشف‏الغطاء، چاپ لبنان، ص‏120-119

بسمه تعالي
ان الدين عندالله الاسلام
قطعنامه
متاسفانه در اين اواخر شنيده شد كه تعدادي ا زعناصر خود باخته و ناآگاه در كابل تحت تاثير اغواگري هاي نيروهاي تبشيري قرار گرفته و دين خدا پسندانة اسلام را ترك و به دين منسوخ و تحريف شدة مسيحيت گرائيدند.
جاي تاسف از اين جهت نخواهد بود كه چند تن محدود از افراد خالي الذهن اسلام را ترك گفته و مسير درستي را كه متضمن سعادت دنيوي و اخروي آنها بود ترك نموده و به جاي آن مسيري را انتخاب نموده اند كه جز خسران و شقاوت چيزي را به بار نخواهد آورد.
زيرا روزانه بنا به اطلاعات موثق رسانه هاي غربي تعداد زيادي از آگاهان و دانشمندان غربي بعد از دريافت عيني حقيقت اسلام به آن روي مي آورند كه اين خود از نگراني هاي عمدة جوامع غربي و باعث سراسيمگي اهل كليساها گرديده و آنها را مجبور ساخته تا براي حفظ بقاي خود و منافع خويش دست به چنين اعمالي بزنند تا از جهتي بر بي عدالتي هاي اجتماعي و سود جويي هاي سياسي خويش پرده گسترانيده و از طرف ديگر با انحراف مسلمين از راه راست هدايت، عداوت شيطان منشانة خويش را نسبت به اسلام و مسلمين به اثبات برسانند
ملت مسلمان افغانسنان كه براي دفاع از اسلام و ارزشهاي ديني رنگ صفحات زرين تاريخ را با خون مليونها فرزند برومند خويش گلگون ساخته است با وجود چنين پديده هاي منفور كاملا حساس بوده و با تمام معنا از ارزشهاي اسلامي خود با جديت كامل دفاع نموده ومراتب تاثر وانزجار شديد خويش را اعلان مي نمايد
در اين راستا و در كنار ملت پرافتخار افغانستان استادان ، محصلين ، و هيات رهبري اداري دارا العلوم عالي جامع شريف هرات نيز منحيث عضوي از پيكرة اين ملت افتخار آفرين اين عمل موسسات كليسايي را به شدت محكوم نموده و خواستار موارد ذيل ميگردند:
1- مستولين دولتي و ادارات ذيربط بايد هر چه عاجلتر اقدام به مسدود نمودن آن عده از موسسات نمايند كه تحت عناوين مختلفي دست به اعمال تبشيري و تبليغات غير اسلامي ميزنند.
2- مسئولين ارگانهاي عدلي و قضايي افغانستان بايد وجيبة شرعي و قانوني خود را در مورد دعوت كننده گان به دين منسوخ شدة مسيحيت و همچنان در مورد مرتد شده گان با جديت كامل انجام داده و آن ها را مطابق دساتير دين مبين اسلام و قوانين نافذة كشور مجازات نمايند.
3- از عامة مردم به خصوص اولياي محترم جوانان خواستاريم تا در حفظ اين سرمايه عظيم الهي كه آينده دين و دنياي جامعة ما در گرو سلامت اعتقادي آن هاست كوشا باشند و از كاركردن آنها در اماكني كه باعث خلل در شخصيت ديني و اخلاقي آنان ميگردد جدا جلوگيري نمايند.
در اخير يك بار ديگر اين عمل را به شدت هر چه تمام تر محكوم نموده و حكام و مسولين دولتي را متوجه مكلفيتهاي شرعي و قانوني آنها مينماييم
اساتيد ، محصلين ، و پرسونل اداري دارالعلوم عالي جامع شريف هرات
27/3/1389

۱۳۸۹ تیر ۲, چهارشنبه
ماه جوزا هرات شاهد يكي از پر افتخار ترين حركتهاي ديني و اسلامي در طول تاريخ خود بود.
من فكر نميكنم تا به حال تا جايي كه حداقل نسل حاضر به ياد دارد حتي در مسجد جامع بزرگ هرات صد هزار نفر براي استماع قرآن گرد آمده باشد. اين ابتكار از طرف انجمن اخلاق و معرفت هرات راه اندازي شده بود. واقعا خداوند به اين فرزندان مخلص خود بركت بدهد كه نشان دادند اسلام هنوز زنده است و مردم هنوز مشتاق قرآن اند! اينها افتخار مردم افغانستان هستند و حتي جهان اسلام!
اما يك چيز مردم هرات را سخت آزرده كرد و آن هم وقتي بود كه در حين برگزاري اين همايش قرآني ، مولوي خداد رئيس شوراي علماي هرات در محفل رسمي شوراي علما، بر ضد اين حركت خداپسندانه موقف گرفت و در عوض تاييد آن را رد نمود.
البته اين هم كار خداست براي اين كه اگر مولوي خداداد نظر به شخصيت شناخته شده اي كه دارد اين حركت را تاييد ميكرد ابدا مردم از اين كار اسلامي استقبال نميكردند! چرا كه مردم از شخصيتهاي خايني مانند خداداد كه لباس اسلام به بر دارد اما تيشه به ريشه دين ميزند خسته شده اند و ديگر به آنان اعتمادي ندارند.
جالب است كه مولوي خداداد كه بدون تفنگ در ميان مردم گشت و گذار كرده نميتواند و خود نميتواند ده نفر را گرد هم آورد، اين كار بزرگ اسلامي و مردمي را رد ميكند و نميداند كه با اين كار خود در حقيقت آبروي خود و شوراي علما را ميبرد چرا كه مردم به آنان ميگويند، چه شده است كه شما از اين همه فساد و رذالتي كه به داخل خانه خود شما از همه جا بيشتر رخنه كرده ، ياد نميكنيد، و در برابر آن موقف نميگيريد، اما محفل قرآن را نا پسند ميدانيد؟ مگر نميدانيد كه اگر اخلاق و معرفت مانند شما فاسق ميبودند هرگز مردم اين قدر به سمت شان رجوع نميكرد؟
چرا مردم حرف شما را نميشنوند و براي شما اين قدر احترام ندارند؟ شما كه هم پول داريد و هم قدرت؟
من واقعا به اين جوانان معرفت افتخار ميكنم و بعد از اين برنامه دانستم كه الحمدالله اسلام ياوران حقيقي خود را دارد و الله دين را بي سرنوشت نميسازد؟ اگر شوراي علما امروزه كاري نميكند اما علماي مسلمان ما هر گز بيكار نمي نشينند!
اكنون بايد بنگريم كه هم كافران از اين كار اسلامي بزرگ نا خشنودند و هم منافقان و هم مولوي خداداد! اما بايد همه بدانند كه: چراغي را كه ايزد برفروزد هر آن كس پف كند ريشش بسوزد.
ولي ما ديديم كه مردم هرات با اشتراك بيشتر خود مشتي كوبنده بر دهان ياوه گويان زدند و ثابت ساختند كه آنان به جز از حق از هيچ دسيسه و توطئه اي پيروي نميكنند و وقت شيطان ديگر سپري شده است.
آن چه خيلي مهم است اين نكته ميباشد كه بايد علماي هرات، ديگر به اين فرد رذيل اجازه ندهند كه از شوراي علماي هرات نماينده گي كند! والله حيف هرات و علماي هرات است كه به چنين انسان كثيفي اجازه دهند مسند رياست شوراي علما را با گند خود آلوده سازد و آبروي ديگر علما را نيز از ميان ببرد.
مردم هرات ديدند كه همين خداداد بود كه در زمان رژيم كمونستي ، كمونستها را تاييد ميكرد و در زمان حكومت جهادي، جهادي شد و زمان طالبان طالب شد و حالا در حكومت صليبي كرزي دم امريكايي ها را بو ميكشد .
خداداد بايد بداند كه اگر راست ميگويد، بايد جرئت ميكرد سري به بين جماعت صد هزار نفري ميزد نه اين كه موتر ضد مرمي امريكايي سوار شود و از مردم فرار نمايد.
نكتة ديگر اين كه واقعا اين برادران معرفت، طوري كه گفته اند ثابت ساختند كه اهل اخلاق هستند، چرا كه با كمال بزرگواري به حرفهاي پوچ اين آخند دين فروش ، گوش كردند اما حتي يك كلمه هم در برابروي اظهار نكردند، درحالي كه اگر ميخواستند و يك حرف به زبان ميآوردند، اين ملت خشمگين، خداداد را ريزه ريزه ميكردند!
باور فرماييد كه من وقتي اين آخند خود فروخته را مي بينم به ياد آن جنرال انگليس كه (پاتنجر) ناميده ميشد مي افتم كه انگليسها او را براي مدتهاي زيادي در هرات در وقت جنگ هاي افغانها با انگليس به نام ملا فرستاده بودند و او مدتها در هرات براي مردم امامت نماز ميداد تا اين كه بعد از اتمام ماموريتش ، خود به مردم اعلان كرد كه من انگليس هستم و براي ماموريت در اينجا آمده بودم!
خلاصه مكر دشمنان اسلام ان شاء الله به خود شان برميگردد و ما اينك اين پيام قرآن را به همة اين باطل گرايان اعلان ميداريم كه : و قل جاء الحق و زهق الباطل ان الباطل كان زهوقا.
خداوند به جمعيت اصلاح و معرفت توفيق مزيد عنايت كند.

۱۳۸۹ خرداد ۲۰, پنجشنبه
چند روز قبل يعني به تاريخ 15 جوزاي (خرداد) 89 در هرات نيروي هاي اشغالگر خارجي، منطقه اي را در شمال هرات نزديك دوازه ورودي گمرك هرات، در محاصره خود گرفتند و قرار مشاهده شاهدان عيني، با حمله بالاي يكي از كانتنرهاي تجارتي مردم، يك تن از هموطنان ما را بدون اين كه باز خواستي نمايند، در حال نماز به شهادت ميرسانند و عده يي ديگر را نيز دستگير كرده و با خود ميبرند!
مردمي كه در منطقه حاضر بودند، وقتي اين برخورد وحشيانة خارجيها را مشاهده كردند، به نشانة اعتراض به كشته شدن و دستگيري همسايگان خود، دست به اعتراض زدند كه با مداخله هليكوپتر هاي جنگي و تانكها و فيرهاي هوايي بلاخره متفرق شده و خارجي ها منطقه را ترك ميكنند!
خيلي جالب است! هيچك از خبر گزاريها اين حادثة مهم را گزارش ندادند، و حتي رسانة دولتي نيز كوچكترين تبصره اي راجع به اين حادثه منتشر نساختند، فقط امنيت ملي هرات ، در كنفرانسي مطبوعاتي به خبرنگاران گفت كه هيچك از مقامات هرات، و حتي خارجيهاي مستقر در هرات از اين عمليات اطلاعي ندارند، نه اين كه اطلاع نداشته باشند يعني درجريان اين عمليات قرار ندارند كه چرا انجام شده و بالاي چه كساني انجام شده است، بلكه اينها خارجيهاي بوده اند كه از ولايت هلمند آمده و در هرات اين كار را انجام داده و دو باره هم به همانجا رفته اند!
خوب! اكنون اين سوال براي ملت افغانستان مطرح است كه وقتي كرزي دم از آشتي با مردم ميزند، وقتي دم از آزادي ميزند و وقتي گپ از گفتگو و صلح با مخالفان ميزند، براي اين گونه حركات اشغالگرانه چه جوابي براي گفتن دارد؟ اين چه گونه دولتي است كه اختيار جان و مال مردم در برابر خارجي از دستش در رفته است؟ اين چه گونه حكومتي است كه برايش جان ملتش برابر يك گوسفند هم ارزش ندارد؟ هر چند مردم منطقه ميگويند كه فرد كشته شده يكتن از تاجراني بوده است كه مصروف تجارت موتر در هرات بوده و همه او را ميشناختند، و دستگير شده گان نيز مردم عادي بوده اند، و لو كه اين افراد از جمله مخالفين دولت نيز بوده باشد بايد، به همين گونه بدون بازخواست كشته شوند و تعدادي ديگر نيز به جاي برده شوند كه هيچ كس از احوال شان با خبر نيست و از اين عمليات هيچك از مقامات داخلي نيز هيچ اطلاعي ندارند؟
اكنون از كرزي بايد پرسيد، اشغال و مداخله اگر به اين گفته نميشود، به چه گفته ميشود، دست نشانده گي اگر اين نيست پس چيست؟ به خدا صد هزار رحمت به شاه شجاع دراني! كه صريح به مردم ميگفت : من در اسارت انگليس ها هستم و در اين جنايات شان بي تقصيرم! و يكسر تكرار ميكرد كه : صد مرتبه زندان لوديانة هند، برايم از اين گونه پادشاهي بهتر است! و بلاخره ها با مجاهدين براي براندازي انگليس ها همنوا و همدست شد!
اما تاريخ تا اكنون در بارة وي قضاوت بد ميكند و او را به عنوان دست نشاند انگليس به مردم افغانستان معرفي كرده و هرگز او را از جنايت اشغال كشور توسط دشمن، تبرئه ننموده است!
اكنون با جنايات بيشماري مانند اين كه هر روزه در هر كجاي اين مملكت توسط اشغالگران انجام ميشود، نام كرزي در پيشگاه تاريخ چگونه به ثبت خواهد رسيد كه به دوستي خود با اشغالگران افتخار ميكند و با كمال بيشرمي اين گونه اعمال ددمنشانه بر ضد مردم افغانستان را توجيه و تفسير مينمايد؟!