دوست عزیز به وبلاگ حقیقت ایمان خوش آمدید
امید است که از مطالب موجود در این وبلاگ استفاده بهینه نموده و با نظرات خویش ما را در جهت پیشبرد هر چه بهتر آن یاری نمایید.
این وبلاگ از تمامی مطالب مفید و سودمند شما استقبال میکند. لطفا مطالب خود را به آدرس ایمیل زیر برای ما ارسال نمایید:

hamid.ma66@yahoo.com
۱۳۸۹ شهریور ۷, یکشنبه
[توجه : پاسخ اين مطلب را زير عنوان : (قوز بالا قوز آقاي دكتور كاوند ) در وبلاگ حقيقت ايمان مطالعه فرماييد.]
پاسخ دکتر علیرضا کاوند به نامه وبلاگ نویس وبلاگ حقیقت ایمان
با سلام و عرض احترام
با نام و یاد خدا و استعانت از محضر پاک اهل بین عصمت و طهارت(ع)
آنچه در ابتدای جواب شما به پاسخ های بنده آمده ، حاکی از آن است که شما با خواندن پاسخهای من، بسیار برآشفته و نامتعادل شده اید. البته من هیچ گاه دوست نداشته و ندارم و نخواهم داشت که در یک بحث و مناقشه علمی پا را از حیطه ادب و احترام فراتر بگذارم، چرا که به فرموده خدای تعالی (فجادلهم باللتی هی احسن).
این که شما به حال من تاسف می خورید که مشکلی را حل نمی کند. من منتظر پاسخهای شما هستم و خواهم بود و این باید برای هردوی ما حائز اهمیت باشد تا بتوانیم با انجام بحث علمی دینی ، خود را به کمال دین و انسانیت نزدیک کنیم و مشکلی را مرتفع سازیم. ما که کودک نیستیم تا با هم به کلکل های بچگانه بپردازیم. دو فردی هستیم که به دنبال پاسخ سوالاتی هستیم که برایمان مطرح شده است. این هدف واقعی ماست. اینکه ما شیعه باشیم یا سنی باشیم، مشکلی را حل نمی کند چرا که لقبی شناسنامه ای است. آنچه مشکل را حل می کند، آن است که پیوسته دنبال حق و حقیقت باشیم و نگذاریم احساسات و عواطف درونمان نسبت به یک چیز ما را کور و کر سازد چرا که " حب الشیء یعمی و یصم ". مطمئن هستم که شما هم به دنبال این موارد هستید.چه بسیار ممکن است یک سنی به بهشت رود و یک شیعه نرود و یا بالعکس این قضیه اتفاق بیفتد. این از آن روست که یک مسلمان برای اخذ مجوز ورود به بهشت، میزان تعقل و فهمش ملاک است.البته برخی مسائل را نیز با عقل کوتاه بشریمان نمی توانیم فهم کنیم و در آنجا تنها متمسک به شرعیم نه شرع و عقل فردی یا جمعی(منظورم مواردی است که فراعقلی است نه ضد عقلی ).
اگر بخواهد باب توهین و بی ادبی، بیش از این باز شود ، بنده دیگر با شما بحثی نمی کنم و شما را به خدای منان می سپارم. امیدوارم که در ادامه ارتباطمان، مباحث ما تنها علمی باشد نه احساسی.
از سویی، اگر به کفر خلفای ثلاثه اذعان نموده ام با دلایل و مستندات بوده و دوست داشتم تا شما هم بر افروخته نشده و با روی باز جوابهای خود را مطرح سازید، نه این که دست به توهین زنید. توهین کار راحتی است و انسان را تخلیه می کند ولی آثار بدی بر جای می گذارد.آیا اگر من فردی لائیک بودم یا در مکتب سکولاریسم قلم می فرساییدم، باز اینگونه با من سخن می گفتید؟ این گونه سخن گفتن که باعث فرار فرد بی دین م یشود، چه رسد به اهل شریعت.
باز هم می گویم بگذریم برویم سر اصل مطلب:
من هیچگاه نه در کلاس تدریس و نه در محافل علمی و دانشگاهی که به صورت سمینار برگزار شده، یک طرفه به قاضی نرفته ام و مخاطبینم را مجبور به پذیرش سخنم نکرده ام. شما دلیلتان برای این حرف چیست؟ کجا شما یا دیگران را مجبور به پذیرش حرفم کرده ام که فرصت اظهار نظر نداشته باشند ؟! من که با روی باز شما را پذیرفتم و گفتم که مطالب شما را در وبلاگم گذارند! در هر دو نامه قبلی نیز در ابتدای پاسخم گفتم که ابتدا مقاله شما را بخوانند بعد پاسخ من را مطالعه کنند. در مقابل شما چه کردید؟ نوشتید " پاسخ به کفرنامه دکتور علیرضا کاوند " . سپس بدون اینکه به اصل مقاله اشاره کنید و آن را به خوانندگان عرضه کنید، بنده را متهم ساختید. این کار شما باعث شده تا در بخش نظرات همین مطلبی که در پاسخ من نوشته اید، خوانندگان بنویسند که "من نمیدانم که دکتر کاوند کی و جه کاره هست اما واقعا جای تأسف و تأثیر بسیار عمیق هست که ایشان با وصف دکتر بودن و ظاهرا استادی در دانشگاه باز هم به جای تحقیق و تفحص که لازمه یک انسان اندیشمند و تحصیلکرده میباشد به دروغ پردازی و خدعه متمسک میشوند و از شما مسئولین و به ویژه مدیر این وبلاگ کمال سپاس و امتنان را دارم که به افشاگری جهره واقعی روافض پرداخته و تمام نقشه های شوم و افکار پلید آنانرا بر ملا کرده اید حتما پاداش و اجر شما در پیشگاه خدا محفوظ خواهد بود" آدرس نظر:
(
https://www.blogger.com/comment.g?blogID=7140369057912362989&postID=8008785210967382885)
وقتی فردی، اول پاسخ یک سوال را بخواند بعد، سوال آن را، بهتر از این انتظار نمی رود. صاحب این نظر، با کاری که شما کردید(به ویژه در ابتدای کلامتان که من را به خدعه و نیرنگ و دروغ گویی متهم ساختید)، سوء ظن و بدبینی به من پیدا می کند و حتی اگر حرف حق مرا پس از دیدن سوال شما بخواند، با سوء برداشت و بدبینی به آن می نگرد و دچار "دگماتیسم نقابدار" می شود و مسؤول این مساله و مشکل شما هستید نه آن فرد نظر دهنده این کار شما، برای عاقلان و ریز بینان ممکن است شبهه مغالطه افکنی از سوی شما را ایجاد کند( البته می دانم که قصد این کار را نداشته اید ).
رعایت اخلاق را در هر مورد در نظر داشته باشید. از شما سپاسگذارم. این که گفته اید تاریخ مصرف نظریات خرافی تمام شده درست است ولی منظور ومصداق شما معلوم نیست. این کلی گویی اصلا وجاهت علمی ندارد.
من کجا مباحث را به دروغ کش داده ام؟ مشخص کنید تا بدانم. این سخن یک کلی گویی است که اعتبار علمی ندارد. منطق من بیان مستندات و شواهد است و هدفی جز این ندارم. من کاری ندارم که شما سنی هستید یا شیعه ، بی دین هستید یا با دین؛ زن هستید یا مرد؛ آنچه مهم است حرف و کلام شماست که آن را می بینم و می خوانم و نظرم را می دهم. البته سعی می کنم نظرم برگرفته از دین( قرآن و سنت ) باشد، نه از روی هوای نفس و حس برتری جویی و خود بینی و ازاله حس حقارت علمی در مقابل یک فرد اهل علم ( ان شاء الله). اینها را گفتم که بعد از این، از این دست مسائل و مشکلات در مسیر کار علمی ما و مناظره مان رخ ندهد ( ان شاء الله).
شما از کجا می دانید که من به کتب شما ایمان دارم؟ سخت در اشتباهید ، چرا که کتابی جز قرآن را معصوم از خطا و مصون از اشتباه نمی دانم . در این مورد هم هرگاه خواستید آماده مناظره هستم.
دوست عزیز، شما خطاب به من می فرمایید:
"شما ميگوييد كافي كه در نزد من است چنين و چنان در آن نوشته شده است و حرفش گرد شده و...! يعني چه؟ چرا شما هم مانند آيت الله صالحي نجف آبادي در كتاب غلو، شهامت نداريد كه بگوييد نصف روايات كافي شريف شما! جعلي است! چون – عذر ميخواهم - در اين كتاب گاهي از زبان خر رافضي هم در اثبات امامت موهوم شما استفاده به عمل آمده است!"
سوال می کنم از شما:
آیا تقلید از دیگران در مباحث علمی، شهامت است؟! چون او گفته، من هم باید بگویم؟ و اگر چیزی جز سخن و نظر او بگویم، شهامت علمی بنده زیر سوال است؟!
می گویید:
"اين كه نياز به اين همه طول و تفصيل ندارد، آخر اسلاف شما بيش از دو هزار حديث را در اثبات تحريف قرآن گرد آورده اند! اين چه توجيهي دارد عزيز من ! اين چه جاي دفاع دارد!"
من کجا دفاع کرده ام از این که قرآن تحریف شده؟ من که پنبه تمام مستندات این ادعا را برای شما زدم؟ فراموش کرده اید؟ یا نکند پاسخ مرا خوب نخوانده اید؟
این که می فرمایید دو هزار حدیث است، از کجا می فرمایید؟ لطفا مستندش را ارائه کنی، تا آنجا که مطالعه داشته ام، بعید می دانم به این حد برسد.
به اعتقاد قاطبه علمای اهل تشیع، در قرون متاخره، کتاب کافی و حتی دیگر کتب اربعه شیعه، موثوق الصدور هستند نه قطعی الصدور، از این رو قطعی الثبوت یا قطعی الصدور بودن کلیه مطالب و روایات نقل شده در این کتب، مردود است. روایات کتب اربعه موثوق الصدورند و میان موثوق الصدور و قطعی الصدور تفاوت است. و در نهایت معتقدیم که این کتب نسبت به دیگر کتب قدیمی، قابل اعتماد ترند البته زمانی که روی آنها تحقیق و پژوهش هم صورت گیرد تا صحیح از سقیمش جدا گردد. روایات کتب اربعه شیعه به صحیح ، حسن ، موثق ، ضعیف و جعلی تقسیم می شود و این اصلی پذیرفته شده است در میان علمای متاخره شیعه (جهت استحضار می توانید به تعالیق و حواشی مرحوم غفاری به کتب اربعه مراجعه کنید).
روایت خر یاد شده هم از روایت های جعلی است. موافقم
آیا پاسخ های شهید مطهری را به نظرات مرحوم صالحی نجف آبادی دیده اید؟ لطفا نگاه کنید.
همانطور که گفتم ، اهل سنت در این مساله با هم اختلاف نظر دارند و فراتر از حساب کردن " بسم الله الرحمن الرحیم " با سوره است. و حرف من این بود که در ابتدای هر سوره، جز یک سوره ، آیه " بسم الله الرحمن الرحیم " آمده و اگر کل این " بسم الله الرحمن الرحیم " ها را حساب کنیم تعداد آیات فرق می کند.
اینکه معتقدم شما هم در این مساله اختلاف نظر دارید، مستندش روایات بسیاری است که نمونه هایی از آن در کتاب الاتقان مرحوم سیوطی در ذیل بحث نسخ آمده است. رجوع کنید.
آیا این مساله ای کم اهمیت است که آیه "الشیخ و الشیخه اذا زنیا..." و ... را در کتب خود به عنوان یکی از آیات قرآن که مورد نسخ تلاوت و حکم واقع شده، بر می شمرید. البته شاید شما هم این را رد کنید و قبول نداشته باشید چرا که نبود این آیه در قرآن فعلی ، یعنی اثبات تحریف قرآن.
در مورد بحث شخص امام زمان که از سلب امام حسن عسگری (ع) است ، من فعلا جز آنچه در مورد اصل مهدویت گفته ام، نظری ندارم و به دنبال حقیقت هستم و باید مدتی رو این مساله مطالعه علمی کنم (ان شاء الله).
برای من جالب است که شما با این همه فضل علمی ، نمی دانید که آقای احمد الکاتب ، سنی است نه شیعه. خدشه ها و شبهه های او نسبت به شیعه، گوش فلک را کر کرده است.
++++ شما می گویید:
"و اما نظر اهل سنت و جماعت در بارة مهدي: چنين فردي - اگر ارادة خدا رفته باشد - يك شخصيت مسلماني است كه به عنوان مجدد دين از ميان امت محمدي و از سلالة پاك نبي مكرم اسلام صل الله عليه و آله وسلم - به صورت بسيار طبعي سر بر خواهد آورد و منشاي خيراتي براي مسلمانان و جامعة انساني خواهد گرديد."
لطفا بفرمایید که این نظر دقیقا در کجای منابع شما آمده است؟
شما می گویید :
آن فرد ، یک مسلمان است که به صورت طبعی از نسل پیامبر(ص) می آید.
به نظرم ادعای شما نادرست است. زیرا اگر بنا بر این باشد، هر فرد سیدی(که از نسل پیامبر (ص) باشد، در هر زمان که بخواهد و به هر نحو که بخواهد) می تواند ادعای مهدی بودن را داشته باشد، و ملاک و معیار و مناطی برای آن نخواهد بود.
آیا شما تفاوت میان واژه " اهل بیت " و " عترت " را که در روایات ذیل آمده ، با " ذریه " و " نسل " می دانید؟ اگر نمیدانید باید بدانید که اهل بیت و عترت تنها به 12 نفر اطلاق می شود که آخرینش حضرت مهدی (ع) است.
حتی در قرآن کریم به اهل بیت علیهم السلام اشاره شده است در آیه :
انما یرید الله لیذهب عنکم الرجس اهل البیت و یطهرکم تطهیرا
دلیل من ( با استناد به کتب شما ) بر اینکه معتقدم اهل بیت علیهم السلام همان اهل بیت پیامبر ص هستند آن است که روایات موجود درکتب شما، شان نزول این آیه را " على ، فاطمه ، حسن و حسين علیهم السلام " معرفی می کند.
مراد از اهل بيت - به اجماع و اتفاق همه ائمّه معصومین عليهم السلام - أهل بيت پيامبر ماست. مراد از اهل بيت پيامبر صلى الله عليه وآله وسلم : على ، فاطمه ، حسن و حسين است نه ديگرانی که شما معتقدید که زنان پیامبرند. همچنان كه ابوسعيد خدرى ، أنس بن مالك ، واثلة بن أسقع ، عائشة و امّ سلمة و سعد و أبي الحمراء و ابن عباس به اين مطلب اشاره كرده‏اند :
جلال الدين سيوطى در تفسير اين آيه 48 روايت از طرق مختلف آورده كه مرا از اهل بيت در اين جا همان چهار نفر به انضمام پیامبر ص است نه ديگران و من اسناد و سلسله های سند را تفکیک می کنم تا بیشتر و بهتر متوجه شوید:
{{{ الدر المنثور - جلال الدين سيوطي - ج 5 - ص 197 - 200
قوله تعالى ( انما يريد الله ليذهب عنكم الرجس ) الآية
1)1- أخرج ابن جرير و
2- ابن المنذر و
3- ابن أبي حاتم و
4- الطبراني و
5- ابن مردويه
عن أم سلمة رضي الله عنها زوج النبي صلى الله عليه وسلم ان رسول الله صلى الله عليه وسلم كان بينهما على منامة له عليه كساء خيبري فجاءت فاطمة رضي الله عنها ببرمة فيها خزيرة فقال رسول الله صلى الله عليه وسلم ادعى زوجك وابنيك حسنا وحسينا فدعتهم فبينما هم يأكلون إذ نزلت على رسول الله صلى الله عليه وسلم انما يريد الله ليذهب عنكم الرجس أهل البيت ويطهركم تطهيرا فاخذ النبي صلى الله عليه وسلم بفضلة إزاره فغشاهم إياها ثم أخرج يده من الكساء وأومأ بها إلى السماء ثم قال اللهم هؤلاء أهل بيتي وخاصتي فاذهب عنهم الرجس وطهرهم تطهيرا قالها ثلاث مرات قالت أم سلمة رضي الله عنها فأدخلت رأسي في الستر فقلت يا رسول الله وأنا معكم فقال إنك إلى خير مرتين *
2) وأخرج الطبراني عن أم سلمة رضي الله عنها قالت جاءت فاطمة رضي الله عنها إلى أبيها بثريدة لها تحملها في طبق لها حتى وضعتها بين يديه فقال لها أين ابن عمك قالت هو في البيت قال اذهبي فادعيه وابنيك فجاءت تقود ابنيها كل واحد منهما في يد وعلى رضي الله عنه يمشى في أثرهما حتى دخلوا على رسول الله صلى الله عليه وسلم فأجلسهما في حجره وجلس على رضي الله عنه عن يمينه وجلست فاطمة رضي الله عنها عن يساره قالت أم سلمة رضي الله عنها فأخذت من تحتي كساء كان بساطنا على المنامة في البيت * وأخرج الطبراني عن أم سلمة رضي الله عنها ان رسول الله صلى الله عليه وسلم قال لفاطمة رضي الله عنها ائتني بزوجك وابنيه فجاءت بهم فألقى رسول الله صلى الله عليه وسلم عليهم كساء فدكيا ثم وضع يده عليهم ثم قال اللهم ان هؤلاء أهل محمد وفي لفظ آل محمد فاجعل صلواتك وبركاتك على آل محمد كما جعلتها على آل إبراهيم انك حميد مجيد قالت أم سلمة رضي الله عنها فرفعت الكساء لأدخل معهم فجذبه من يدي وقال إنك على خير *
3)وأخرج ابن مردويه عن أم سلمة قالت نزلت هذه الآية في بيتي انما يريد الله ليذهب عنكم الرجس أهل البيت ويطهركم تطهيرا وفي البيت سبعة جبريل وميكائيل عليهما السلام وعلى وفاطمة والحسن والحسين رضي الله عنهم وأنا على باب البيت قلت يا رسول الله ألست من أهل البيت قال إنك إلى خير انك من أزواج النبي صلى الله عليه وسلم *
4) 1-أخرج ابن مردويه و2- الخطيب
عن أبي سعيد الخدري رضي الله عنه قال كان يوم أم سلمة أم المؤمنين رضي الله عنها فنزل جبريل عليه السلام على رسول الله صلى الله عليه وسلم بهذه الآية انما يريد الله ليذهب عنكم الرجس أهل البيت ويطهركم تطهيرا قال فدعا رسول الله صلى الله عليه وسلم بحسن وحسين وفاطمة وعلى فضمهم إليه ونشر عليهم الثوب والحجاب على أم سلمة مضروب ثم قال اللهم هؤلاء أهل بيتي اللهم اذهب عنهم الرجس وطهرهم تطهيرا قالت أم سلمة رضي الله عنها فانا معهم يا نبي الله قال أنت على مكانك وانك على خير *
5)1- أخرج الترمذي وصححه و2 - ابن جرير و3 - ابن المنذر و4- الحاكم وصححه و5-ابن مردويه و6- البيهقي في سننه
من طرق عن أم سلمة رضي الله عنها قالت في بيتي نزلت انما يريد الله ليذهب عنكم الرجس أهل البيت وفي البيت فاطمة وعلى والحسن والحسين فجللهم رسول الله صلى الله عليه وسلم بكساء كان عليه ثم قال هؤلاء أهل بيتي فاذهب عنهم الرجس وطهرهم تطهيرا *
3)1-أخرج ابن جرير و2-ابن أبي حاتم و3-الطبراني
عن أبي سعيد الخدري رضي الله عنه قال قال رسول الله صلى الله عليه وسلم نزلت هذه الآية في خمسة في وفي علي وفاطمة وحسن وحسين انما يريد الله ليذهب عنكم الرجس أهل البيت ويطهركم تطهيرا *
4)1-أخرج ابن أبي شيبة و2-أحمد و3-مسلم و4-ابن جرير و5-ابن أبي حاتم و6-الحاكم
عن عائشة رضي الله عنها قالت خرج رسول الله صلى الله عليه وسلم غداة وعليه مرط مرجل من شعر اسود فجاء الحسن والحسين رضي الله عنهما فأدخلهما معه ثم جاء على فادخله معه ثم قال انما يريد الله ليذهب عنكم الرجس أهل البيت ويطهركم تطهيرا *
5)1-أخرج ابن جرير و 2- الحام و3-ابن مردويه
عن سعد قال نزل على رسول الله صلى الله عليه وسلم الوحي فادخل عليا وفاطمة وابنيهما تحت ثوبه ثم قال اللهم هؤلاء أهلي وأهل بيتي *
6)1-أخرج ابن أبي شيبة و2-أحمد و3-ابن جرير و4-ابن المنذر و5-ابن أبي حاتم و6-الطبراني و7-الحاكم وصححه و
8-البيهقي في سننه
عن واثلة بن الأسقع رضي الله عنه قال جاء رسول الله صلى الله عليه وسلم إلى فاطمة ومعه حسن وحسين وعلى حتى دخل فأدنى عليا وفاطمة فأجلسهما بين يديه وأجلس حسنا وحسينا كل واحد منهما على فخذه ثم لف عليهم ثوبه وأنا مستدبرهم ثم تلا هذه الآية انما يريد الله ليذهب عنكم الرجس أهل البيت ويطهركم تطهيرا *
7)1-أخرج ابن أبي شيبة و2-أحمد و3-الترمذي وحسنه و4-ابن جرير و5-ابن المنذر و6-الطبراني و7-الحاكم وصححه و
8-ابن مردويه : عن أنس رضي الله عنه ان رسول الله صلى الله عليه وسلم كان يمر بباب فاطمة رضي الله عنها إذا خرج إلى صلاة الفجر ويقول الصلاة يا أهل البيت الصلاة انما يريد الله ليذهب عنكم الرجس أهل البيت ويطهركم تطهيرا *
9)أخرج ابن مردويه عن أبي سعيد الخدري رضي الله عنه قال لما دخل على رضي الله عنه بفاطمة رضي الله عنها جاء النبي صلى الله عليه وسلم أربعين صباحا إلى بابها يقول السلام عليكم أهل البيت ورحمة الله وبركاته الصلاة رحمكم الله انما يريد الله ليذهب عنكم الرجس أهل البيت ويطهركم تطهيرا انا حرب لما حاربتم أنا سلم لم سالمتم *
10)-أخرج ابن جرير و2-ابن مردويه
عن أبي الحمراء رضي الله عنه قال حفظت من رسول الله صلى الله عليه وسلم ثمانية أشهر بالمدينة ليس من مرة يخرج إلى صلاة الغداة الا أتى إلى باب على رضي الله عنه فوضع يده على جنبتي الباب ثم قال الصلاة الصلاة انما يريد الله ليذهب عنكم الرجس أهل البيت ويطهركم تطهيرا *
11)أخرج ابن مردويه عن ابن عباس رضي الله عنهما قال شهدنا رسول الله صلى الله عليه وسلم تسعة أشهر يأتي كل يوم باب علي بن أبي طالب رضي الله عنه عند وقت كل صلاة فيقول السلام عليكم ورحمة الله وبركاته أهل البيت انما يريد الله ليذهب عنكم الرجس أهل البيت ويطهركم تطهيرا الصلاة رحمكم الله كل يوم خمس مرات *
12)وأخرج الطبراني عن أبي الحمراء رضي الله عنه قال رأيت رسول الله صلى الله عليه وسلم يأتي باب على وفاطمة ستة أشهر فيقول انما يريد الله ليذهب عنكم الرجس أهل البيت ويطهركم تطهيرا *
الدر المنثور- جلال الدين السيوطي -مصادر تفسير سنى - دار المعرفة للطباعة والنشر - بيروت - لبنان}}}؛
بازهم می خواهید انکار کنید؟
ابن جرير طبری نیز در تفسيرش روايت فراوانی به أسناد گوناگون ذكر كرده كه نشان مى‏دهد اين آيه تنها در خصوص اين پنج نفر نازل شده است.
{{{ جامع البيان - إبن جرير الطبري - ج 22 - ص 9 - 13
1- 21727 حدثني محمد بن المثنى ، قال : ثنا بكر بن يحيى بن زبان العنزي ، قال : ثنا مندل ، عن الأعمش ، عن عطية ، عن أبي سعيد الخدري ، قال : قال رسول الله ( ص ) : نزلت هذه الآية في خمسة : في ، وفي علي رضي الله عنه ، وحسن رضي الله عنه ، وحسين رضي الله عنه ، وفاطمة رضي الله عنها إنما يريد الله ليذهب عنكم الرجس أهل البيت ويطهركم تطهيرا .
2 - 21728 حدثنا ابن وكيع ، قال : ثنا محمد بن بشر ، عن زكريا ، عن مصعب بن شيبة ، عن صفية بنت شيبة قالت : قالت عائشة : خرج النبي ( ص ) ذات غداة ، وعليه مرط مرجل من شعر أسود ، فجاء الحسن ، فأدخله معه ، ثم قال : إنما يريد الله ليذهب عنكم الرجس أهل البيت ويطهركم تطهيرا .
3 - 21729 حدثنا ابن وكيع ، قال : ثنا محمد بن بكر ، عن حماد بن سلمة ، عن علي بن زيد ، عن أنس أن النبي ( ص ) كان يمر ببيت فاطمة ستة أشهر ، كلما خرج إلى الصلاة فيقول : الصلاة أهل البيت إنما يريد الله ليذهب عنكم الرجس أهل البيت ويطهركم طهيرا .
4- 21730 حدثني موسى بن عبد الرحمن المسروقي ، قال : ثنا يحيى بن ‹ صفحه 10 › إبراهيم بن سويد النخعي ، عن هلال ، يعني ابن مقلاص ، عن زبيد ، عن شهر بن حوشب ، عن أم سلمة ، قالت : كان النبي ( ص ) عندي ، وعلي وفاطمة والحسن والحسين ، فجعلت لهم خزيرة ، فأكلوا وناموا ، وغطى عليهم عباءة أو قطيفة ، ثم قال : اللهم هؤلاء أهل بيتي ، أذهب عنهم الرجس وطهرهم تطهيرا .
5- 21731 حدثنا ابن وكيع ، قال : ثنا أبو نعيم ، قال : ثنا يونس بن أبي إسحاق ، قال : أخبرني أبو داود ، عن أبي الحمراء ، قال: رابطت المدينة سبعة أشهر على عهد النبي ( ص ) ، قال : رأيت النبي ( ص ) إذا طلع الفجر ، جاء إلى باب علي وفاطمة فقال : الصلاة الصلاة إنما يريد الله ليذهب عنكم الرجس أهل البيت ويطهركم تطهيرا .
6- 6 21732 حدثني عبد الأعلى بن واصل ، قال : ثنا الفضل بن دكين ، قال : ثنا يونس بن أبي إسحاق ، بإسناده عن النبي ( ص ) ، مثله .
7- حدثني عبد الأعلى بن واصل ، قال : ثنا الفضل بن دكين ، قال : ثنا عبد السلام بن حرب ، عن كلثوم المحاربي ، عن أبي عمار ، قال : إني لجالس عند واثلة بن الأسقع إذ ذكروا عليا رضي الله عنه ، فشتموه فلما قاموا ، قال : اجلس حتى أخبرك عن هذا الذي شتموا ، إني عند رسول الله ( ص ) ، إذ جاءه علي وفاطمة وحسن وحسين ، فألقى عليهم كساء له ، ثم قال : اللهم هؤلاء أهل بيتي ، اللهم أذهب عنهم الرجس وطهرهم تطهيرا . قلت : يا رسول الله وأنا ؟ قال : وأنت قال : فوالله إنها لأوثق عملي عندي .
8- حدثني عبد الكريم بن أبي عمير ، قال : ثنا الوليد بن مسلم ، قال : ثنا أبو عمرو ، قال : ثني شداد أبو عمار قال : سمعت واثلة بن الأسقع يحدث ، قال : سألت عن علي بن أبي طالب في منزله ، فقالت فاطمة : قد ذهب يأتي برسول الله ( ص ) ، إذ جاء ، فدخل رسول الله ( ص ) ودخلت ، فجلس رسول الله ( ص ) على الفراش وأجلس فاطمة عن يمينه ، وعليا عن يساره وحسنا وحسينا بين يديه ، فلفع عليهم بثوبه وقال : إنما يريد الله ليذهب عنكم الرجس أهل البيت ويطهركم تطهيرا اللهم هؤلاء أهلي ، اللهم أهلي أحق . قال واثلة : فقلت من ناحية البيت : وأنا يا رسول الله من أهلك ؟ قال : وأنت من أهلي ، قال واثلة : إنها لمن أرجى ما أرتجي .
9- حدثني أبو كريب ، قال : ثنا وكيع ، عن عبد الحميد بن بهرام ، عن شهر بن حوشب ، عن فضيل بن مرزوق ، عن عطية ، عن أبي سعيد الخدري ، عن أم سلمة ، قالت : لما نزلت هذه الآية : إنما يريد الله ليذهب عنكم الرجس أهل البيت ويطهركم تطهيرا دعا رسول الله ( ص ) عليا وفاطمة وحسنا وحسينا ، فجلل عليهم كساء خيبريا ، فقال : اللهم هؤلاء أهل بيتي ، اللهم أذهب عنهم الرجس وطهرهم تطهيرا قالت أم سلمة : ألست منهم ؟ قال : أنت إلى خير .
10- 21733 حدثنا أبو كريب ، قال : ثنا مصعب بن المقدام ، قال : ثنا سعيد بن زربي ، عن محمد بن سيرين ، عن أبي هريرة ، عن أم سلمة ، قالت : جاءت فاطمة إلى رسول الله ( ص ) ببرمة لها قد صنعت فيها عصيدة تحلها على طبق ، فوضعته بين يديه ، فقال : أين ابن عمك وابناك ؟ فقالت : في البيت ، فقال : ادعيهم ، فجاءت إلى علي ، فقالت : أجب النبي ( ص ) أنت وابناك . قالت أم سلمة : فلما رآهم مقبلين مد يده إلى كساء كان على المنامة فمده وبسطه وأجلسهم عليه ، ثم أخذ بأطراف الكساء الأربعة بشماله ، فضمه فوق رؤوسهم وأومأ بيده اليمنى إلى ربه ، فقال : هؤلاء أهل البيت ، فأذهب عنهم الرجس وطهرهم تطهيرا .
11- 21734 حدثنا أبو كريب ، قال : ثنا حسن بن عطية ، قال : ثنا فضيل بن مرزوق ، عن عطية ، عن أبي سعيد عن أم سلمة زوج النبي ( ص ) أن هذه الآية نزلت في بيتها إنما يريد الله ليذهب عنكم الرجس أهل البيت ويطهركم تطهيرا قالت : وأنا جالسة على باب البيت ، فقلت : أنا يا رسول الله ألست من أهل البيت ؟ قال : إنك إلى خير ، أنت من أزواج النبي صلى الله عليه وسلم قالت : وفي البيت رسول الله ( ص ) وعلي وفاطمة والحسن والحسين رضي الله عنهم .
12- 21735 حدثنا أو كريب ، قال : ثنا خالد بن مخلد ، قال : ثنا موسى بن يعقوب ، قال : ثني هاشم بن هاشم بن عتبة بن أبي وقاص ، عن عبد الله بن وهب بن زمعة ، قال : أخبرتني أم سلمة أن رسول الله ( ص ) جمع عليا والحسنين ، ثم أدخلهم تحت ثوبه ، ثم جأر إلى الله ، ثم قال : هؤلاء أهل بيتي ، فقالت أم سلمة : يا رسول الله أدخلني معهم ، قال : إنك من أهلي .
13- 21736 حدثني أحمد بن محمد الطوسي ، قال : ثنا عبد الرحمن بن صالح ، قال : ثنا محمد بن سليمان الأصبهاني ، عن يحيى بن عبيد المكي ، عن عطاء ، عن عمر بن أبي سلمة ، قال : نزلت هذه الآية على النبي ( ص ) وهو في بيت أم سلمة إنما يريد الله ليذهب عنكم الرجس أهل البيت ويطهركم تطهيرا فدعا حسنا وحسينا وفاطمة ، فأجلسهم بين يديه ، ودعا عليا فأجلسه خلفه ، فتجلل هو وهم بالكساء ثم قال : هؤلاء أهل بيتي ، فأذهب عنهم الرجس وطهرهم تطهيرا قالت أم سلمة : أنا معهم مكانك وأنت على خير .
14- 21737 حدثني محمد بن عمارة ، قال : ثنا إسماعيل بن أبان ، قال : ثنا الصباح بن يحيى المري ، عن السدي ، عن أبي الديلم ، قال : قال علي بن الحسين لرجل من أهل الشأم : أما قرأت في الأحزاب : إنما يريد الله ليذهب عنكم الرجس أهل البيت ويطهركم تطهيرا قال : ولأنتم هم ؟ قال : نعم .
15- 21738 حدثنا ابن المثنى ، قال : ثنا أبو بكر الحنفي ، قال : ثنا بكير بن مسمار ، قال : سمعت عامر بن سعد ، قال : قال سعد : قال رسول الله ( ص ) حين نزل عليه الوحي ، فأخذ عليا وابنيه وفاطمة ، وأدخلهم تحت ثوبه ، ثم قال : رب هؤلاء أهلي وأهل بيتي.
16- 21739 حدثنا ابن حميد ، قال : ثنا عبد الله بن عبد القدوس ، عن الأعمش ، عن حكيم بن سعد ، قال : ذكرنا علي بن أبي طالب رضي الله عنه عند أم سلمة قالت : فيه نزلت : إنما يريد الله ليذهب عنكم الرجس أهل البيت ويطهركم تطهيرا قالت أم سلمة : جاء النبي ( ص ) إلى بيتي ، فقال : لا تأذني لاحد ، فجاءت فاطمة ، فلم أستطع أن أحجبها عن أبيها ، ثم جاء الحسن ، فلم أستطع أن أمنعه أن يدخل على جده وأمه ، وجاء الحسين ، فلم أستطع أن أحجبه ، فاجتمعوا حول النبي ( ص ) على بساط ، فجللهم نبي الله بكساء كان عليه ، ثم قال : هؤلاء أهل بيتي ، فأذهب عنهم الرجس وطهرهم تطهيرا ، فنزلت هذه الآية حين اجتمعوا على البساط قالت : فقلت : يا رسول الله : وأنا ، قالت : فوالله ما أنعم وقال : إنك إلى خير .
جامع البيان - إبن جرير الطبري - مصادر تفسير سنى - تقديم : الشيخ خليل الميس / ضبط وتوثيق وتخريج : صدقي جميل العطار - 1415 - 1995 مدار الفكر للطباعة والنشر والتوزيع - بيروت - لبنان
}}}
منابع دیگر شما:
1- {{{ سنن الترمذي - الترمذي - ج 5 - ص 30 - 31
3258 حدثنا قتيبة أخبرنا محمد بن سليمان بن الأصبهاني عن يحيى بن عبيد عن عطاء بن أبي رباح عن عمر بن أبي سلمة ربيب النبي صلى الله عليه وسلم قال لما نزلت هذه الآية على النبي صلى الله عليه وسلم ( إنما يريد الله ليذهب عنكم الرجس أهل البيت ويظهركم تطهيرا ) في بيت أم سلمة فدعا فاطمة وحسنا وحسينا فجللهم بكساء ‹ صفحه 31 › وعلى خلف ظهره فجلله بكساء ثم قال : اللهم هؤلاء أهل بيتي فأذهب عنهم الرجس وطهرهم تطهيرا . قالت أم سلمة : وأنا معهم يا نبي الله ، قال أنت على مكانك وأنت على خير " هذا حديث غريب من هذا الوجه من حديث عطاء عن عمر بن أبي سلمة .
3259 حدثنا عبد بن حميد أخبرنا عفان بن مسلم أخبرنا حماد بن سلمة أخبرنا علي بن زيد عن أنس بن مالك : أن رسول الله صلى الله عليه وسلم كان يمر بباب فاطمة ستة أشهر إذا خرج لصلاة الفجر يقول : الصلاة يا أهل البيت ( إنما يريد الله ليذهب عنكم الرجس أهل البيت ويطهركم تطهيرا "
سنن الترمذيالترمذي5279مصادر حديث سنى - فقهتحقيق وتصحيح : عبد الرحمن محمد عثمانالثانية1403 - 1983 مدار الفكر للطباعة والنشر والتوزيع - بيروت - لبنانسنن الترمذي
سنن الترمذي - الترمذي - ج 5 - ص 328
3875 حدثنا قتيبة بن سعيد أخبرنا محمد بن سليمان بن الأصبهاني عن يحيى بن عبيد عن عطاء عن عمر بن أبي سلمة ربيب النبي صلى الله عليه وسلم قال نزلت هذه الآية على النبي صلى الله عليه وسلم ( إنما يريد الله ليذهب عنكم الرجس أهل البيت ويطهركم تطهيرا ) في بيت أم سلمة ، فدعا النبي صلى الله عليه وسلم فاطمة وحسنا وحسينا فجللهم بكساء وعلى خلف ظهره فجلله بكساء ثم قال : اللهم هؤلاء أهل بيتي فأذهب عنهم الرجس وطهرهم تطهيرا . قالت أم سلمة وأنا معهم يا رسول الله ؟ قال أنت على مكانك وأنت إلى خير " . وفي الباب عن أم سلمة ومعقل بن يسار وأبى الحمراء وأنس بن مالك }}}}
2- {{{ صحيح مسلم - مسلم النيسابوري - ج 7 - ص 130
( حدثنا ) أبو بكر بن أبي شيبة ومحمد بن عبد الله بن نمير ( واللفظ لأبي بكر ) قالا حدثنا محمد بن بشر عن زكرياء عن مصعب بن شيبة عن صفية بنت شبية قالت قالت عائشة خرج النبي صلى الله عليه وسلم غداة وعليه مرط مرحل من شعر اسود فجاء الحسن بن علي فادخله ثم جاء الحسين فدخل معه ثم جاءت فاطمة فأدخلها ثم جاء على فادخله ثم قال إنما يريد الله ليذهب عنكم الرجس أهل البيت ويطهركم تطهيرا *
صحيح مسلممسلم النيسابوري7261مصادر حديث سنى - فقهدار الفكر - بيروت - لبنانطبعة مصححة ومقابلة على عدة مخطوطات ونسخ معتمدة }}}
3- {{{ صحيح ابن حبان - ابن حبان - ج 15 - ص 432 - 433
ذكر الخبر المصرح بأن هؤلاء الأربع الذي تقدم ذكرنا لهم أهل بيت المصطفى صلى الله عليه وسلم:
أخبرنا عبد الله بن محمد بن سلم حدثنا عبد الرحمن بن إبراهيم حدثنا الوليد بن مسلم وعمر بن عبد الواحد قالا حدثنا الأوزاعي عن شداد أبي عمار عن واثلة بن الأسقع قال سألت عن علي في منزله فقيل لي ذهب يأتي برسول الله صلى الله عليه وسلم إذ جاء فدخل رسول الله صلى الله عليه وسلم ودخلت فجلس رسول الله صلى الله عليه وسلم على الفراش وأجلس فاطمة عن يمينه وعليا عن يساره وحسنا وحسينا بين يديه وقال إنما يريد الله ليذهب عنكم الرجس أهل البيت ويطهركم تطهيرا اللهم هؤلاء أهلي قاله واثلة فقلت من ناحية البيت وأنا يا رسول الله من أهلك قال وأنت من أهلي قال واثلة إنها لمن أرجى ما أرتجي
صحيح ابن حبانابن حبان15354مصادر حديث سنى - عامشعيب الأرنؤوطالثانية1414 - 1993 ممؤسسة الرسالة }}}
4-
1- {{{مسند احمد - الإمام احمد بن حنبل - ج 1 - ص 330 - 331
حدثنا عبد الله حدثني أبي ثنا يحيى بن حماد ثنا أبو عوانة ثنا أبو بلج ثنا عمرو بن ميمون قال إني لجالس إلى ابن عباس إذ أتاه تسعة رهط فقالوا يا أبا عباس اما ان تقوم معنا واما أن ‹ صفحه 331 › تخلونا هؤلاء قال فقال ابن عباس بل أقوم معكم قال وهو يومئذ صحيح قبل أن يعمى قال فابتدؤا فتحدثوا فلا ندري ما قالوا قال فجاء ينفض ثوبه ويقول أف وتف وقعوا في رجل له عشر وقعوا في رجل قال له النبي صلى الله عليه وسلم لأبعثن رجلا لا يخزيه الله أبدا يحب الله ورسوله قال فاستشرف لها من استشرف قال أين على قالوا هو في الرحل يطحن قال وما كان أحدكم ليطحن قال فجاء وهو أرمد لا يكاد يبصر قال فنفث في عينيه ثم هز الراية ثلاثا فأعطاها إياه فجاء بصفية بنت حيى قال ثم بعث فلانا بسورة التوبة فبعث عليا خلفه فاخذها منه قال لا يذهب بها الا رجل منى وأنا منه قال وقال لبنى عمه أيكم يواليني في الدنيا والآخرة قال وعلى معه جالس فأبوا فقال على أنا أواليك في الدنيا والآخرة قال أنت وليي في الدنيا والآخرة قال فتركه ثم أقبل على رجل منهم فقال أيكم يواليني في الدنيا والآخرة فأبوا قال فقال على أنا أواليك في الدنيا والآخرة فقال أنت وليي في الدنيا والآخرة قال وكان أول من أسلم من الناس بعد خديجة قال وأخذ رسول الله صلى الله عليه وسلم ثوبه فوضعه على على وفاطمة وحسن وحسين فقال إنما يريد الله ليذهب عنكم الرجس أهل البيت ويطهركم تطهيرا قال وشرى على نفسه لبس ثوب النبي صلى الله عليه وسلم ثم نام مكانه قال وكان المشركون يرمون رسول الله صلى الله عليه وسلم فجاء أبو بكر وعلى نائم قال وأبو بكر يحسب أنه نبي الله قال فقال يا نبي الله قال فقال له على أن نبي الله صلى الله عليه وسلم قد انطلق نحو بئر ميمون فأدركه قال فانطلق أبو بكر فدخل معه الغار قال وجعل على يرمى بالحجارة كما كان يرمى نبي الله وهو 3 يتضور قد لف رأسه في الثوب لا يخرجه حتى أصبح ثم كشف عن رأسه فقالوا انك للئيم كان صاحبك نراميه فلا يتضور وأنت تتضور وقد استنكرنا ذلك قال وخرج بالناس في غزوة تبوك قال فقال له على أخرج معك قال فقال له نبي الله لا فبكى على فقال له أما ترضى أن تكون منى بمنزلة هارون من موسى الا أنك لست بنبي انه لا ينبغي أن أذهب الا وأنت خليفتي قال وقال له رسول الله أنت وليي في كل مؤمن بعدى وقال سدوا أبواب المسجد غير باب على فقال فيدخل المسجد جنبا وهو طريقه لبس له طريق غيره قال وقال من كنت مولاه فان مولاه على قال وأخبرنا الله عز وجل في القرآن انه قد رضى عنهم عن أصحاب الشجرة فعلم ما في قلوبهم هل حدثنا انه سخط عليهم بعد قال وقال نبي الله صلى الله عليه وسلم لعمر حين قال ائذن لي فلاضرب عنقه قال أو كنت فاعلا وما يدريك لعل الله قد اطلع إلى أهل بدر فقال اعملوا ما شئتم
مسند احمدالإمام احمد بن حنبل1241مصادر حديث سنى – فقه دار صادر - بيروت - لبنان }}}
((((((موارد دیگری که در روایت احمد بن حنبل زیر آن خط کشیده ام نشانگر آن است که خلافت علی علیه السلام توسط ابوبکر و عمر و عثمان و دیگران غصب شده است. مگر عبارت " لا ينبغي أن أذهب الا وأنت خليفتي " را نمی بینید؟؟؟!!!
مگر نمی بینید که در کلام حضرت پیامبر ص آمده: " أنت وليي في كل مؤمن بعدى "؟؟؟
آیا می خواهید اینجا هم " ولی " را به معنای دوست بگیرید؟؟؟!!!
اگر بگویید به معنی دوست است، معنی جمله، این می شود: "تو دوست منی در هر مومن پس از من".
چرا نمی پذیرید که " ولی " به معنای سرپرست و خلیفه است؟؟
معنای درست این است: " تو پس از من، خلیفه و سرپرست منصوب منی برای هر فرد مؤمن"
پیامبر ص که نگفته: " أنت ولي كل مؤمن بعدى "؛ معنای این جمله می شود: "تو پس از من، دوست هر مومن هستی".
بلکه فرموده: " أنت وليي في كل مؤمن بعدى "؛ " ولی " با حرف اضافه " فی " آمده یعنی" دارای ولایت در".
وقتی به کلمات و جملات سرسری نگریسته شود، خلافت غاصبانه سران کفر و زندقه، حق و درست جلوه داده می شود. اگر علمای اهل سنت که مدعی زبانشناسی هستند یارای رد سخن مرا دارند، بیایند و حرف مرا نقد کنند.
پس اگر درورایت غدیر پیامبر می فرمود:" من کنت ولیه فعلی ولیه" باز هم نظر شما که می گویید: ولی به معنای دوست است، نه ولایت و خلافت، محکوم به بطلان است)))))).
2- {{{ مسند احمد - الإمام احمد بن حنبل - ج 3 - ص 259
حدثنا عبد الله حدثني أبي ثنا أسود بن عامر ثنا حماد بن سلمة عن علي بن زيد عن أنس بن مالك أن النبي صلى الله عليه وسلم كان يمر ببيت فاطمة ستة أشهر إذا خرج إلى الفجر فيقول الصلاة يا أهل البيت إنما يريد الله ليذهب عنكم الرجس أهل البيت ويطهركم تطهيرا }}}
3- {{{مسند احمد - الإمام احمد بن حنبل - ج 3 - ص 285
حدثنا عبد الله حدثني أبي ثنا عفان ثنا حماد أنا علي بن زيد عن أنس بن مالك ان رسول الله صلى الله عليه وسلم كان يمر بباب فاطمة ستة أشهر إذا خرج إلى صلاة الفجر يقول الصلاة يا أهل البيت إنما يريد الله ليذهب عنكم الرجس أهل البيت ويطهركم تطهيرا}}}
4-{{{ مسند احمد - الإمام احمد بن حنبل - ج 4 - ص 107
حدثنا عبد الله حدثني أبي ثنا محمد ابن مصعب قال ثنا الأوزاعي عن شداد أبى عمار قال دخلت على وائلة بن الأسقع وعنده قوم فذكروا عليا فلما قاموا قال لي ألا أخبرك بما رأيت من رسول الله صلى الله عليه وسلم قلت بلى قال أتيت فاطمة رضى الله تعالى عنها أسألها عن علي قالت توجه إلى رسول الله صلى الله عليه وسلم فجلست أنتظره حتى جاء رسول الله صلى الله عليه وسلم ومعه على وحسن وحسين رضى الله تعالى عنهم آخذ كل واحد منهما بيده حتى دخل فادنى عليا وفاطمة فأجلسهما بين يديه وأجلس حسنا وحسينا كل واحد منهما على فخذه ثم لف عليهم ثوبه أو قال كساء ثم تلا هذه الآية إنما يريد الله ليذهب عنكم الرجس أهل البيت ويطهركم تطهيرا وقال اللهم هؤلاء أهل بيتي وأهل بيتي أحق}}}.
5-{{{ مسند احمد - الإمام احمد بن حنبل - ج 6 - ص 292
حدثنا عبد الله حدثني أبي ثنا عبد الله بن نمير قال ثنا عبد الملك يعنى ابن أبي سليمان عن عطاء بن أبي رباح قال حدثني من سمع أم سلمة تذكر ان النبي صلى الله عليه وسلم كان في بيتها فاتته فاطمة ببرمة فيها خزيرة فدخلت لها عليه فقال لها ادعى زوجك وابنيك قالت فجاء على والحسين والحسن فدخلوا عليه فجلسوا يأكلون من تلك الخزيرة وهو على منامة له على دكان تحته كساء له خيبري قالت وأنا أصلى في الحجرة فأنزل الله عز وجل هذه الآية إنما يريد الله ليذهب عنكم الرجس أهل البيت ويطهركم تطهيرا قالت فاخذ فضل الكساء فغشاهم به ثم أخرج يده فألوى بها إلى السماء ثم قال اللهم هؤلاء أهل بيتي وخاصتي فاذهب عنهم الرجس وطهرهم تطهيرا اللهم هؤلاء أهل بيتي وخاصتي فاذهب عنهم الرجس وطهرهم تطهيرا قالت فأدخلت رأسي البيت فقلت وأنا معكم يا رسول الله قال إنك إلى خير انك إلى خير}}}
5- {{{مسند أبي داود الطيالسي - سليمان بن داود الطيالسي - ص 274
( حدثنا ) أبو داود قال : حدثنا حماد بن سلمة عن علي بن زيد عن أنس عن النبي صلى الله عليه وسلم انه كان يمر على باب فاطمة شهرا قبل صلاة الصبح فيقول الصلاة يا أهل البيت إنما يريد الله ليذهب عنكم الرجس أهل البيت
مسند أبي داود الطيالسيسليمان بن داود الطيالسي204مصادر حديث سنى – عام ، دار المعرفة - بيروت - لبنانطبعة مزيدة بفهارس للأحاديث النبوية الشريفة}}}
6- {{{مسند ابن راهويه - إسحاق بن راهويه - ج 3 - ص 678

728 - 1271 أخبرنا يحيى بن آدم ، نا ابن أبي زائدة ، عن أبيه ، عن مصعب بن شيبة ، عن صفية بنت شيبة ، عن عائشة قالت : خرج رسول الله - صلى الله عليه وسلم - ذات غداة وعليه مرط مرحل من شعر أسود فدعا رسول الله - صلى الله عليه وسلم - حسنا فأدخله ثم دعا حسينا فأدخله ثم دعا فاطمة فأدخلها ثم دعا عليا فأدخله ثم قال : * ( إنما يريد الله ليذهب عنكم الرجس أهل البيت ويطهركم تطهيرا ) *
مسند ابن راهويهإسحاق بن راهويه3238مصادر حديث سنى - عامالدكتور عبد الغفور عبد الحق حسين برد البلوسيالأولى1412مكتبة الإيمان - المدينة المنورةمكتبة الإيمان - المدينة المنورة}}}
7- {{{مسند أبي يعلى - أبو يعلى الموصلي - ج 7 - ص 59 - 60
1-( 3978 ) حدثنا إبراهيم بن الحجاج السامي حدثنا حماد بن سلمة حدثنا علي بن زيد عن أنس أن النبي صلى الله عليه وسلم كان يمر ستة أشهر بباب فاطمة بنت النبي عند صلاة الفجر فيقول الصلاة يا أهل البيت ثلاث مرات إنما يريد الله أن يذهب عنكم الرجس أهل البيت ويطهركم تطهيرا
2 -( 3979 ) حدثنا أبو بكر بن أبي شيبة حدثنا شاذان حدثنا حماد عن علي بن زيد عن أنس أن النبي صلى الله عليه وسلم كان يمر ببيت فاطمة ستة أشهر فذكر نحوه
مسند أبي يعلىأبو يعلى الموصلي7307مصادر حديث سنى - عامحسين سليم أسدالأولى1408 - 1988 مدار المأمون للتراث}}}.
تا اینجا از کتب خودتان اثبات کردم که اهل بیت کیست. اکنون وقتی اثبات شد که آنان اهل بیتند، به تبع می توان گفت که دیدگاه شیعیان که معتقدند حضرت علی و حسن و حسین علیهم السلام و نه فرزند از نسل حضرت حسین ع امام هستند قابل اتباع، سخنی درست و منطقی است.
حتی در کتب شما به تعداد امامان پس از پیامبر ص هم اشاره شده:
به عنوان مثال:
1. در صحیح مسلم از جابربن سمره نقل شده که پیامبراکرم(ص) فرمودند: «لایزال هذا الامر عزیزا الی اثنا عشر خلیفه ... کلهم من قریش؛ پیوسته امر امامت عزیز خواهد بود با وجود دوازه خلیفه ... که همگی آنان از قریش هستند.»
[صحیح مسلم، داراحیاء التراث العربی، ج3، ص1453.]

2. شعبی از مسروق نقل کرده که ما نزد عبدالله بن مسعود نشسته بودیم، در حالی که او برای ما قرآن می خواند. مردی به او گفت: آیا از رسول خدا(ص) پرسیدید که چند نفر بر این امت خلافت خواهند کرد؟ عبدالله در جواب گفت: بلی پرسیدیم.« فقال اثنا عشر بعدد نقباء بنی اسرائیل، پس فرمود: دوازده نفر به تعداد پیشوایان بنی اسرائیل.»
[مسند،‌ احمد، مؤسسه الرساله، ج6، ص321، ر.ک مجمع الزوائد، هیثمی، درالکتاب العربی بیروت، ج5، ص190؛ مسند ابویعلی موصلی، دارالمأعون، بیروت، ج8، ص444.]

3. در صحیح بخاری نیز به نقل از جابر بن سمره آمده که پیامبراکرم(ع) فرمود: « یکون بعدی اثنا عشر امیرا ... کلهم من قریش؛ بعد از من(برای امت) دوازده امیر خواهد بود ... که همگی آنها از قریش هستند.»
[صحیح بخاری، داراحیاء التراث العربی، ج9، ص101.]

در کتب دیگر شما نیز گاهی که انصاف، در نظر گرفته شده، اسامی آنها هم آمده است:
1. جوینی نقل کرده که نعثل یهودی به پیامبر عرض کرد: از وصی خود به ما خبر بده؛ چرا که برای تمامی پیامبران وصی و جانشین بوده است و نبی ما یوشع بن نون را وصی خود قرار داد. پیامبراکرم(ص) در جواب فرمود: « همانا وصی و خلیفه بعد از من علی بن ابی طالب(ع) است و بعد از او دو فرزندش حسن و حسین(ع) و بعد از آن دو نه امام دیگر از صلب حسین(ع) هستند. نعثل می گوید: ای محمد(ص) نام آن نه را برایم بگو! پیامبر هم نام یکایک آنها را بیان کرد. [فرائد المسطین، جوینی، بیروت، مؤسسه المحمودی، ج2، ص134.]

2. خوارزمی از سلمان نقل می کند که: به حضور پیامبر(ص) شرفیاب شدیم که حسین در آغوش او بود. چشمان او را بوسید و فرمود: « انک سید ابو ساده، انک امام بن امام انک حجه ابن حجه ابو حجج تسعه من صلبک تاسعهم قائمهم؛ بدرستی تو سید و پدر سادات هستی، تو خود امام و فرزند امام هستی، تو خود حجت و فرزند حجت(خدایی) و پدر نه حجت از نسل خود هستی که نهمین آنها قائم آنهاست.» [مقتل الحسین(ع) خوارزمی، مکتبه المفید، قم، ج1، ص146.]

هر چند متاسفم که باید گفت که برخی محدثان و راویان و مورخان اهل سنت برای کتمان واقعیات، از نقل این گونه روایات فرار کرده اند و برخی از محدثینی هم که روایات این مورد را نقل کرده اند، توجیهات غیرمنطقی داشته اند، مثلا بیان داشته اند که دوازده امام، خلفای راشدین و هشت خلیفه پس از آنان است که معاویه و یزید نیز جزء آنها هستند و تحلیل های سست دیگر. در حالی که احادیث یاد شده و مشابه آن تنها با عقاید شیعه اثنا عشری انطباق دارد و با هیچ عقیده و مذهبی سازگاری ندارد. در این بخش به سخنان یکی از دانشمندان اهل سنت که قضاوت عالمانه و منصفانه ای درباره این روایات دارد به صورت گویا و فشردهس اشاره می کنم:

"روایاتی که حاکی از آن است که جانشینان پیامبر(ص) پس از او دوازده نفر هستند، از طریق روایان فراوانی وارد شده است. گذشت زمان و آشنایی انسان با جهان روشن ساخته است که مقصود پیامبر از این دوازده خلیفه، همان امامان دوازده گانه از اهل بیت اوست زیرا نمی توان این احادیث را بر خلفای راشیدین تطبیق کرد چون تعداد آنان از دوازده تا کمتر است همچنین نمی توان آنها را بر پادشاهان اموری منطبق نمود زیرا تعداد آنان از دوازده تا بیشتر بوده و همگی جز عمربن عبدالعزیز عناصری ظالم و ستگر بوده اند، گذشته از این در برخی از این روایات پیامبر(ص) فرموده است: « این دوازده نفر از دودمان هاشمند» در حالی که خلفای بنی امیه از تیره «امیه» بوده اند. در برخی روایات آمده است که پیامبر اسلام وقتی خواست بگوید « جانشینان من همگی از بنی هاشمند» از صدای خود کاست زیرا گروهی از حضار خلافت بنی هاشم را دوست نداشتند. همچنین نمی توان این دوازده خلیفه را به خلفای عباسی تفسیر کرد زیرا تعداد آنان از دوازده نفر بیشتر بوده و(افزون بر این) آنان پیوسته با نزدیکان پیامبر(ص) در جنگ و ستیز بوده اند و فرمان خدا را درباره نزدیکان او [قل لااسئلکم علیه اجرا الا الموده فی القربی؛ بگو از شما اجری جز دوستی بستگان و اهلبیتم نمی خواهم»(شوری/25).] رعایت نکردند.

بنابراین راهی جز این نیست که بگوییم مقصود پیامبر در روایات مزبور، دوازده خلیفه از عترت و اهل بیت اوست که همگی داناترین مردم عصر خود و پارساترین و بافضیلت ترین آنها بوده اند و دانش های خود را جز از طریق پدران خود که سینه به سینه پیامبر می رسید، نگرفته بودند."
{سلیمان قندوزی بلخی، ینابیع الموده، استانبول، 1301، ص446 }

این اعتراف که با استدلال و منطق همراه است به خوبی می تواند در مسئله امامت که از اصلی ترین نقطه اختلاف شیعیان و اهل سنت است، راهگشا باشد.

اما روایات وارد شده درباره دوازده امام با نام و نشان ، در منابع شیعیان تا آن اندازه است که مشکل است بتوان آنها را در یک کتاب جمع نمود هر چند در برخی منابع مجموعا گردآوری شده است.
[مانند اثبات الهداه، شیخ حر عاملی و ...]


گذشته از این با استفاده از کتب خودتان اثبات می کنم که خودتان در کتبتان معتقدید که مهدی علیه السلام از نسل پیامبر و حضرت زهرا سلام الله علیهاست که آن دوازده نفر هستند، نه هر کس دیگری که شما تصور می کنید.
در تمام روایت ذیل از لفظ " اهل بیت " یا " منی " یا " عترتی "استفاده شده نه لفظ دیگر.
و اینک دلایل من:
(1- "ابوداوود" در صحیح خود از "ابی طفیل" و او از علی (علیه السلام) نقل می‌کند: قال رسول الله (صلی الله علیه و آله و سلم): "لو لم یبق من الدهر الا یوم لبعث الله رجلاً من اهل بیتی، یملاءها کما ملئت جورا."
ولو یک روز هم از عمر دنیا باقی باشد، خداوند مردی را از اهل بیت من برمی‌انگیزد که زمین را پر از عدل و داد می‌کند، بعد از آنکه از ظلم و ستم پر شده باشد. (جلد 2، صفحه 208)
2- ابوداوود و ترمذی در صحیح خود از عبدالله از پیغمبر اکرم (صلی الله علیه و آله و سلم) نقل می‌کند که فرمودند: "لو لم یبق من الدنیا الا یوم لطول الله ذلک الیوم حتی یبعث رجلاً منی او من اهل بیتی یواطی اسمه اسمی... یملأ الارض قسطاً و عدلاً کما ملئت ظلما و جورا."
هرگاه به پایان دنیا فقط یک روز بماند، خداوند این روز را به‌قدری طولانی می‌کند، تا اینکه در این روز فردی که از فرزندان من بوده و نامش مانند من است را برمی‌انگیزد و زمین را از عدل و داد پر می‌کند بعد از آنکه از ظلم و ستم پر شده باشد. (کتاب تاج، جلد 5، صفحه343)
3- احمد در مسند خود از "ابوسعید خدری" نقل می‌کند: قال رسول الله (صلی الله علیه و آله و سلم): "یملأ الارض ظلماً وجورا ثم یخرج رجل من عترتی یملک سبعاً اوتسعاً فی ملاء الارض قسطاً و عدلاً."
هنگامی فرا می‌رسد که زمین از ظلم و جور پر شود و در آن موقع مردی از خاندان من قیام می‌کند، هفت یا نه سال در روی زمین حکومت می‌کند و زمین را از عدل و داد پر می‌کند. (جلد 3، صفحه 28)
4- ابو داوود، ابن ماجه، طبرانی که از بزرگان اهل سنت هستند از ام سلمه نقل کرده‌اند که گوید: «رسول گرامی اسلام (صلی الله علیه و آله و سلم) فرمودند: "المهدی من عترتی من ولد فاطمه."»
مهدی از خاندان من است و او از فرزندان دخترم فاطمه خواهد بود. (صواعق، صفحه 163؛ ابن ماجه، جلد 2، صفحه 1368)
5- ابوداوود در صحیح خود از ابوسعید خدری نقل می‌کند: «قال رسول الله (صلی الله علیه و آله و سلم): "المهدی منی اجلی الجبهه، اقنی الانف،یملأ الارض قسطاً و عدلاً کما ملئت جورا و ظلما یملک سبع سنین."»
مهدی از ماست، او پیشانی بلند و وسط بینی‌اش کمی برآمدگی دارد، زمین را از عدل و داد پر کند ، بعد از آنکه از ظلم و ستم پر شده باشد. (جلد 2، صفحه 208)
6- و نیز احمد در کتاب "مسند" از پیغمبر (صلی الله علیه و آله و سلم) نقل می‌کند که فرمودند: "ابشکرکم بالمهدی یبعث فی امتی علی اختلاف من الناس و الزلزال فی ملاء الارض قسطاً و عدلا کما ملئت جورا و ظلما یرضی عنه ساکن السماء و ساکن الارض یقسم المال صحاحاً، فقال الرجل ماصحاحاً؟ قال بالسویه بین الناس، قال و یملا الله قلوب امة محمد غنی و یسعهم عدله."
بشارت می‌دهم شما را به مهدی؛ برانگیخته می‌شود در امت من در هنگام اختلاف مردم و زلزله‌ها. پس زمین را پر می‌کند از قسط و عدل، همانطور که از ظلم و جور پر شده باشد. از او خشنود خواهند بود، ساکنان آسمان و ساکنان زمین و اموال را صحیح تقسیم می‌کند. شخصی از آن حضرت پرسید: "معنای تقسیم صحیح چیست؟" ایشان فرمودند: "به تساوی در میان مردم و فرمودند: "خداوند پر می‌کند قلبهای امت محمد را از بی‌نیازی، و عدل او (مهدی) همگان را فرا می‌گیرد. (جلد 3، صفحه 37)
7- حموینی در کتاب "فرائد المسمطین" به نقل از ابن عباس و او به نقل از رسول اکرم (صلی الله علیه و آله و سلم) بیان می‌کند: همانا علی بن ابی طالب پیشوای امت من و جانشین پس از من بر ایشان است و از فرزندان او قائم منتظر می‌باشد که خداوند به او، زمین را از داد آکنده می‌کند همانگونه که از ستم پر شده باشد و سوگند به آن کسی که مرا به حق، به پیامبری برانگیخت ثابت‌پیمانان بر امامتش در دوران غیبت او نایاب‌تر از گوگرد سرخ می‌باشد. (انتهای جلد 2)
8- عبدالرحمن سیوطی عالم بزرگ اهل سنت در کتاب "عرف الوردی فی اخبار المهدی" از پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) نقل می‌کند که فرمودند: "من انکر خروج المهدی فقد کفر."
هر که خروج مهدی را انکار کند، کافر شده است.
9- ابن حجرهیتمی در کتاب الصواعق المحرقه گوید:
"ابوالقاسم، محمد، الحجه، عمر او پس از درگذشت پدرش پنج سال بود، خداوند در همین عمر به او حکمت ربانی اعطا کرد، او را قائم منتظر گویند، اخبار متواتره رسیده است که مهدی از این امت است و عیسی از آسمان فرو خواهد آمد و پشت سر مهدی نماز خواهد خواند". (چاپ قاهره، صفحه 164)
آیا باز هم شکی در این باقی می ماند که این اعتقاد شما نادرست است؟
+++ شما گفته اید:
"اما ايمان به وي از ضروريات دين نيست و امت اسلام براي انجام تكليف خود مانند شيعه در انتظار چنين فردي نميماند، كه با وجود وي دولت عدل استوار شود درغير آن يا بايد دست بالاي دست بگذارد و نظاره گر باشد و يا هم مانند آقاي خميني به بدعتي – البته از نظر شيعه – زشت مانند ايجاد ولايت مطلقة فقيه تن در دهد كه موجب ملامت ساير مجتهدين شيعه را فراهم سازد و به زور سر نيزه كار خود را به پيش ببرد!"
در جواب می گویم:
اگر ایمان به آن از ضروریات دین نبود که اصلا این همه روایت با این همه تاکید برای چه از رسول خدا ص صادر شده است. در ثانی اگر شما مهدویت را نپذیرید، و یا با اشتباه در مصداقش و معیار فردش ، آن را بپذیرید، به نبوت خاصه رسول خدا ص ایمان نیاورده اید، چرا که امامت و یا به تعبیر شما خلافت، ادامه نبوت است و رد آن یا پذیرش ناصواب آن ، تفاوتی با رد یا پذیرش ناصواب آن ندارد. مگر در کتب شما نیامده که رسول خدا ص فرمود: "انی تارک فیکم الثقلین کتاب الله و عترتی، ما ان تمسکتم بهما لن تضلو ابدا".
این حدیث را عالمان قرن دوم هجری تا سیزدهم روایت کرده اند از حد تواتر گذشته است.
{{مسند احمد، ج3، ص14و ج 4، ص 367؛ صحیح مسلم، ج15، ص 181، سنن ترمذی،‌ج5، ص622، مسند ابویعلی، ج2، ص 297وص 303؛‌طبرانی در معجم الکبیر،‌ج3،‌ص 65-67؛ حاکم در مستدرک ج 3 ص 90؛‌تاریخ دمشق،‌ج 17، ص 353،‌لسان العرب،‌ج 2،‌ ص 114؛‌سیوطی در الدر المنثور،‌ج2 ص 60 ؛‌ینابیع الموده، قندوزی، ج1، صص 27-39؛ الصواعق المحرقه، ص 149}}
در اینجا پیامبر ص امامت را در کنار توحید و قرآن، آورده است. آیا برداشت شما غیر از این است؟
شیعه انتظار می کشد و همزمان با این انتظار هم حکومت عدل را برقرار می سازد و از آنجا که در دوره غیبت معصوم علیه السلام، نمی توان شانه از زیر بار مسؤولیت خالی کرد، باید فردی رهبر جامعه اسلامی باشد تا امور اسلامی و حدود قضایی و... اجرا شود و مسامانان بتوانند زندگی مسلمانانه ای داشته باشند. در زیر لوای حکومت طاغوتی که نمی توان زندگی کرد. شیعه معتقد است که باید برای آمدن حضرت مهدی علیه السلام زمینه سازی کرد و کار فرهنگی و ... انجام داد و آن زمان که حضرت بیاید، باز هم با همکاری شیعیان و کسانی که به ایشان بپیوندند، جامعه اسلامی را اداره خواهد کرد. بحث ولایت فقیه هم یک بحث عقلی و نقلی است که می توانید برای فهم بهتر آن و پاسخ گرفتن برای سوالات ذهنیتان به کتاب ولایت فقیه نوشته استاد جوادی املی رجوع کنید چرا که بحث وافر و جامعی دارد همراه با رد شبهات وارد بر ولایت فقیه. اما اهل سنت فعلا در حال حاضر نشسته اند و درمقابل بسیاری از حرکات استعماری و استکباری دول مستبد دارای حق وتو، کاری نمی کند و سران دولتی و حکومتی آنها حتی بیانه ای خشک و خالی هم صادر نمی کند و حتی با سران کفر نیز مشروب می خورند و به رقص شمشیر می پردازند.چرا؟؟؟
چون که اهل سنت معتقدند که فردی که ظالم بود و رهبر جامعه هم بود، نباید بر او خروج کرد. این ایده و بینش را علمای اهل سنت ساختند تا جلوی خروج مردم بر خلفای ثلاثه را بگیرند و اندکی بلیشتر از مطامع دنیایی بهره مند شوند ؛ همان متاعی که برای امیر مومنان ع از آب بینی بز هم پست تر است مگر که برای ایجاد عدل باشد. حال چگونه شما به خود جرات می دهید که علمای شیعه را متهم به مخالفت با ولایت فقیه کنید د رحالی که نمی دانید که اصل بحث ولایت فقیه در میان قاطبه دانشمندان شیعه اصلی پذیرفته شده و برخاسته از دین است؟؟
اگر این اصل اشتباه بود، و اثری بروندادی نداشت، که نمی توانست محمد رضای پهلوی را از کشور ایران به بیرون اندازد. بیرون انداختن او، بیرون انداختن تمام دول مستبد و مستکبر عالم مثل ایالات متحده و اسرائیل و انگلیس بود. آیا این نیرنگ بود؟ مردم با صفای ایران با کدام عقلی خود را جلوی گلوله دژخیمان پهلوی قرار دادند. مگر می شود کسی نیرنگ بخورد و در تبع آن جانش را هم به راحتی فدا کند و اتفاقا پیروزی نیز از آن او شود در حالی که او دست خالی است و دشمن تا بن دندان مسلح است؟ چگونه مردم شریف ایران در مسیر حق نباشند در حالی که هشت سال در مقابل کفر ایستادند و خون دادند و یک وجب از خاک کشور را به دشمن ندادند. جنگی که در آن، تمام کفر و استکبار و رژیمهای سفاک و دول غاصب و نیرنگ باز بر علیه این کشور اهل بیت علیهم السلام ایستادند و نتوانستند کاری از پیش ببرند و خون شهیدان ایران و دعای اهل بیت عصمت و طهارت و عنایتشان بیمه گر استوانه ها و ستونهای این کشور است. اهل بیتی که به راحتی مریض لاعلاج را شفا می دهند و این کار برای آنان سهل است چون عبد خاضع الله هستند و شما بروید و ببینید که این چیست که در ذات مردم ایران و همه مسلمانان جهان نهادینه شده و نهادینه می شود که برای اهل بیت ع از جان و مال خود می گذرند. آیا اگر ادعای کرامات رفیع اهل بیت ع دروغ است، بر خداوند واجب و لازم نیست - که وقتی فردی بیمار خود را به حرم یک امام می برد تا از او برای علاج بیماری اش استعانت بجوید و خدا را به حق آن امام همام قسم می دهد، - نگذارد که آن بیمار علاج پیدا کند چرا که این درخواست او( به اعتقاد شما ) کفر و شرک است؟ چرا چشمان خود را به روی حقیقت بسته اید؟ مگر محمود ابوریه ، تیجانی سماوی، و دیگرانی که با افتخار از مکتب شما خروج کردند و به مذهب حقه شیعه گراییدند، جزو شما نبودند؟ مگر تیجانی وهابی، عقایدی ملایمتر از شما اهل سنت و جماعت، در مقابل شیعه داشته که اکنون به تشیع گراییده است؟ این محبت اهل بیت که شما دم از آن می زنید، نمودش کجاست؟ نشان دهید؟ اسرائیل غاصب، برادران سنی شما را در غزه و فلسطین به خاک و خون می کشند و زنان و دخترانشان را به اسارت می برند، و شما چه می کنید؟ باز هم باید بر شیعیان احسنت گفت که در مقابل ظلم به مظلوم(از هر نژاد و تیره و عقیده و مذهب و مکتب که باشند) مقابله می کنند و توقعی ندارند؟ اسلاف شما اهل سنت، همانهایی بودند که در کربلا قربه الی الله شمشیر بر نوه پیامبرتان کشیدند و در شهرهای جهان اسلام!!!! زنان و دختران محبین خاندان و یاران حسین بن علی ع را با پای برهنه بر صحراهای داغ گرداندند و هلهله سر دادند تا آنجا که در کتبتان نوشتید که "غلط الحسین" چرا که بر خلیفه زمان، یزید بن معاویه است و نباید بر او خروج کرد حتی اگر فاسق و کافر باشد؛ همو که گفت :
لعبت هاشم بالملك فلا خبر جاء و لا وحى نزل
{ هاشميان با حكومت بازى مى‏كردند،نه خبرى(از آسمان غيب)آمده و نه وحى نازل‏شده است }
(سیره ابن هشام، ص ج3 ص 97؛ ابن اعثم در فتوح، 5/241؛ تاریخ ابن کثیر، 8/192؛ مقتل خوارزمی، 2/58؛ تذکره الخواص ابن جوزی ص 148؛ طبقات فحول الشعرا، ص 200؛ امالی ابو علی قالی، 1/142؛ تاریخ طبری ج8، ص 188؛ المنتظم ، ابن جوزی، 5/343؛ شذارت الذهب، 1/69؛ انساب الاشراف، 1310؛بلاغات النساء ابن طیفور، ص 21؛)
وکفر محض و شرک خود را آشکار ساخت. اسلاف شما که جرات نداشتند در مقابل ظلم خلفای اموی و عباسی قد علم کنند امروز چگونه توان دارند و انتظار می رود که در مقابل ظلم ظالم بایستند؟
+++ شما گفته اید:
"از نگاه اهل سنت و جماعت شخصي به نام مهدي اگر آمد، كه خوش مي آيد قدمش بر روي چشمان ماست و سر و جان ما فداي قدوم مباركش، و اما اگر نيامد هم نيامد! ما كار خود را ميكنيم و براساس نظرية شورا براي خود امام تعيين ميكنيم و كار دنياي خود را بر مبناي رهنمايي قرآن و سنت مطهر پيامبر دنبال مي نماييم. تمام حرف همين است و بس! "
در جوابتان می گویم:
پیامبر فرمود و خبر داد: که او می آید.
اگر ایشان می خواست، می فرمود: شاید بیاید و ممکن است بیاید ولی این گونه نفرمود.
شما حتی به متن روایات منقول در کتب خودتان نمی خواهی پایبندی نشان دهید؟ شما با این حرف خود ، نبی مکرم اسلام را به سخره گرفته اید. آیا این کفر نیست؟ مگر اهل قران نیستید که در آن آمده " و ما ینطق عن الهوی" آیا تنها در ارسال وحی، مصون از هوای نفس است؟
منابع روایت " انتظار الفرج من العباده " در از کتب خودتان می آورم:
{{{
"سلوا الله من فضله ، فإن الله عز وجل يجب أن يسأل ، وأفضل العبادة انتظار الفرج "
* : العسكري في الأمثال : على ما في هامش مسند الشهاب ، من طريق عمرو بن حميد .
* : القناعة والتعفف ، ابن أبي الدنيا : ج 1 ص 106 ح‍ 1 على ما في هامش مسند الشهاب .
* : الفرج بعد الشدة ، ابن أبي الدنيا : على ما في الترغيب .
* : الترمذي : ج 5 ص 565 ب‍ 116 ح‍ 3571 حدثنا بشر بن معاذ العقدي البصري ، حدثنا حماد بن واقد ، عن إسرائيل ، عن أبي إسحاق ، عن أبي الأحوص ، عن عبد الله قال : قال رسول الله صلى الله عليه وسلم :
* : البزار : ج 2 ص 297 على ما في هامش الطبراني الكبير .
* : ابن جرير : ( 9257 ) على ما في هامش مسند الشهاب ، من حديث حكيم .
* : الطبراني ، معجم الكبير : ج 10 ص 124 125 ح‍ 10088 كما في الترمذي حدثنا محمد بن الحسين الأنماطي ، ثنا محمد بن عبد الله الرزي ، ثنا حماد بن واقد الصفار ، ثنا إسرائيل ، عن أبي إسحاق ، عن أبي الأحوص ، عن عبد الله قال : قال رسول الله صلى الله عليه وسلم :
* : ابن عدي ، الكامل : ج 2 ص 637 بسند آخر عن ابن عباس ، قال النبي صلى الله عليه وسلم " أفضل العبادة توقع الفرج " . * : أبو نعيم : على ما في هامش الترغيب .
* : مسند الشهاب : ج 1 ص 62 ح‍ 46 بسند آخر ، عن ابن عمر " انتظار الفرج بالصبر عبادة " . وفي : ص 63 ح‍ 47 بسند آخر ، عن ابن عباس : كما في روايته الأولى .
* : شعب الايمان ، البيهقي : على ما في جمع الجوامع .
* : تاريخ بغداد : ج 2 ص 154 155 بسند آخر ، عن أنس " انتظار الفرج عبادة " .
* : تلخيص المتشابه : ج 1 ص 228 كما في تاريخ بغداد ، بسند آخر عن ابن عمر :
* : أمالي الشجري : ج 1 ص 228 كما في تاريخ بغداد ، بسند آخر ، عن ابن عباس :
* : الفردوس : ج 1 ص 355 ح‍ 1426 آخره ، مرسلا عن أنس :
* : مصابيح البغوي : ج 2 ص 140 ح‍ 1602 كما في الترمذي ، من حسانه ، مرسلا .
* : السلفي ، أربعين الصوفية : على ما في هامش مسند الشهاب ، عن عمرو بن حميد .
* : ابن عساكر : على ما في الجامع الصغير . * : جامع الأصول : ج 5 ص 19 ف‍ 4 ح‍ 2138 كما في الترمذي ، وقال " أخرجه الترمذي " .
* : الترغيب : ج 2 ص 482 ح‍ 20 وقال " رواه الترمذي ، وابن أبي الدنيا " .
* : فرائد السمطين : ج 2 ص 334 ح‍ 586 589 كما في الفردوس بسنده إلى الصدوق .
* : كشف الهيثمي : ج 4 ص 38 ح‍ 31138 آخره بتفاوت يسير ، عن البزار ، بسند آخر ، عن أنس :
* : تمييز الطيب : ص 42 ح‍ 241 عن الترمذي . وفيها : كما في تاريخ بغداد . وفيها : عن مسند الشهاب .
* : الجامع الصغير : ج 1 ص 416 ح‍ 2717 كما في تاريخ بغداد عن ابن عدي في الكامل ، والخطيب في التاريخ . وقال " كلاهما عن أنس " . وفي : ص 417 ح‍ 2718 كما في مسند الشهاب ، عن ابن عباس : وفيها : ح‍ 2719 عن ابن أبي الدنيا في الفرج ، وابن عساكر عن علي " انتظار الفرج من الله عبادة ، ومن رضي بالقليل من الرزق ، رضي الله تعالى منه بالقليل من العمل " . وفي : ج 2 ص 52 ح‍ 4701 عن الترمذي .
* : جمع الجوامع : ج 1 ص 547 عن الترمذي ، والطبراني ، وابن عدي ، وشعب الايمان .
* : المنهاج في شعب الايمان : ج 3 ص 376 كما في مسند الشهاب ، مرسلا .
* : ينابيع المودة : ص 494 ب‍ 94 كما في كمال الدين الآتي ، عن المناقب ، ولعله يقصد كمال الدين ، وقال " انتظار الفرج بظهور المهدي سلام الله عليه " .
* : فيض القدير : ج 3 ص 51 ح‍ 2717 وص‍ 52 ح‍ 2718 وح‍ 2719 وج‍ 4 ص 108 ح‍ 4701 جميعها عن الجامع الصغير"}}}
شما نص صریح قران و روایات مصرحه در امامت ائمه علیهم السلام را رها کرده اید، و در مقابل نص اجتهاد می کنید و بحث شورا را مطرح می کنید؟!عجیب است!
+++ شما گفته اید:
" آن احاديث كه شما اشاره كرديد هيچ يك قطعي الثبوت و متواتر بر اساس ادعاي شما نيستند بلكه از جمله احاديث آحاد به شمار ميروند كه هيچ حكمي بر اساس شان شكل نميگيرد. "
در جوابتان می گویم:
اولا کدام بخش از روایات منقول من را مورد نظر دارید؟
در کلی گویی شما چیزی برای من معلوم نیست.
در ثانی ، شما در روایاتتان و در فقهتان، چند درصد حدیث متواتر و یا مستفیض دارید؟
قطعا بیشتر روایات شما متواتر یا مستفیض نیست. و حتی در فقهتان به برخی اخبار آحاد هم عمل می کنید.
آیا شما نمی دانید که اخبار آحادی که شرایط محفوف بودن به قرائن را داشته باشند ، قابل عمل هستند و می توان به مضمون حاصله از آنان عمل کرد؟ شما چقدر با علم رجال و درایه آشنا هستید؟ برایم توضیح دهید. دوست عزیزم، حکم کلی کردن که هنر نیست ؛ با دلیل رد کنید که اخبار منقوله من ، اخبار آحاد هستند.منتظرم
در ضمن روایات شرابخواری عمر را نیز برایتان از کتب خودتان می آورم:
{{{ شرابخوارى عمر
«عمر مى‏گوید:... به «خمر»(مشروبات مست کننده) خمر گویند چه آنکه عقل انسان را مى‏پوشاند...»(1).
مطابق این قول هر که شرابخوار باشد بر عقل او سرپوشى گذاشته شده است.
سوال این است که آیا عمر که جمله فوق را گفته است خود از خمر پرهیز داشت؟
با کمال تأسف باید گفت: یکى از کسانى که در جاهلیت و اسلام -لا اقل تا سال هشتم هجرى- نتوانست از شرابخوارى دست بردارد شخص خلیفه ثانى عمر بن الخطاب بود.
برادر عزیزم به آنچه که در صحاح آمده توجه کنید:
{{{{{{ در منزل ابو طلحه انصارى مجلس شرابى ترتیب داده شد که در آن این افراد شرکت داشتند:
ابو طلحه (صاحب خانه)، 2 - ابو عبیده جراح (گورکن مکه)، 3 - أبی بن کعب، 4 - ابو دجانه –(سماک بن خرشه) ، 5 - سهیل بن بیضاء، 6 - معاذ بن جبل، 7- ابو ایوب و مردانى از اصحاب رسول خدا صلى‏الله‏علیه‏و‏آله و گروهى از انصار و نیز انس بن مالک که جوانترین آنها و ساقى قوم بود
{الف - صحیح بخارى، ج 6 ص 67، تفسیر سوره مائده.
«قال انس:... فانى لقائم أسقى ابا طلحة وفلانا وفلانا...». (لابد اسم آن دو نفر را فراموش کرده بود!!!!!!!!).
ب - صحیح مسلم، ج 3 ص 72 - 1570، کتاب الاشربة، باب اول، ح 9 - 3.
او اسامى مذکور در متن را در ضمن 4 حدیث مى‏آورد.
ج - سنن أبی داود، ج 3 ص 325، ابتداى کتاب الاشربة، ح 3673.
«عن أنس قال: کنت ساقى القوم حیث حرمت الخمر فی منزل أبی طلحة...».
(همین و دیگر هیچ).
د - سنن نسائى، ج 8 ص 300 و 301، کتاب الاشربة، باب 2 ح 5551 و 5552.
او در حدیث شماره 5552 از قول انس چنین مى‏نویسد:
«کنت أسقى ابا طلحة وأبی بن کعب وابا دجانة فی رهط من الانصار...».}
در همین هنگام خبر رسید که شرب خمر حرام شد (سال هشتم هجرت).
معلوم نیست که منظور از "مردانی از اصحاب " کیستند؟
علامه امینى در ج 7 الغدیر از ص 95 تا ص 102 بحث جالبى در این زمینه دارد و در ضمن آن از ابن حجر در فتح البارى و عینى در عمدة القارى - که هر دو در شرح صحیح بخارى مى‏باشد- نقل کرده است که ابو بکر و عمر نیز جزء آنان بوده‏اند. حتى گفته‏اند که ابو بکر در رثاء کشته‏هاى بدر از قریش اشعارى خواند و چون خبر به رسول خدا صلى‏الله‏علیه‏و‏آله رسید با غضب نزدشان رفت و چون حضرتش را با آن حال دیدند گفتند: نعوذ بالله من غضب رسول اللّه. ابن حجر در اصابه مى‏نویسد که ابو بکر قبل از تحریم خمر شراب خورد و در رثاى کشته شدگان بدر از مشرکین اشعارى سرود. }}}
برادر عزیزم حالا به آنچه که در صحاح درباره شرابخوارى عمر آمده توجه کنید:
«««عمر گفت: خدایا! در مورد خمر بیان کافى و روشنى بفرما. آیه‏اى که در سوره بقره است نازل شد. «یَسْئَلُونَکَ عَنِ الْخَمْرِ وَالْمَیْسِرِ قُلْ فیهِما اِثْمٌ کَبِیرٌ... الآیه» (( آیه 219 از سوره بقرة. یعنى: از تو درباره شراب و قمار مى‏پرسند. بگو در آنها گناهى بزرگ... مى‏باشد. دنباله آیه مى‏گوید... و منافعى براى مردم دارد که گناه آن دو از منافعشان بیشتر است. عده‏اى -از جمله عمر- شراب را مى‏خوردند به این عذر که ما براى منفعتش مى‏خوریم نه براى گناه! گوئیا با این نیت گناه برطرف مى‏شود!))
آیه را براى عمر خواندند. او گفت: خدایا در مورد خمر، بیانى روشن بفرما. (گوئیا از نظر عمر گناه بزرگ بیان روشنى نبود!) آیه‏اى که در سوره نساء است نازل شد: یا اَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُوا لا تَقْرَبُوا الصَّلاةَ وَأَنْتُمْ سُکارى.» آیه را براى عمر خواندند. گفت: خدایا! در مورد خمر بیانى روشن بفرما. آیه‏اى که در سوره مائدة است نازل شد. تا آنجا که فرمود: فَهَلْ أَنْتُمْ مُنْتَهُونَ((همانا شیطان مى‏خواهد به وسیله شراب و قمار بین شما دشمنى و کینه ایجاد کند و شما را از یاد خدا و نماز باز دارد. آیا دست برمى دارید؟)) یعنى آیا دست بر مى‏دارید؟ که عمر دو بار گفت: دست برداشتیم ((
الف - سنن ترمذى، ج 5 ص 236، کتاب تفسیر القرآن، باب 6، تفسیر سوره مائدة، ح 3049.... فدعى عمر فقرئت علیه فقال: انتهینا انتهینا الف - سنن ترمذى، ج 5 ص 236، کتاب تفسیر القرآن، باب 6، تفسیر سوره مائدة، ح 3049. «... فدعى عمر فقرئت علیه فقال: انتهینا انتهینا.
ب - سنن أبی داود، ج 3 ص 325، کتاب الاشربة، باب اول، ح 3670.
او قول عمر را با یکبار کلمه: «انتهینا» مى‏آورد.
ج - سنن نسائى، ج 8 ص 299، کتاب الاشربة، باب اول، ح 5550.
او مى‏نویسد: لما نزل تحریم الخمر قال عمر: اللهم بیّن لنا فی الخمر بیانا شافیا... (!)
ما که نفهمیدم بعد از نزول تحریم، دیگر بیان شافى چیست؟! از همین روایت نیز معلوم مى‏شود که قبلا خمر حرام شده بود. چنانچه بعضی علماى اهل سنت تصریح کرده‏اند که رسول خدا صلى‏الله‏علیه‏و‏آله‏وسلم بعد از بعثت اول چیزى را که حرام کرد شرب خمر و منازعه و ناسزاگوئى بوده است)).

برادر عزیزم
اگر بگویی:
ممکن است در پاسخ گفته شود که از مجموع مجلس منعقد شده در منزل ابو طلحه و روایات صحاح چنین بر مى‏آید که ابو بکر و عمر تا قبل از نزول حرمت خمر، شراب مى‏نوشیدند و بعد از آنکه حرام شد دیگر از آن نخوردند.
در پاسخ می گویم:
أوّلاً - هر چه که در آن گناه باشد قطعا حرام است ولو آنکه داراى منافعى هم باشد و لذا نمى‏توان گفت که خداوند فرمود: در خمر گناهى بزرگ است ولى آن را حرام نکرد. مگر ممکن است که چیزى حرام نباشد ولى مرتکب آن گناهکار باشد؟! ولذا عده‏اى از علماى اهل سنت نوشته‏اند که حرمت خمر به آیه سوره بقره بوده است نه به آیه سوره مائدة((الغدیر، ج 7 ص 101.)).
ثانیا - عمر تا آخر عمر دست از خوردن شراب مسکر برنداشت و حتى اتفاق افتاده که ظرف شراب او را دیگرى خورد و مست شد و عمر نیز او را تازیانه زد! ((همان، ج 6 ص 257 و 258.))
ثالثا - عمر خود دستور به خوردن نبیذ شدید مى‏داد و چاره آن را نیز اضافه کردن آب دانسته و صریحا مى‏گوید: «اگر از شدت نبیذى مى‏ترسید بدان آب بیفزائید((سنن البیهقی، ج ۸، ص ۲۹۹ ؛ المبسوط، ج ۲۴، ص ۱۱ ؛ اجامع المسانید أبی حنیفه، ج۲، ص 1۹۲ ؛ کنز العمال، ج ۵، ص ۵۲۲ .))
اگر شما میتوانید این واقعیات را رد کنید.
برادر عزیزم
اگر بر فرض هم بگویید:
عمر پیش از تحریم خمر، از آن استفاده می کرده است نه پس از آن.
من می گویم:
آیا کسی که سابقه خمر و ... را در دوران جاهلیتش دارد، شایسته تر برای خلافت است یا کسی که(حضرت علی علیه السلام است که در دامان رسول خدا ص بزرگ شده) سابقه این زشتی ها را نداشته و بر دین حنیف بوده است؟؟؟؟؟؟؟

+++نوشته اید:
" آقاي دكتور كاوند! نوشته بوديد كه در تمام مصادر حديثي صحيح اهل سنت از جمله بخاري و مسلم موضوع مهدي آمده است! جالب است كه اولا شما نميدانيد از شش مسند حديثي اهل سنت فقط دو تاي آن صحيح و مسمي به صحيحين اند يكي بخاري و ديگري مسلم ! و ساير كتب اهل سنت به عنوان سنن حديثي اهل سنت شمرده ميشوند نه به عنوان صحيح ! "
جواب من:
برای بنده عجیب تر آن است که شما نمی دانید و یا شاید فراموش کرده اید که کتب شما به صحاح سته (1- صحیح بخاری 2- صحیح مسلم 3- سنن ابوداود 4- سنن ترمذی 5- سنن نسائی 6- سنن ابی ماجه) معروفند و گاهی هم به صحاح سبعه(بخاري مسلم. ابوداود. ترمذي . ماجه . نسائي و مسند دارمي ) معروفند.
و این کتب را محل توجه خود دارید و از روی آنها فتاوای فقهی خود را نیز صادر می کنید.
شما ابتدا صحیحین بخاری و مسلم را برتر می دانید و سپس دیگر سنن را . ولی آنها را نیز قبول دارید و از این روست که به آنها صحاح سته یا صحاح سبعه اطلاق می کنید.
پیشنهاد می کنم اگر
در نام گذاری ها شک دارید به کتب درایه الحدیث و مصطلح الحدیث اهل سنت مراجعه کنید.
+++ شما فرموده اید:
" و ثانيا اكنون لطفا شما طوري كه ادعا كرده ايد، احاديث مربوط به مهدي را كه در صحيحين يعني بخاري و مسلم وجود دارند، فقط يك نمونه را براي خواننده گان خود ارائه فرماييد! در حالي كه هرگز چنين كاري كرده نميتوانيد و متاسفانه ادعاي شما دروغي محض است در غير آن اين گوي و اين ميدان بفرماييد! "
پاسخ من:
همانطور که گفتم ، جناب بخاری و مسلم خیلی چیزها را سانسور کرده اند، از جمله واقعه غدیر را چون می دانسته اند اگر بیاورند، باید " مولا "را توجیه کنند به دوست نه سرپرست. از این رو ممکن است شیعیان نکته سنج و خداجو و حق جو، وهمینطور دیگر عالمان اهل سنت حق بین، توجیهات اشتباه و لایتچسبک آنها را نپذیرند و از این رو ناخواسته به دفاع از عقاید شیعه کمک کنند.
بالاخره شما به من نگفتید که چرا واقعه غدیر را بخاری صادق و خوش نیت و پاک نیاورده است؟
از این رو اگر دقیق احادیث مربوط به مهدویت را می آوردند، به همین چالش گرفتار می شدند. اما جوری آورده اند که آب از آب تکان نخورد و چندان روشن نباشد. به عنوان مثال:
1- " حدثنا ابن بكير حدثنا الليث عن يونس عن ابن شهاب عن نافع مولى أبى قتادة الأنصاري ان أبا هريرة رضي الله عنه قال قال رسول الله صلى الله عليه وسلم كيف أنتم إذا نزل ابن مريم فيكم وامامكم منكم":
رسول خدا صلي الله عليه و آله فرمود: " «چگونه است حال شما هنگامي که فرزند مريم در ميان شما نازل شود در حالي که امام شما در ميان شماست».( صحيح بخاري، ج4، ص143) "
2- صحيح مسلم - مسلم النيسابوري - ج 1 - ص 94 - 95
( حدثني ) حرملة بن يحيى أخبرنا ابن وهب اخبرني يونس عن ابن شهاب قال اخبرني نفع مولى أبى قتادة الأنصاري ان أبا هريرة قال قال رسول الله صلى الله عليه وسلم كيف أنتم إذا نزل ابن مريم فيكم وامامكم منكم
( وحدثني ) محمد بن حاتم حدثنا يعقوب بن إبراهيم حدثنا ابن أخي ابن شهاب عن عمه قال اخبرني نافع مولى أبى قتادة الأنصاري انه سمع أبا هريرة يقول قال رسول الله صلى الله عليه وسلم كيف أنتم إذا نزل ابن مريم فيكم وأمكم
( وحدثنا ) زهير بن حرب حدثني الوليد بن مسلم حدثنا ابن أبي ذئب عن ابن شهاب عن نافع مولى أبى قتادة عن أبي هريرة ان رسول الله صلى الله عليه وسلم قال كيف أنتم إذا نزل فيكم ابن مريم فأمكم منكم فقلت لابن أبي ذئب ان الأوزاعي حدثنا عن الزهري عن نافع عن أبي هريرة وإمامكم منكم قال ابن أبي ذئب تدرى ما أمكم منكم، قلت تخبرني، قال فأمكم بكتاب ربكم تبارك وتعالى وسنة نبيكم صلى الله عليه وسلم
حدثنا الوليد بن شجاع وهارون بن عبد الله وحجاج بن الشاعر قالوا حدثنا حجاج وهو ابن محمد عن ابن جريج قال اخبرني أبو الزبير انه سمع جابر بن عبد الله يقول سمعت النبي صلى الله عليه وسلم يقول لا تزال طائفة من أمتي يقاتلون على الحق ظاهرين إلى يوم القيامة قال فينزل عيسى بن مريم صلى الله عليه وسلم فيقول أميرهم تعال صل لنا فيقول لا ان بعضكم على بعض امراء تكرمة الله هذه الأمة
امیر در این فرازها همان است که در روایت منقول در صحیح بخاری و مسلم است:
در صحیح بخاری نیز به نقل از جابر بن سمره آمده که پیامبراکرم(ع) فرمود: « یکون بعدی اثنا عشر امیرا ... کلهم من قریش؛ بعد از من(برای امت) دوازده امیر خواهد بود ... که همگی آنها از قریش هستند.»
[صحیح بخاری، داراحیاء التراث العربی، ج9، ص101.]

در صحیح مسلم از جابربن سمره نقل شده که پیامبراکرم(ص) فرمودند: «لایزال هذا الامر عزیزا الی اثنا عشر خلیفه ... کلهم من قریش؛ پیوسته امر امامت عزیز خواهد بود با وجود دوازه خلیفه ... که همگی آنان از قریش هستند.»
[صحیح مسلم، داراحیاء التراث العربی، ج3، ص1453.]

از میان این امیرها که دوازده تا هستند و من اثبات کردم که همان اهل بیت علیهم السلام هستند، همان امیردوازدهم مورد اشاره واقع شده است.
باز هم می گویم برایتان که :
عن ام سلمة رضی الله عنها زوج النبی صلی الله علیه و آله و سلم قالت: سمعت رسول الله صلی الله علیه و آله و سلم یقول:
المهدی من عترتی من ولد فاطمة
(سنن ابی داود ج2،ص80؛ تاریخ الکبیر البخاری ج3،ص346؛ سنن ابن ماجه ج2،ص1368؛ ملاحم ابن منادی ص41؛ معجم الکبیر طبرانی ج23،ص167؛ المستدرک الحاکم نیسابوری ج4،ص557؛ المؤتلف و المختلف الدارقطنی ج4،ص2271؛ الغیبة الطوسی ص186؛ ؛ عقدالدرر ص15؛ کنزالعمال ج14، ص264)
بخاری همین روایت را در صحیحش نیاورده ولی در تارخش آورده است.
همینطور باید گفت که حاکم نیشابوری هم که مستدرک بر صحیحین نوشته و روایاتی را که با شرط شیخین صحیح بوده(ولی آنها نیاورده اند) آورده، به این روایت مهم اشاره دارد.
حرف من این است که اگر شما معتقدید که صحیح بخاری و مسلم، برترین و سالم ترین کتب شماست و هر چه در آن نیامده ، غلط است و ضعیف است و جعلی، پس چرا علمای پس از بخاری و مسلم این همه کتاب نوشته اند و در شرح صحیح بخاری روایات دیگری نیز آورده اند؟؟؟
پاسخ آن است که :
یا بخاری و مسلم یک محدث مثل دیگر محدثان بوده اند که اهل علم حدیث بوده اند و برخی چیزها را برای اینکه به ضرر مذهبشان و مذهبتان نشود نیاورده اند، و از این رو بوده که صاحبان سنن (مثل ابو داوود و ابن ماجه)به روایات حضرت مهدی علیه السلام(ا زجمله: المهدی من عترتی من ولد فاطمة) اشاره کرده اند تا رسم انصاف را به جا آورند.
یا اینکه بخاری و مسلم آنقدر دانشمند و با سواد و خالص و خوش نیت بوده اند که هر چه آورده اند برای آن دلیلی داشته اند و هر چه نیاورده اند برایش دلیلی داشته اند.
در صورت دوم، من می گویم اگر این طور است ، پس چرا روایات شرب خمر عمر را نقل کرده اند؟
نیز می گویم که چرا روایاتی را نقل کرده اند که دال بر تجسیم و تشبیه خداوند است و نیز روایات معارض دیگر با قران و منش پیامبران الهی؟
یک نمونه: (صحیح بخاری، 4/619؛ روایت سیلی حضرت موسی به عزارئیل، به نقل از ابوهریره، همان کسی که عمر و عایشه شما او را به دلیل نقل بیس از اندازه حدیث تبعید کردند، احتمالا این را هم از ذهن خلاق خویش ساخته، و تعجبم از بخاری است که با آن همه زبدگی خویش در علم حدیث باز هم این را از او آورده است. البته مشکل شما اعتقاد به اصل مخدوش عدالت صحابه است. شاید مطلب مهم دیگری نبوده که بخاری بخواهد در کتابش بیاورد و ناچار شده برای اینکه صفحات کتابش خالی نماند، این مطلب مضحک خلاف عقل را نقل کند، غدیر مهم تر است یا سیلی موسی ع به عزرائیل ).
واقعا مضحک است.
چرا با اینکه ابو حنیفه (نعمان) گفته : " لولا السنتان لهلک النعمان " و منظورش دو سال شاگردی نزد امام صادق علیه السلام است، روایات امام صادق علیه السلام در صحیح بخاری دیده نمی شود؟
من پاسخی که به شما می دهم این است:
اول اینكه بخاری خود را ملزم نكرده بود كه از هر فرد ثقه ای حدیث روایت كند، همانطور كه خود را ملزم نكرده بود كه تمام روایات صحیح را در كتاب خود نقل كند ، وگرنه کتابش نمی شد:«الجامع الصحیح المسند المختصر من امور رسول اللهو سننه و ایامه»پس بخاری خود را ملزم به جمع تمام احادیث صحیح نكرده وهمینطور خود را ملزم نكرده كه از تمام افراد ثقات روایت نقل كند بلكه قصد او اخراج مختصر احادیث رسول الله صلی الله علیه وسلم بوده است.
اگر اهل علم مصطلح الحدیث باشید خواهید دانست که ابن صلاح در کتاب" مقدمه ابن صلاح " ص 15 همین سخن مرا گفته است.
از سوی دیگر خود بخاری گفته:" در کتاب الجامع خود جز روایات صحیح وارد نساختم ، اما روایات صحیحی را نیز از جهت بزرگ نشدن کتاب، فرو گذاشتم"(الامام مسلم و منهجه فی صحیحه، محمد عبدالرحمن طوالبه،‌ص 130،‌به نقل از ذهبی) کتاب او در مورد صحیح مسلم است ولی درمورد بخاری هم سخن گفته است. نیز مسلم نیز همین حرف را زده است (الامام مسلم و منهجه فی صحیحه، محمد عبدالرحمن طوالبه،‌ص 115) دوم اینكه: بخاری از جمع زیادی از ثقات روایت نكرده مثل:
1- امام شافعی . شكی در علم وثقه بودن ایشان نیست وایشان خود صاحب مذهبی است كه خیلی از مسلمین از مذهب ایشان پیروی می كنند با این حال بخاری حتی یك حدیث هم در صحیح خود از شافعی روایت نكرده است. پس یا او را قبول نداشته و یا قبول داشته ولی نیاورده است چرا که بنایش بر اختصار بوده است.2- همینطور عمر بن عبدالعزیز رضی الله تعالی عنه كه خلافتش را شبیه به خلافت راشده میدانند بخاری از ایشان فقط دو حدیث روایت كرده.
2- وهمینطور امام احمد بن حنبل. بخاری فقط دو روایت از ایشان در صحیح خود نقل كرده واین دلیلی بر طعن به این ائمه حدیث نمی باشد .
3- بخاری از امام مالك روایتی نقل نكرده، در حالی كه مالك از ائمه حدیث بوده اما با این حال روایتی از ایشان نقل كرده.
واین دلیل بر این است که او می خواسته مختصر بنویسد.
یکی از مشکلات دیگر بخاری در کتابش نقل از غیر ثقات است. رجوع کنید به (منهج البخاری، ابوبکر کافی ص 145) با اینکه دعبش این بوده که از ثقاتی که همه بر آنها اتفاق نظر دارند ، نقل حدیث کند. گویا دو شرط معاصرت و ملاقات، وقتی ثابت شد، حتی اگر متن حدیث و یا روایت ، مخالف عقل صریح یا معارض صریح قرآن باشد، دیگر اشکال ندارد(حتما ما نمی فهمیم منظور چیست)
پس هر چیزی که در کتاب دیگری غیر از صحیح بخاری و یا دیگر کتب ستة نیامده، محکوم به بطلان نیست.
یکباره بیایید بگویید: کل کتب حدیثیمان را به دور می ریزیم چرا که صحیح بخاری یا دیگر کتب سته ما را از دیدن اخبار دیگر بی نیاز کرده است. و عالمان پس از صاحبان کتب سته، وقت خویش را تلف کرده اند تا اخبار غیر از منقولات کتب سته را جمع آوری کنند .
بگذریم به بحثمان:
من ابهام ذهنیتان را برایتان اینگونه حل می کنم که
ابن ماجه در سنن با اسناد خود از انس‌بن مالك از رسول خدا(صلي‌الله عليه و آله وسلم) روايت كرده است: سمعت رسول‌الله(صلي‌الله عليه و آله وسلم) يقول: نحن ولد عبدالمطلب سادة اهل الجنه انا و حمزه و علي و جعفر و الحسن و الحسين و المهدي؛ از رسول خدا(صلي‌الله عليه و آله وسلم) شنيدم كه فرمود: ما فرزندان عبدالمطلب سروران اهل بهشت هستيم، من و حمزه و علي(عليه‌السلام) و جعفر و حسن و حسين و مهدي. مقدسي شافعي در عقد الدرر اين حديث را نقل كرده است: «ما هفت تن فرزندان عبدالمطلب سروران اهل بهشت هستيم. من و برادرم علي(عليه‌السلام)، عمويم حمزه، جعفر، حسن و حسين و مهدي». سپس مقدسي شافعي اضافه مي‌كند كه عده‌اي از پيشگامان و بزرگان حديث مثل ابن ماجه قزويني در سنن و نيز ابوالقاسم طبراني در المعجم و حافظ ابونعيم اصفهاني و ديگران اين حديث را نقل كردند. اين حديث دلالت دارد كه امام مهدي(عجل الله تعالي فرجه الشريف) از فرزندان عبدالمطلب بن هاشم قرشي كناني است.
+++ نوشته اید:
"متاسفانه اين بخش خيلي خطرناك و قابل تاسف است و شما جسارتي سخت مرتكب شده و در آن بر خلاف صلاحيت علمي و مكانت اجتماعي خويش حكم به تكفير مسلمانان صادر كرده ايد بدون آن كه بدانيد نبي مكرم اسلام ميفرمايد: مَنْ كَفَّرَ أَخَاهُ فَقَدْ بَاءَ بِهَا أَحَدُهُمَا. يعني هركس برادرش را كافر خطاب كرد اين كفر به يكي از آن دو بر ميگردد! شما كه در نوشتة خود سه خليفة راشد اسلام را كافر ميدانيد "
پاسخ من:
اولا شما به جای این سخنان بیایید و حرف مرا مستندا نقد و رد کنید
ثانیا کسی که کفرش در عملکردش مشخص باشد، شامل حدیث رسول خدا ص نیست و شما منظور حدیث ایشان را نفهمیده اید.
شما گفته اید:
"اگر آنان كافر بودند چگونه سيدنا علي كرم الله وجه، با كافران بيعت كرد و از امامت الهي خود در برابر كافران اجتناب نمود؟چرا در عقب كافران نماز خواند و مانند شما مسجد خود را از مسجد كافران جدا نكرد؟چرا با كافران وصلت كرد يعني دختر خود ام كلثوم را به نكاح سيدنا عمر رضي الله عنه – در آورد!چرا نامهاي فرزندان خود را به نام آن كافران مسمي ساخت؟! و صد سوال منطقي ديگركه ميشود آن را رديف كرد و من نميدانم واقعا شما نميدانيد و يا خود را به ناداني زده ايد! "
پاسخ من:
اینها سخنان معروف علمایتان هستند که مستنداتشان زیر سوال می تواند باشد. بی زحمت مستندات را بفرمایید تا جواب دهم. لطف کنید به غیر از صحیح بخاری استناد نکنید. چون شما آن را خیلی درست می دانید و نهایتش استناد کنید به کتب سته نه بیشتر. دیگر کتب شما قابل اعتماد نیستند.(البته این حرف خودتان است، من نگفته ام).
گفته اید:
"مشكل شما اين است كه جنابعالي و اسلاف رافضي تان بر اساس چرت و پرت يعني دروغ هاي كتاب مفتضح و دروغين منتسب به سليم بن قيس، براي خود مذهب ساخته ايد! و هرگز به واقعيات زنده گي اصحاب پيامبر- رضوان الله عليهم اجمعين - نگاهي از روي انصاف نينداخته ايد مگر با كينه جويي مفرطي كه ناشي از ديدگاه دروغين و افراطي و غاليانه و مشركانة شما نسبت به اهل بيت نبي مكرم اسلام – رضوان الله عليهم اجمعين – تحت عنوان محبت اهل بيت ميشود، ديدگاهي كه اگر فقط نظري سطحي به حوادث زمان حضرات عثمان و علي داشته باشيد به خوبي متوجه ميشويد كه توسط عبدالله ابن سباء يهودي به ميان آمد و ترويج شد . "
پاسخ من:
کتاب سلیم بن قیس را تا آنجا می توانم تایید کنم که مطالبش در کتب دیگری آمده باشد با اسناد درست و متون صحیحه. کتب فراوان دیگری از متقدمین شیعه در دست است که ما را از این کتاب بی نیاز می کند مثل کتب شیخ صدوق و مفید و طوسی و ... .
اتفاقا شما نگاهی به زندگی اصحاب پیامبر نیانداخته اید چون ایشان پیش از رحلت خویش فرمودند که پس از من برخی به ارتداد و جاهلیت برمی گردند.
مستند دو نمونه از کتاب بسیار معتبرتان:
1-بخاری و مسلم از ابوهریره نقل می کنند: «إنّ رسول الله قال: یرد علیّ یوم القیام رهط من أصحابی فیحلؤون عن الحوض فأقول:‌یا ربّ أصحابی، فیقول: إنّه لا علم لک بما أحدثوا بعدک، إنّهم ارتدّوا علی أدبارهم القهقری و فی روایه فیحلؤون. أخرجه البخاری و مسلم.
در روز قیامت گروهی از اصحاب من بر من وارد می شوند، ولی آنها را زا حوض می رانند. می گویم خدایا! آنها یاران من هستند، خطاب می آید:‌ تو نمی دانی بعد از تو چه بدعتهایی گذاردند؟ آنان مرتد شدند و به حال پیشین بازگشتند. این حدیث را بخاری و مسلم در صحیح خود نقل کرده اند.
2-بخاری در صحیح خود نقل میکند: پیامبر فرمود: من در کنار حوض می ایستم، ناگهان گروهی ظاهر میشوند، آنگاه که آنان را شناختم، یک نفر یمان من و آنها پدیدار می شود، و می گوید: بیایید برویم. می گویم:‌ آنها را کجا می بری؟ می گوید: به سوی آتش. می گویم:‌آنها چه کرده اند؟ می گوید: مرتد شده اند و به حالت پیشین بازگشته اند.
باز گروه دیگری ظاهر می شوند. آنگاه که آنها را شناختم مردی میان من و آنان بیرون می آید، می گوید:‌بیایید. می گویم:‌ کجا؟ می گوید به سوی آتش. می گویم: چه کرده اند؟ می گوید: آنان مرتد شده به حالت پیشین بازگشته اند. کسی از آنان نجات نمی یابد مگر گروهی اندک.
من پنبه تئوری عدالت صحابه شما را به طور کلی میزنم و معتقدم که تک تک صحابه باید عدالتشان اثبات شود و ملاک، حال فعلی افراد است حتی اگر شما بگویید عشره مبشره و ... . بر فرض که درست باشد، دلیل بر عدم خطای آنها نمی کند.
مثلا من به فردی می گویم تو با این کار خیری که انجام دادی ، پاکیت را نشان دادی و لایق بهشتی. ولی او باید مراقب اعمال بعدی خود باشد.آیا این طور نیست؟؟؟؟؟؟؟ مگر تشویق من مانع گناه کردن او می شود؟؟؟؟؟؟
شیطان همیشه در کمین است، مخصوصا در کمین افراد صالح و درستکار.
(جوجه را آخر پاییز می شمارند، نه وسط یا اول پاییز)
گفته اید:
"آن بحثي كه شما تحت عنوان مقام شامخ ولايت مطلقه مطرح ميكنيد و دوستان شما در نظام به اصطلاح جمهوري اسلامي ايران، آن را تبديل به ولايت مطلقة فقيه كرده اند، در حقيقت طرح توطئه همان يهودي ملعون بود كه اكنون به شما ميراث مانده است!چون همو بود كه نظرية هاي وصايت و امامت و رجعت و عصمت و غصب و... را به هم بافت و به خورد كساني داد كه از ديروز تا به امروز ميخواهند مذبوحانه قله هاي رفيع و شامخ اسلام را با ناخنك زدن مجروح بسازند! "
پاسخ من:
در مورد ولایت فقیه که در بالا مطالبی عرض شد.
کدام یهودی بود؟ چقدر کلی گویی می کنید؟ کو مستند و کو استشهاد تاریخی؟ این طور که نمی توان بحث علمی کرد.
وای به حال شیعه و بدا به حال شیعه ای که بخواهد از یک یهودی درس بینش و ایدئولوژی بگیرد.
گفته اید:
"لطف كنيد به اين آيات مباركه توجه فرماييد:لَقَدْ رَضِيَ اللَّهُ عَنِ الْمُؤْمِنِينَ إِذْ يُبَايِعُونَكَ تَحْتَ الشَّجَرَةِ فَعَلِمَ مَا فِي قُلُوبِهِمْ فَأَنزَلَ السَّكِينَةَ عَلَيْهِمْ وَأَثَابَهُمْ فَتْحاً قَرِيباً [الفتح : 18]يعني خدا از مومنيني كه در زير درخت با تو بيعت كردند راضي شد و آن چه در دل داشتند دانست پس آرامش خود را در قلبهاشان داخل كرد و به آنان فتحي نزديك نصيب نمود.آيا با خود انديشيده ايد كه ابوبكر و عمر و عثمان كه شما آنها را كافر ميدانيد نيز در همين گروهي داخلند كه در زير درخت با پيامبر بيعت كردند و خدا رضايت خود را از ايشان اعلان نمود و ته قلب شان را خواند! و خدا هرگز از رضايت خود بر نميگردد! و در صورتي كه آنان شايستگي نميداشتند به اين افتخار هرگز نايل نميشدند!! چنان كه اگر الله از اسلام راضي نميشد نميفرمود : و رضيت لكم الاسلام دينا يعني من به اين كه اسلام دين شما باشد راضي شدم و امكان ندارد كه خدا از اين رضايت خود هرگز برگردد! حال چگونه شما جرئت ابراز چنين جسارت بزرگي را در مقابل كساني كرده ايد كه خدا از آنان رضايت صريح خود را ابراز كرده است، مگر اين كه به خدا باور نداشته باشيد و يا از اين ارشاد اطلاع نداشته باشيد! "
پاسخ من:
در بالا گفتم:
من پنبه تئوری عدالت صحابه شما را به طور کلی میزنم و معتقدم که تک تک صحابه باید عدالتشان اثبات شود و ملاک، حال فعلی افراد است حتی اگر شما بگویید عشره مبشره و ... . بر فرض که درست باشد، دلیل بر عدم خطای آنها نمی کند.
مثلا من به فردی می گویم تو با این کار خیری که انجام دادی ، پاکیت را نشان دادی و لایق بهشتی. ولی او باید مراقب اعمال بعدی خود باشد.آیا این طور نیست؟؟؟؟؟؟؟ مگر تشویق من مانع گناه کردن او می شود؟؟؟؟؟؟
شیطان همیشه در کمین است، مخصوصا در کمین افراد صالح و درستکار.
(جوجه را آخر پاییز می شمارند، نه وسط یا اول پاییز)
نیز می گویم:
خدا از رضایت آن عمل آنها سخن به میان آورده نه چیز دیگر: لَقَدْ رَضِيَ اللَّهُ عَنِ الْمُؤْمِنِينَ إِذْ يُبَايِعُونَكَ تَحْتَ الشَّجَرَةِ
رضایت از بیعت است نه چیز دیگر.
من اگر کار خوبی کردم، خدا از من راضی شده است و اگر بعدش کار بدی کنم قطعا از من ناراضی می شود. این که خیلی واضح است. اگر قبول ندارید، پس یعنی وقتی کار بدی کردم، رضایت خدا ، العیاذ بالله غلط از آب در می آید.
رضایت از اسلام هم یعنی اسلام دین مرضی من است و غیر از آن هیچ دینی رضایت مرا حاصل نمی کند. اما اگر اسلام به درستی فهم یا عمل نشود و به اصطلاح اسلام معاویه و یزید و... شود، خدا از آن اسلام بیزار است، چون خدا اسلامی را می خواهد که خودش ما را به عمل به آن دستور داده است. ا زسوی دیگر، اسلام که موجودی مثل انسان نیست که جایز الخطا باشد و بتواند مرتکب گناه و خطا شود. قیاس مع الفارق می فرمایید؟!
نوشته اید:
" اما ما در شان ايشان هرگز غلو نميكنيم و آنان را از حد انساني شان بالا تر نميبريم و به عنوان شخصيتهاي وارسته به ايشان احترام درخور ميگذاريم. "
می گویم:
شیعه ناب و خالص ، در مورد ایشان غلو نمی کند و معتقد است که چون افراد وجیهی نزد خداوند هستند باید به انها تقرب و توسل جست تا خداوند به یمن وجو آنان بر شیعیان، عنایت کند. ابتغاء وسیله در آیات قرآن آمده است:
مثل: وابتغو الیه الوسیله و آیات دیگر. منظور هرنوع وسیله ای است که مشروع باشد و در دین باشد. مثل نماز، روزه، حج اطعام فقیر و توسل به اهل بیت علیهم السلام؛ لفظ " وسیله "، شمول دارد.
گفته اید:
" ما اهل سنت و جماعت، آنان ذوات گرامي را معصوم از گناه و خطا نميدانيم و به عنوان انسانهاي استثنايي به ايشان جايگاهي قدسي قايل نيستيم. اين نظر ما در بارة تمام اصحاب پيامبر به شمول حضرات ابوبكر و عمر و عثمان و علي و غيره است كه خدا از همة شان راضي باشد. "
می گویم:
اگر این طور است و معصوم از خطا نیستند، چطور خلفای اول و دوم و سوم مصون از خطا نباشند؟؟؟!!! مگر آنان مقامشان بالاتر از یک انسان معمولی است؟؟؟ آنان که در دوره جاهلیت، در تاریخ خوب ثبت شده که چه بوده اند و چه کرده اند؟ مگر مطالعه ندارید؟ قضیه عمر بن خطاب را در بالا برایتان نقل نکردم؟!
ما اگر اهل بیت را مصون از خطا و معصوم می دانیم، دلیلش آیات قرآن و روایات صادره از پیامبر ص است که در بالا برایتان اثبات کردم.
گفته اید:
" ويژه گي خاص آنان مصاحبت با پيامبر بود كه هيچ احدي بدان مقام رسيده نميتواند و شرفي بسيار بلند براي هريك از آنان است اما اين كه ادعا شود آنان از خطا و گناه معصوم بوده اند ادعاي خريف و بيمورد و بي سند است و هيچ كس قادر نيست با سند معتبر چنين وصله اي ناجور را به آنان بچسپاند! "
می گویم:
اگر منظورتان کل صحابه است، احسنت به شما، چون ما شیعیان هم همین حرف را می زنیم. ولی در مورد حضرت علی ع معتقدیم روایت مستند و مشهوری مثل غدیر و منزلت و دوران حق گرد علی ع و طیر مشوی و یوم الانذار و باب علم، همگی مجموعا دال بر عصمت و مقام والای ایشان است.حضرت در عمل نیز همین را نشان دادند.
نوشته اید:
" آقاي دكتور! ما اهل سنت بنابر روايات معتبري كه در دست داريم ايشان را ، سيدة نساء اهل الجنه ، يعني ملكة زنان اهل بهشت ميدانيم! اما اين بدان معني نيست كه ايشان اشتباه نكرده باشد!در مورد فدك ايشان در عهد خلافت صديق، ادعايي كرد كه طرح دعوايش بدان گونه، از خطاي فهم و برداشت ايشان در اين مورد نماينده گي ميكرد! حتما با اين حرف من چشمان شما از حدقه در آمده است! اما توجه داشته باشيد كه چرا فدك را شخص حضرت علي مرتضي، در دوران خلافت خود اگر واقعا حقداراني داشت به آنان مسترد نكرد؟ شما را به خدا فلسفه بافي نكنيد و در عوض كمي سر به جيب تفكر فرو بريد و به حق تمكين نماييد! "
می گویم:
در بالا به طرق عدیده حدیث کساء که ذیل آیه تطهیر آمده ، اثبات کردم که ایشان معصوم است.
در مورد فدک نیز آنچه در کتابم دردانه دلداده آمده ، ببینید. جهت اطلاعتان، در وبلاگم نیز می توانید ببینید بهمراه پاورقی ها:
{{{{{{{از مسائل مهمى كه در زندگانى حضرت صديقه كبرى فاطمه عليها السلام مورد بحث است قضيه فدك مى‏باشد ؛ آن قضيه وقت بسيارى از فاطمه عليها السلام گرفت تا اثبات نمايد كه فدك مال اوست نه شخص ديگر و اين كه پيامبر صلى الله عليه وآله وسلم در دوران حيات خويش آن را به فاطمه عليها السلام هديه داد.
به سوالهايم جواب نداديد : كه چرا علي امامت را به آنها تسليم كرد....
« ياقوت حموى » گويد : « خداوند در سال هفتم هجرت فدك را به خاطر صلح به عنوان « فى‏ء » به رسول خود پيامبر صلى الله عليه وآله وسلم داد. قضيه از اين قرار است كه وقتى پيامبر صلى الله عليه وآله وسلم به خيبر رسيد و دژهاى آن را گشود ، فقط ( 13 ) تا از دژها مانده بود فتح شود ؛ در اين اوضاع محاصره بر آنان تنگ شد ، بنابراين به رسول اللَّه صلى الله عليه وآله وسلم [ نامه ]فرستادند تا از او بخواهند آنان را با دادن مالى معيّن و مشخص رها كند تا در سرزمين خود بمانند ، پيامبر صلى الله عليه وآله وسلم اين كار را انجام داد و خبر آن به « أهل فدك » رسيد و آنان [ شخصى را ]فرستادند تا با نيمى از بهره‏ها و اموالشان با آنان مصالحه كند، پس رسول‏خدا صلى الله عليه وآله وسلم جوابشان را داد و پذيرفت ، پس فدك از زمين‏هائيست كه نه اسب و نه اسب سوارى در آن نتاخته است [ : با جنگ تصاحب نشده است ] و متعلق به رسول‏خدا صلى الله عليه وآله وسلم بوده است ، در زمين فدك چشمه‏اى فوّاره‏گون و درختان خرماى بسيارى وجود دارد... ».()
« ابن ابي الحديد » از كتاب « جوهرى » نقل كرده است كه وقتى رسول اللَّه صلى الله عليه وآله وسلم از فتح خيبر فارغ گشت خداوند ترس و وحشت در قلب‏هاى اهل فدك افكند ، پس به سوى رسول‏خدا صلى الله عليه وآله وسلم [ شخصى را ] فرستادند تا با پذيرش نيمى از زمين فدك با آنان مصالحه كند؛ پس اهل فدك پيغام برندگان خود را نزد رسول‏خدا صلى الله عليه وآله وسلم در خيبر يا در راه يا پس از اقامت ايشان در مدينه فرستادند ، پس ايشان پيشنهاد اهل فدك را پذيرفت و فدك به رسول‏خدا صلى الله عليه وآله وسلم تعلق گرفت زيرا پيامبر صلى الله عليه وآله وسلم اسب يا اسب سوارى را بر آن نتازانده بود() [ و با جنگ بدست نيامده بود ].
پس بى‏شك به گواهى اينان ، فدك به طور خالص براى رسول‏خدا صلى الله عليه وآله وسلم بوده است و از آنجا كه به طور صرف و ناب براى رسول اللَّه صلى الله عليه وآله وسلم بوده پس مى‏توانسته در آن دخل و تصرف ورزد يا آن را به ديگران هديه دهد يا آن را وقف مسلمانان كند يا آن را به حال خود باقى گذارد تا وارثانش پس از او آن را به ارث برند. اكنون سؤال اين است كه آيا پيامبر صلى الله عليه وآله وسلم در دوران حيات خويش فدك را به دخترش فاطمه عليها السلام هديه داد يا آن را به حال خود گذارد [ تا وارثان آن را از او به ارث برند ] يا اين كه آن را وقف مسلمانان كرد؟
پيامبر صلى الله عليه وآله فدك را به فاطمه عليها السلام اعطا كرد :
با استناد به منابع خودتان:
مورخان و مفسران نقل كرده‏اند كه پيامبر صلى الله عليه وآله وسلم وقتى زنده بود فدك را به فاطمه عليها السلام اعطا كرد و اين پس از نزول آيه شريفه « وَ آتِ ذَا الْقُرْبى‏ حَقَّهُ » [ : به فاميلت حقش را بده ] . و اينك نقل مورخان و مفسران :
1 . سيوطى در « الدّر المنثور » در ذيل تفسير سخن خداى تعالى : « وَ آتِ ذَا الْقُرْبى‏ حَقَّهُ » در سوره إسراء گويد : بزار ، ابويعلى ،ابن ابي حاتم و ابن مردويه از ابو سعيد خدرى روايت كرده‏اند : وقتى اين آيه : « وَ آتِ ذَا الْقُرْبى‏ حَقَّهُ » نازل شد رسول اللَّه صلى الله عليه وآله وسلم فاطمه عليها السلام را خواند و فدك را به او اعطا كرد.()
2 . ابن مردويه از ابن عباس روايت كرده است : وقتى آيه « وَ آتِ ذَا الْقُرْبى‏ حَقَّهُ » نازل شد رسول‏خدا صلى الله عليه وآله وسلم فدك را به فاطمه عليها السلام داد.()
3 . حاكم حسكانى حنفى نيشابورى به سندش از ابو سعيد روايت كرده است : وقتى آيه « وَ آتِ ذَا الْقُرْبى‏ حَقَّهُ » نازل شد رسول‏خدا صلى الله عليه وآله وسلم فدك را به فاطمه عليها السلام اعطا كرد.()
حكمت دادن فدك به فاطمه عليها السلام‏
چندى پيش بر ما گذشت كه حكمت اعطاى فدك به فاطمه عليها السلام اين بود كه خداوند عزّوجلّ به پيامبرش دستور داد تا فدك را به فاطمه عليها السلام اعطا كند. همچنان كه از روايت ششم بر مى‏آيد . يا اين بود كه خداوند فدك را به دست رسولش به فاطمه عليها السلام اعطا كرد همچنان كه از روايت پيشين بر مى‏آيد؛ اعطاى فدك به فاطمه حكمت ديگرى نيز دارد كه محدث قمى آن را اين گونه بيان كرده است : « پيامبر صلى الله عليه وآله وسلم به فاطمه (صلوات اللَّه عليها ) گفت : براى مادرت خديجه « مهر »ى است كه بر گردن پدرت محمّد صلى الله عليه وآله وسلم است و پدرت فدك را به خاطر آن « مهر » [ كه نسبت به آن مديون است ] به تو داد ؛ من آن را به نام تو و فرزندانت پس از تو ، كرده‏ام ، على عليه السلام نامه [ و سند ] اين اعطاى فدك را در پوستى چرمى نوشت و على عليه السلام و أمّ أيمن و غلام رسول اللَّه صلى الله عليه وآله وسلم به آن شهادت دادند ».()
هنگامى كه فدك را گرفتند و وكيلان حضرت فاطمه صديقه عليها السلام را از آن بيرون كردند فاطمه عليها السلام در حاليكه بر اين تصميم اعتراض داشت نزد ابوبكر آمد و موضع محكمى گرفت تا فدك به او باز گردانده شود.
نيز ابوبكر ادعا كرد كه فدك مال فاطمه عليها السلام نيست چرا كه پدر فاطمه عليها السلام نه اسبى و نه اسب سوارى را در فدك نتازانده [ و آن را با جنگ بدست نياورده ] است.
اى كاش ابوبكر مقدارى از احكام را مى‏دانست ! اگر او اين حكم را مى‏دانست ادعايى نمى‏كرد كه مادر فرزند مرده از آن ادّعا به خنده در آيد . اگر او تأمل مى‏كرد مى‏دانست هر زمينى كه اسب و اسب سوار بر آن تازانده نشده [ و با جنگ و درگيرى تصاحب نگردد ] آن زمين متعلق به رسول اللَّه صلى الله عليه وآله وسلم است نه مسلمانان . پس اين برهان و حجت عليه ابوبكر است نه به سود او.
خليفه - ابوبكر - براى محروم كردن فاطمه صديقه عليها السلام از فدك به سخن رسول اللَّه صلى الله عليه وآله وسلم استدلال كرد و گفت : پيامبر صلى الله عليه وآله وسلم فرمود : « ما گروه انبياء چيزى از خود به عنوان ارث نمى‏گذاريم ، آنچه از خود باقى مى‏گذاريم صدقه است ».
پيامبر صلى الله عليه وآله وسلم فدك را در دوران حيات خويش پس از نزول آن آيه شريفه به فاطمه عليها السلام هديه داد، پس كجا فدك ميراث پيامبر صلى الله عليه وآله وسلم است تا خليفه با استشهاد [ و تمسك ] به آنچه از رسول‏خدا صلى الله عليه وآله وسلم شنيده است - كه او ارثى از خود باقى نگذارده و هر چه مانده ، صدقه است - فاطمه عليها السلام را از فدك منع كند؟!
اين خبر از « أخبار آحاد » [ : جمعِ : خبر واحد ] است كه تنها خليفه - ابوبكر - آن را از پيامبر صلى الله عليه وآله وسلم روايت كرده است و اين بدان دليل گفته شد تا فاطمه عليها السلام از فدك منع و محروم شود.
يكى از كسانى كه به اين مطلب تصريح نموده « ابن ابي الحديد » است ؛ او گويد : اين خبر را فقط ابوبكر روايت كرده است و اين مطلب را بزرگترينِ محدثان گفته است.
نيز سيوطى و ابن حجر به اين مطلب تصريح نموده‏اند ؛ ابن حجر عسقلانى در « الصواعق المحرقة » گويد : در ميان اصحاب پيامبر صلى الله عليه وآله وسلم در مورد ميراث ايشان اختلاف پديد آمد و هيچ كس نسبت به اين مورد پيش آمده علم و دانشى نداشت ، پس ابوبكر گفت : شنيدم رسول‏خدا صلى الله عليه وآله وسلم مى‏فرمود : « ما گروه پيامبران چيزى از خود به عنوان ارث نمى‏گذاريم ».
اگر اين خبر از پيامبر صلى الله عليه وآله وسلم صادر مى‏شد دست كم أهل بيت يا زنان پيامبر صلى الله عليه وآله وسلم كه از او ارث مى‏بردند و از ميراث او حقى داشتند آن را مى‏شنيدند ، پس اگر اين خبر را شخصى غير از ابوبكر شنيده يا همسران پيامبر صلى الله عليه وآله وسلم آن را شنيده‏اند چرا ارث خود را از رسول اللَّه صلى الله عليه وآله وسلم طلب كردند؟
کاملش در وبلاگم است.
نوشته اید:
" نوشته ايد كه بر مبناي حديث هر كس فاطمه را ناراحت كند پيامبر از او ناراحت ميشود و از اين حديث چنين نتيجه گرفته ايد كه چنين شخصي طبعا كافر است لذا نعوذ بالله خلفاي سه گانه راشده كافر اند!آقاي دكتور گرامي! اين حديث حديثي كاملا صحيح است اما نه با آن طول و تفصيلي كه بدون ارائه سند شما آن را از هرجايي ارائه كرده ايد! وطبعا اگر شما به منابع معتبر اهل سنت مراجعه كنيد در باب مناقب و فضايل اين حديث را مي يابيد متن حديث در صحيح مسلم چنين است :4483 - حَدَّثَنِي أَبُو مَعْمَرٍ إِسْمَعِيلُ بْنُ إِبْرَاهِيمَ الْهُذَلِيُّ حَدَّثَنَا سُفْيَانُ عَنْ عَمْرٍو عَنْ ابْنِ أَبِي مُلَيْكَةَ عَنْ الْمِسْوَرِ بْنِ مَخْرَمَةَ قَالَ«قَالَ رَسُولُ اللَّهِ صَلَّى اللَّهُ عَلَيْهِ وَسَلَّمَ إِنَّمَا فَاطِمَةُ بَضْعَةٌ مِنِّي يُؤْذِينِي مَا آذَاهَا» اما توجه داشته باشيد كه اين حديث را پيامبر در چه حالتي فرموده اند! چرا فكر نميكنيد؟ و در حقيقت با اينگونه خدنگها شما دانسته و يا ندانسته بر فرق اعتقادات خود يك سر ميكوبيد.ميدانيد كه اين حديث را زماني نبي اكرم فرمودند كه قرار بود حضرت علي با دختر ابوجهل ازدواج كند و از اين موضوع حضرت نبي اكرم ناراحت شدند و فرمودند در يك خانه دختر رسول الله و دختر عدو الله جمع شده نميتواند ... و در نتيجه اين حديث گفته شد كه فاطمه پارة تن من است هر كه او را بيازارد مرا آزده است و حضرت علي از اين كار انصراف داد.ميدانيم كه موضوع فدك در زمان رسول الله انجام نشده بود كه پيامبر بگويد ابوبكر فاطمه را ناراحت كرد!"
در پاسخ می گویم:
شما ازار پیامبر ص را کم می دانید که معتقدید کفر نیست؟ چه کسانی در مکه و مدینه پیامبر را ازار می دادند؟ کافران و منافقان بودند. آنهایی که اعتقادی به نبوت ایشان و توحید خدای تعالی نداشتند، کافر محسوب می شدند، چگونه آنهایی که اعتقاد به نبوت ایشان دارند، و در عین حال دختر او را آزار می دهند، کافرتر از کفار نباشند؟؟؟؟؟؟!!!!
ادامه روایت را سانسور نکنید. این روایت همانطور که گفتم در منابع دیگر شما به صورت کاملتر آمده و نشان می دهد جناب بخاری و مسلم و ... (همانطور که دعب هر دویشان نقل به معنا و تقطیع بوده است، به استناد نظرشارحین این دو کتاب ) از ترس اینکه نکند به ضرر مذهبشان بشود، این روایت را گونه ای نقل کرده اند که ادامه آن نیامده است. ادامه آن را در پاسخ قبلی برایتان نوشته ام با استناد به منابع اهل سنت.
با این حال بر فرض هم منکر اصل ادامه حدیث شوید، از همان قسمت اول حدیث به انضمام یکی از آیات قرآن، اثبات می کنم که خلفای ثلاثه ، هم ملعونند و هم کافر. البته شما دامنه کفر را باید دقیق بدانید، چرا که کفر گاهی به کفر نظری محدود می شود و گاهی فراتر می رود و کفر عملی است. کفر عملی یعنی با عملم نشان دهم که کافرم؛ این آیه قرآن راخوانده اید که می گوید:
ان الذین یوذون الله و رسوله لعنهم الله فی الدنیا و الاخره و اعد لهم عذابا مهینا، احزاب 57
اگر دقت کنید ، در می بابید که عذاب مهین برای ملعون است، و عذاب مهین را خداوند برای کفار و مشرکین وعده داده است تا خوارشان گرداند.
در رد اینکه گفته اید این قضیه مربوط به خواستگاری بوده، میگویم که پیامبر ص سخنی کلی زده اند و مگر می شود که گفت منظورش همان یک مورد بوده و موارد دیگر را نیز شامل نمی شود؟؟؟!!!! این یک اصل عقلایی است که اگر کسی حرفی را درموردی خاص زد ولی حکمی کلی داشت، آن حکم کلی به تمام مواردی که ویژگی مصداق اول را داشته باشند، نیز اطلاق می شود. این را باید دانست که آزار فاطمه ، موضوعیت دارد نه آنچه که باعث شده تا ایشان آن حرف را بزند. جمله پیامبر جمله شرطیه است و همه زمانها را در بر می گیرد و بعید می دانم کسی که با ابتدایی ترین اصول آشنا باشد، این حرف شما را تایید کند.
در ضمن، اگر این حرف شما را درست بدانیم، پس به اعتقاد شما تمام کافران و منافقان که در دوران حیات پیامبر اسلام ص نبوده اند، نباید به جهنم بروند چون قرآن درمورد کافران مکه ومنافقان مدینه نازل شده است وناظر به آنان است نه کافران و منافقان زمانهای دیگر.
این تئوری ، شمولیت قرآن و جاودانگی آن را زیر سؤال می برد.
قبول دارم که سخن را باید از قبل و بعدش فهمید، ولی معتقدم که این حرف، در اینجا کاربرد ندارد چون جمله حدیث ، شرطیه است.
از سوی دیگر روایت شنیع منقول از جناب مسور بن مخرمه کاملا جعلی است و برای کسب اطلاعات بیشتر، به کتاب دردانه دلداده نوشته بنده رجوع کنید(البته دلایل دال بر جعلی بودن این روایت را در وبلاگ من می توانید مشاهده کنید).
نوشته اید:
" شما ميدانيد كه كنية ابوتراب چرا به حضرت علي داده شد كه حضرت علي بسيار از اين لقب خوشش نيز مي آمد.اين موضوع نيز از آن جا سرچشمه ميگيرد كه ميان حضرت علي و حضرت فاطمه بر اساس پيش آمدهاي خانواده گي كه در همه جا معمول است بگو مگويي ايجاد شد و حضرت علي ناراحت از خانه بيرون شد و آمد در داخل مسجد النبي بالاي خاكها به خواب رفت.پيامبر وقتي به خانه علي آمده و سراغ ايشان را از فاطمه گرفت ايشان گفت كه ميان من و او گفتگويي شد و او ازخانه ناراحت بيرون رفت. پيامبر به مسجد آمده و در حالي كه خاك را از بدن علي پاك ميكرد گفت : قم يا ابوتراب! يعني اي پدر خاك برخيز!"
پاسخ من:
آیا می توانید مستند معتبر و درستی را برای من از این قضیه و حتی قضایای دیگر نقل کنید؟ فعلا که هیچ مستندی ارائه نداده اید. فقط نقل سخن می کنید . منتظرم
نوشته اید:
" آقاي دكتور آن كتابي را كه براي خوشخدمتي و خودنمايي و امتياز طلبي، نوشته ايد اگر چنين كفرياتي در آن درج است، با بنزين آغشته كرده و آتش بزن و گرنه در آتشي مخلد خواهي شد كه هر چه داد و فرياد بزني كسي به دادت نرسد؟"
سوال من از شما:
شما ناراحت نباشید. اگر حق با شما باشد ، حتما این کتاب مورد اقبال قرار نخواهد گرفت دیگر چرا آتش بزنم آن را چرا که "جاء الحق و زهق الباطل ان الباطل کان زهوقا". شاید هم دوست دارید که حرف مخالفان خود را سانسور کنید همانطور که در طول تاریخ برخی از اسلاف شما کتب اسلافشان را دستکاری و تحریف می کرده اند. نمی دانم چه بگویم به شما. ولی شما بهتر است. سری به کتب روایی خود بزنید تا بینید چه کفریات و شرکیاتی در همان صحیحین در حوزه خداشناسی و پیامبر شناسی به خورد مردم سنی داده اند. نمونه هایی از آنها را برایتان نقل کردم.
نوشته اید:
" و در اخير به گفتة شاعر: من هر چه شرط بلاغ است با تو ميگويم / تو خواه از سخنم پند گير و خواه ملال"
جواب:
پند می گیرم تا در مقابل مخالفان صبور باشم و مطمئن باشید که ملال نمی گیرم. این منش را حضرت صادق ع به ما یاد داده است. وطبق آیه شریفه: و جادلهم بالتی هی احسن.
نوشته اید:
" در ضمن زين پس استناد شما بايد يا به آيات متبركة قرآن باشد، چون شما خود را به آن مومن نشان ميدهيد و يا كتاب هاي صحيح و شناخته شدة اهل سنت و جماعت مانند صحيحين و يا چهار مسند حديثي ديگر، هر كتابي را نميشود به نام اهل سنت به ديگران قالب كرد مخصوصا در مجال عقيده حتما بايد قرآن و سند صحيح آن را همراهي كند و من نيز هميشه از مصادر درجه اول شما استفاده ميكنم "
این حرف شما یعنی هر چه دیگران نوشته اند نادرست است، چون اگر مطالبش در کتب صحاح سته نیامده باشد، قطعا جعلی و ضعیف است و محدثان پس از صاحبان صحاح سته، سنی نبوده اند بلکه کلا شیعه بوده اند ولی تقیه کرده اند که سنی هستند.
موفق باشید و موید من عند الله.
6/6/89

به نام الله كه يگانه آفريدگار است و يگانه مددگار
الله را حمد ميگويم و بر رسول و اهل بيت و اصحابش و كساني كه از ايشان به حق پيروي كردند درود ميفرستم .
خواننده گان محترم ! بنده در پاسخ نوشتة آقاي دكتور كاوند پاسخي نوشته بودم و ايشان در جواب من پاسخي ارائه كردند كه زير نام ( پاسخ دکتر کاوند به " پاسخ به كفر نامة دكتور عليرضا كاوند " و دفاع از عقاید شیعه جعفری) از طريق وبلاگ ايشان منتشر شد. اين اين نبشته پاسخي به آخرين اظهار نظرهاي آقاي دكتور كاوند است.
آقاي دكتور كاوند:
› عرض شود كه با قسمت اول نظرات جناب عالي كاملا موافق هستم . البته من به شما اهانتي نكردم و بحث را به سمت احساسات به پيش نبردم شما ميدانيد و خواننده گان محترم هم ميدانند. مگر طبيعت اين گونه مباحث طوري است كه براي تبيين موضوع ناچاريم از بعضي اصطلاحاتي كه داراي مفهوم اند استفاده كنيم و شما نبايد ناراحت شويد مثلا اگر من شما را رافضي خطاب ميكنم و يا اسلاف شما را بدين نام ميخوانم ، اين يك حقيقت است كه شما خود بدان معترف و مقر هستيد و اتفاقا من به دنبال چنين فردي ميگشتم كه با همين صراحت و جرئت وارد اين بحث شده و باب تقيه را ببندد تا راحت بتوانيم با هم ديگر بحث كنيم . جناب آقاي دكتور متاسفانه من شما را شيعه خطاب كرده نميتوانم چرا كه معني اصلي شيعه پيروي از حضرت علي است و من د رفكر و حركت شما كمترين مشابهتي با طرزفكر و عملكرد آن امام همام نمي بينم لذا از نظر من شما شيعه نيستيد بلكه واقعا رافضي هستيد لذا از اين نام با مسمي نه تنها كه نبايد دلگير شويد بلكه بايد خيلي خوشحال هم باشيد. البته واضح است كه هدف ما و شما رسيدن به حقيقت است و بر همان اساس به پيش ميرويم.
بناء آقاي دكتور عزيزبنده به صورت كلي با ديده قدر و احترام به سمت شما مينگرم و در شما اهليت مباحثه را يافته ام كه به سمت شما آمدم و از شما به خاطر حوصله مندي تان تشكر ميكنم با آنهم اگردر جواب شما كدام كلمة تند تري آن گاه كه شما برارزشهاي ما غير عاقلانه تاخته ايد، از قلم بنده بر آمده باشد از شما معذرت ميخواهم و اگرشما در نوشته هاي خود هر چه دلتان ميخواهد به ما ميگوييد، من حوصله ميكنم ، و شما را من بعد حتي براي اين افكارغاليانه تان ملامت هم نميكنم و حساب شما را به خدا واميگذارم و اميدوارم كه در اثر اين گفتگوهاي ايماني و مخلصانه ، خداوند شما را از اين فسقي مهلكي كه بدان گرفتاريد رهايي بخشد و در مسير مستقيمش هدايت فرمايد. آمين
› آقاي دكتور ! من فكر ميكنم بحث ما و شما خيلي گسترده شده است، و با پراكنده گويي و هردم به شاخي جستن به جايي نميرسيم ، من پيشنهاد ميكنم كه زين پس گفتگوي ما و شما فقط در يك مورد مشخص باشد و همان را ادامه ميدهيم تا به نتيجه قطعي ان شاءالله برسيم و خيلي گپهاي ما طولاني نشود و خواننده گان محترم هم دچار ملال و آشفتگي نگردند .
بناء من به شما پيشنهاد ميكنم تا بحث خود را در بارة امامت از ديدگاه روافض آغاز كنيم تا نظر شما چه باشد!
› پيشنهاد ديگر من اين است كه تا جاي ممكن دلايل خود را اكنون كه شما به اين قرآن - الحمدلله – ايمان داريد از قرآن ارائه كنيم چرا كه من از خلال اين بحث متوجه شدم شما به هر خس و خاشاكي دست مي اندازيد تا بدان وسيله خود را نجات دهيد. و ديگر اين كه روايات من براي شما قابل قبول نيست و روايات شما براي من! خوب است اگر زماني هم نيازي به اين گونه مستمسكات باشد از حديثي استفاده كنيم كه مورد قبول هر دو جانب است.
› ديگر اين كه آقاي دكتورمحترم! شما خيلي حاشيه روي ميكنيد. البته ميدانم كه شما اين كار را بدان جهت انجام ميدهيد كه روي اصل موضوع را شيره مالي كنيد اما بي جهت خود را به زحمت مي اندازيد، چون مينويسيد خواننده گان فهيم فقط قسمتهاي غير تكراري و مهم نوشته هاي شما را ميخوانند . در قسمت احاديث فقط يك حديث صحيح را كه بنويسيد كافي است . خواهشمندم بسيار خلاصه و مفيد جوابم را بدهيد ممنون ميشوم.
حال مي آييم به جواب كفرنامة دوم شما :
البته شما ازكاربرد كلمه كفرنامه هم شايد ناراحت باشيد، اما ناراحتي شما بي جهت است چرا كه واقعا شما در نوشته هاي خود، بسيار به ساده گي حكم كفر اصحاب پيامبر را صادر كرده ايد و چنان با صراحت و جسارت اين موضوع را عنوان نموده ايد كه تا به حال كمتركسي از اسلاف رافضي شما جرئت اين گونه ابراز نظر را داشته است ، البته من نخواستم دربارة شما به ارتباط اين موضوع حكمي صادر كنم و فقط حديث صحيح را به شما نوشتم ، و قضاوت را به خود شما و خواننده گان واگذار مينمايم.
البته اگر خواسته باشم كه به تمام مواردي كه شما اشاره كرده ايد جواب بگويم ، مثنوي هفت من كاغذ ميشود، من فقط به قسمتهاي مهم نوشته شما اشاره ميكنم باقي بحث ها را به صورت شافي و كافي در مباحث مشخص آينده ان شاءالله در ميان خواهم گذاشت. و اينك پاسخ به قسمتهاي مهم از نوشتة شما:
› اولا كه آقاي دكتورمحترم: تاج نامة شما حكايت از ديدگاه مشركانة شما دارد آن جا كه نوشته ايد: « با نام و یاد خدا و استعانت از محضر پاک اهل بین عصمت و طهارت(ع) » شما اگر نماز خوان باشيد كه خواهيد بود برخلاف قولي كه در روز حداقل ده مرتبه به الله يگانه ميدهيد و ميگوييد : اياك نعبد و اياك نستعين : يعني فقط تو را مي پرستيم و فقط از تو استعانت ميجوييم، اما عملا به خدا خيانت و ظلم ميكنيد. متاسفانه شما را ميبينم كه رفتيد به سراغ بتهاي خود و به بهانة محبت اهل بيت، روح آن سروران گرامي - رضوان الله عليهم اجمعين – را آزرديد كه با خدايشان شريك مقرر كرديد.
استاد گرامي ! چرا به گفته مردم لقمه را ميخواهيد از پشت سر بگردانيد و به دهان بگذاريد! حتما ميخواهيد بگوييد كه ما آنها را عبادت نمي كنيم مگر اين كه آنان ما را به خدا نزديك ميكنند و اين طرز فكرشما مرا به ياد آيت ديگر قرآن مي اندازد جايي كه از قول مشركين وقتي بتان را مي پرستند ميگويد : ما نعبدهم الا ليقربونا الي الله زلفا يعني ما آنان را نمي پرستيم مگر آن كه آنان ما را به خدا نزديك ميسازند! اين نصيحت بدون غرض را بشنويد و توحيد خود را لطفا اصلاح فرماييد و از مردگان استعانت نجوييد كه آنان خود به مدد الهي سخت محتاج اند.
› نوشته ايد : «من كجا مباحث را به دروغ كش داده ام» من به شما ميگويم كه در شان شما نيست كه حرفي را به كسي نسبت بدهيد اما آن را به اثبات رسانده نتوانيد . آيا به نظر شما اين دروغ نيست؟ چرا ميگوييد بخاري و مسلم چنين گفته اند اما وقتي سندش را از شما ميخواهم، يكسر حاشيه روي ميكنيد! و مهملات به هم ميبافيد؟
› جالب است با وجود آن همه افتضاحي كه رافضه در مورد تحريف قرآن به وجود آورده و حرفهاي كه راجع به مصحف فاطمه و زنبيل چرمي و غيره در كتابهاي شريف شما به تفصيل نقل شده است و صدها دانشمند درجه اول شما به اين موضوع صريحا اذعان نموده اند، بازهم از من طلب سند دوهزارحديث را ميكنيد ، مثل اين كه چيزي نوي را يافته باشيد ! بسيار خوب برويد كتاب فصل الخطاب را بازكنيد ببينيد كه علامه! نوري طبرسي در اين كتاب از قول سيد نعمت الله جزايري چگونه
روايات وارده در مورد تحريف قرآن را بيش از دوهزار حديث ذكر ميكند!
ميدانيد آقاي دكتور من اگر، كتابي را در اختيار داشته باشم كه چنين كفريات و خزعبلاتي در آن جاي داشته باشد چنان به ديوارش بكوبم كه ديگر از آن هرگز جدا نشود! اين جا گپ از متاخر و متقدم به چه معني است . آقاي دكتور مذهب شما را همان متقدمين شما ساخته اند ، شما كه قول آنها را در بارة تحريف قرآن رد ميكنيد چرا اقوال دروغين ديگرشان را در بارة مسائل صدر اسلام رد نميكنيد؟ و به آن چسپيده و يك سر براي خود حسنات گرد مي آوريد!
وقتي كتابهاي اصلي متقدمين شما چنين اند چه اعتباري به كتابهاي متاخرين شماست! بابا اين ها همه سرو و ته يك كرباس اند. كمي بيانديشيد.
و اما مقايسه كتابهاي معتبر شما با كتب معتبر اهل سنت به والله ظلمي نا بخشودني است و معذرت ميخواهم يعني به مانند مقايسه بوناكي با عطرمشك است!
البته من نميگويم كه در كتابهاي حديث اهل سنت حديث ضعيف نيست،هست و بسيار هم است، اما به اين توجه كنيد كه در كتابهاي اهل سنت كفرگويي نيست! اما در كتابهاي شما كفرگوييهاي فراوان موجود است آن هم از نوع مطلقش! مثلا در كتاب هاي معتبرشما وقتي از تحريف قرآن صحبت ميشود اين كفر صريح است طوري كه قبلا عرض كردم و شما هم با من در اين باره موافق هستيد كه اين قرآن تحريف نشده است چون هر كس چنين اعتقادي داشت برخلاف نص صريح حركت كرده است كه ميفرمايد : انا نحن نزلنا الذكر و انا له لحافظون!
و اما اين كه شما به روايات كتب اهل سنت اشاره كرديد و آن حديث الشيخ والشيخة را نام برده ايد و فرموده ايد كه اين به معني تحريف قرآن است، بايد بگويم كه بلي آن حديث كاملا صحيح است اما متاسفانه مثل اين كه شما متوجه تفاوت بزرگ ديدگاه ها در اين بين نيستيد و اكنون عرض ميكنم . قرآن ميفرمايد: ]مَا نَنسَخْ مِنْ آيَةٍ أَوْ نُنسِهَا نَأْتِ بِخَيْرٍ مِنْهَا أَوْ مِثْلِهَا أَلَمْ تَعْلَمْ أَنَّ اللَّهَ عَلَى كُلِّ شَيْءٍ قَدِيرٌ[ (البقرة106) يعني ما آيتي را منسوخ نميسازيم يا فراموش نميگردانيم مگر اين كه بهترش را و يا مانندش را پس ميدهيم . آيا نميداني كه الله برهر كاري تواناست؟
اهل سنت ميگويند در زمان نبي اكرم آياتي در قرآن بودند كه امروز نيستند چون آنها را الله متعال بر اساس آيت فوق الذكر يا منسوخ گردانيد و يا فراموش! كه البته نيازي به وارد شدن به بحث ناسخ و منسوخ قرآن نداريم اما آن چه مهم است اين نكته ميباشد كه از جانب پيامبر قرآن به همين شكل فعلي براي امت باقي مانده است! و در مصادر حديثي اهل سنت، هر چه بحث در اين مورد است حول همين محور است و اين كفر نيست!
اما روافض ميگويند: همين قرآني كه ما در دست داريم، بعد ازفوت پيامبر- صل الله عليه و آله وسلم - دست خوش تحريف شده است و در آن كم و زياد صورت گرفته است. و اين نظر مطلق كفر است! آقاي دكتور محترم اكنون توجه كرده ايد كه تفاوت راه از كجاست تا به كجا؟
› خدا را سپاس ميگويم كه حد اقل در مورد شخصيت امام موهوم خود، تن به مطالعه و تحقيق سپرديد . مطمئن باشيد كه حضرت حسن عسكري ، رحمة الله عليه – داراي فرزند ذكوري نبوده است وحرفها در اين مورد به جز چرندي مفت و مسخره چيزي نيست. خداوند به شما توفيق مزيد دراين را عنايت فرمايد و مسير زنده گي ما و شما را با حقايق روشن كند . آمين يا رب العاليمن.
› نوشته ايد:« برای من جالب است که شما با این همه فضل علمی ، نمی دانید که آقای احمد الکاتب ، سنی است نه شیعه. خدشه ها و شبهه های او نسبت به شیعه، گوش فلک را کر کرده است.»
آقاي دكتور! اين نظر شما از دوحال خارج نيست : اولا كه نبايد از اين حرف شما تعجب كرد! چون ايجاب مرام و مسلك شما تا حال چنين بوده كه هر كسي را نپسنديد، اگر سني باشد ميگوييد وهابي است و اگر شيعه باشد فورا ميگوييد سني است و يا نوكر فلان و بهمان است! ثانيا آيا واقعا شما به عنوان يك استاد دانشگاه تا به حال اين آدم را نشناخته ايد و مرا متهم به ناداني ميكنيد؟! آقاي احمد الكاتب روحاني شيعة اثني عشري عراقي است، آدمي به گفته شما حوزه اي است كه به گفتة خودش سالهاي سال باور مند به ولايت فقيه بود و باورهاي شيعه را در ميان مردم تبليغ كرد و كتاب نوشت اما بلاخره چراغ حقيقت ايمان در قلبش روشن شد، به تحقيق علمي روي آورد ايران و عراق و...براي تحقيقات علمي خود پشت سر گذاشت نهايتا دلش از پوشيدن لباس روحانيت رافضه به تنگ آمد و آن را به دور افگنده و خود را از آتش رهانيد. او انساني است كه مي انديشد و اكنون نيز او شيعه است اما شيعة علوي نه صفوي! لطفا در اين مورد هم تحقيق كنيد.
› و اين كه در بارة مهدي و اهل بيت گفته ايد :
« ... آیا شما تفاوت میان واژه " اهل بیت " و " عترت " را که در روایات ذیل آمده ، با " ذریه " و " نسل " می دانید؟ اگر نمیدانید باید بدانید که اهل بیت و عترت تنها به 12 نفر اطلاق می شود که آخرینش حضرت مهدی (ع) است. حتی در قرآن کریم به اهل بیت علیهم السلام اشاره شده است در آیه : انما یرید الله لیذهب عنکم الرجس اهل البیت و یطهرکم تطهیرا . دلیل من ( با استناد به کتب شما ) بر اینکه معتقدم اهل بیت علیهم السلام همان اهل بیت پیامبر ص هستند آن است که روایات موجود درکتب شما، شان نزول این آیه را " على ، فاطمه ، حسن و حسين علیهم السلام " معرفی می کند. مراد از اهل بيت - به اجماع و اتفاق همه ائمّه معصومین عليهم السلام - أهل بيت پيامبر ماست. مراد از اهل بيت پيامبر صلى الله عليه وآله وسلم : على ، فاطمه ، حسن و حسين است نه ديگرانی که شما معتقدید که زنان پیامبرند. »
و بعدا نيز با طول و تفصيل فراوان به حديث كساء اشاره كرده ايد. نيازي به اين همه زحمت نبود حديث صحيح است و كتب حديثي ما از جمله ترمذي آن را اين چنين روايت ميكند.
3129 - حَدَّثَنَا قُتَيْبَةُ حَدَّثَنَا مُحَمَّدُ بْنُ سُلَيْمَانَ بْنِ الْأَصْبَهَانِيِّ عَنْ يَحْيَى بْنِ عُبَيْدٍ عَنْ عَطَاءِ بْنِ أَبِي رَبَاحٍ عَنْ عُمَرَ بْنِ أَبِي سَلَمَةَ رَبِيبِ النَّبِيِّ صَلَّى اللَّهُ عَلَيْهِ وَسَلَّمَ قَالَ :لَمَّا نَزَلَتْ هَذِهِ الْآيَةُ عَلَى النَّبِيِّ صَلَّى اللَّهُ عَلَيْهِ وَسَلَّمَ { إِنَّمَا يُرِيدُ اللَّهُ لِيُذْهِبَ عَنْكُمْ الرِّجْسَ أَهْلَ الْبَيْتِ وَيُطَهِّرَكُمْ تَطْهِيرًا }ِفي بَيْتِ أُمِّ سَلَمَةَ فَدَعَا فَاطِمَةَ وَحَسَنًا وَحُسَيْنًا فَجَلَّلَهُمْ بِكِسَاءٍ وَعَلِيٌّ خَلْفَ ظَهْرِهِ فَجَلَّلَهُ بِكِسَاءٍ ثُمَّ قَالَ اللَّهُمَّ هَؤُلَاءِ أَهْلُ بَيْتِي فَأَذْهِبْ عَنْهُمْ الرِّجْسَ وَطَهِّرْهُمْ تَطْهِيرًا قَالَتْ أُمُّ سَلَمَةَ وَأَنَا مَعَهُمْ يَا نَبِيَّ اللَّهِ قَالَ أَنْتِ عَلَى مَكَانِكِ وَأَنْتِ عَلَى خَيْرٍ.
قَالَ أَبُو عِيسَى هَذَا حَدِيثٌ غَرِيبٌ مِنْ هَذَا الْوَجْهِ مِنْ حَدِيثِ عَطَاءٍ عَنْ عُمَرَ بْنِ أَبِي سَلَمَةَ
اما در اين جا حرفهاي است :
اولا كه در اين بحث ما و شما تفاوت نظر وجود ندارد، چرا كه هر كس وقتي از ذرية پيامبر صل الله عليه و آله وسلم صحبت به ميان مي آورد، منظورش دقيقا فرزندان سيدة نساء اهل الجنة فاطمه رضوان الله عليهم اجمعين است، نه كس ديگري چرا كه اگر توجه داشته باشيد، نبي اكرم از ديگر دختران و زنان خود به جز فاطمه رضي الله عنها، صاحب فرزند نشدند و فرزندان پيامبر همه از بطن مبارك ايشان هستند! بناء نيازي نيست بحث را خيلي تخصصي بسازيم .
ثانيا آقاي دكتور گرامي! شما با اين نوشتة خود ثابت كرديد كه دشمن اهل بيت هستيد! ما اهل سنت و جماعت به تمام ذرية نبي اكرم يعني فرزندان حضرت فاطمه رضي الله عنها احترام قايل هستيم و آنان را جزء اهل بيت مطهر نبي اكرم ميشماريم چه فرزندان حسن باشند چه فرزندان حسين ! البته بر مبناي همان حديثي كه شما آن را ذكر كرديد!
اكنون شما به من بگوييد كه بر چه اساسي – البته منظورم اساس درست و صحيح است نه جعليات و افتراآت من درآوردي - اين چنين استثناي عجيب و ظالمانة اي را ميان اهل بيت پيامبر به وجود آورده و با فرزندان حسن رضي الله عنه دشمني ميكنيد و با تعدادي از فرزندان حسين دم از دوستي ميزنيد و باز با تعداد ديگري از فرزندان حسين رضوان الله عليهم اجمعين، دشمني ميورزيد؟! و ميگوييد از ميان آن همه اهل بيت نبي اكرم فقط دوازده تن به درد ميخورند و ديگران را از دايرة اهل بيت دور ميكنيد! جالب است كمي در اين باره لطفا فكر كنيد! وقتي من ميگويم ممكن است مهدي از ميان همين فرزندان اهل بيت كه اكنون هم در ميان مسلمانان موجود اند سربكشد، شما سفسطه ميبافيد و تعجب ميكنيد؟
ثانيا: آيت تطهير را نوشتيد و بدون آن كه موضوع ربطي به بحث ما و شما داشته باشد ميخواهيد ثابت كنيد كه اهل بيت فقط همين دوازده نفرند! و طوري كه ما ميگوييم! زنان پيامبر جزء اهل بيت نيستند؟ خوب اين كار را قبلا اسلاف رافضي شما كرده اند تا از اين طريق راه براي زبان درازيهاي بيشرمانه شان بالاي مادران امت اسلامي، يعني ازواج مطهرات نبي رضي الله تعالي عنهن باز شده باشد و متاسفانه شما بدون نگاه به اطراف خود در همان مسير كج طي طريق ميكنيد.
آقاي دكتور! من از شما خواهش ميكنم با دقتي كه شايستة جناب محترم شماست به عنوان يك استاد دانشگاه و يك متخصص عالي قدر ، به آيات 28 تا 34 سورة احزاب توجه كنيد:
يَا أَيُّهَا النَّبِيُّ قُل لِّأَزْوَاجِكَ إِن كُنتُنَّ تُرِدْنَ الْحَيَاةَ الدُّنْيَا وَزِينَتَهَا فَتَعَالَيْنَ أُمَتِّعْكُنَّ وَأُسَرِّحْكُنَّ سَرَاحًا جَمِيلًا ﴿28﴾ وَإِن كُنتُنَّ تُرِدْنَ اللَّهَ وَرَسُولَهُ وَالدَّارَ الْآخِرَةَ فَإِنَّ اللَّهَ أَعَدَّ لِلْمُحْسِنَاتِ مِنكُنَّ أَجْرًا عَظِيمًا ﴿29﴾ يَا نِسَاء النَّبِيِّ مَن يَأْتِ مِنكُنَّ بِفَاحِشَةٍ مُّبَيِّنَةٍ يُضَاعَفْ لَهَا الْعَذَابُ ضِعْفَيْنِ وَكَانَ ذَلِكَ عَلَى اللَّهِ يَسِيرًا ﴿30﴾ وَمَن يَقْنُتْ مِنكُنَّ لِلَّهِ وَرَسُولِهِ وَتَعْمَلْ صَالِحًا نُّؤْتِهَا أَجْرَهَا مَرَّتَيْنِ وَأَعْتَدْنَا لَهَا رِزْقًا كَرِيمًا ﴿31﴾ يَا نِسَاء النَّبِيِّ لَسْتُنَّ كَأَحَدٍ مِّنَ النِّسَاء إِنِ اتَّقَيْتُنَّ فَلَا تَخْضَعْنَ بِالْقَوْلِ فَيَطْمَعَ الَّذِي فِي قَلْبِهِ مَرَضٌ وَقُلْنَ قَوْلًا مَّعْرُوفًا ﴿32﴾ وَقَرْنَ فِي بُيُوتِكُنَّ وَلَا تَبَرَّجْنَ تَبَرُّجَ الْجَاهِلِيَّةِ الْأُولَى وَأَقِمْنَ الصَّلَاةَ وَآتِينَ الزَّكَاةَ وَأَطِعْنَ اللَّهَ وَرَسُولَهُ إِنَّمَا يُرِيدُ اللَّهُ لِيُذْهِبَ عَنكُمُ الرِّجْسَ أَهْلَ الْبَيْتِ وَيُطَهِّرَكُمْ تَطْهِيرًا ﴿33﴾ وَاذْكُرْنَ مَا يُتْلَى فِي بُيُوتِكُنَّ مِنْ آيَاتِ اللَّهِ وَالْحِكْمَةِ إِنَّ اللَّهَ كَانَ لَطِيفًا خَبِيرًا ﴿34﴾
اى پيامبر به همسرانت بگو اگر خواهان زندگى دنيا و زينت آنيد بياييد تا مهرتان را بدهم و [خوش و] خرم شما را رها كنم (28)و اگر خواستار خدا و فرستاده وى و سراى آخرتيد پس به راستى خدا براى نيكوكاران شما پاداش بزرگى آماده گردانيده است (29) اى همسران پيامبر هر كس از شما مبادرت به كار زشت آشكارى كند عذابش دو چندان خواهد بود و اين بر خدا همواره آسان است (30) و هر كس از شما، خدا و فرستاده‏اش را فرمان بر د و كار شايسته كند پاداشش را دو چندان مى‏دهيم و برايش روزى نيكو فراهم خواهيم ساخت (31) اى همسران پيامبر شما مانند هيچ يك از زنان [ديگر] نيستيد اگر سر پروا داريد پس به ناز سخن مگوييد تا آنكه در دلش بيمارى است طمع ورزد و گفتارى شايسته گوييد (32) و در خانه‏هايتان قرار گيريد و مانند روزگار جاهليت قديم زينتهاى خود را آشكار مكنيد و نماز برپا داريد و زكات بدهيد و خدا و فرستاده‏اش را فرمان بريد خدا فقط مى‏خواهد آلودگى را از شما اهل بيت بزدايد و شما را پاك و پاكيزه گرداند (33) و آنچه را كه از آيات خدا و [سخنان] حكمت[آميز] در خانه‏هاى شما خوانده مى‏شود ياد كنيد در حقيقت‏خدا همواره دقيق و آگاه است (34)
آقاي دكتور! خدارا! آخر قرآن با شما از اين و اضح تر چه سخن بگويد! از خدا پروا كنيد! حجت برشما تمام است! طوري كه شما در اين آيات متبركه مشاهده ميكنيد مي بينيد كه اهل بيت اصلي پيامبر زنان ايشان اند كه خدا از ايشان به عنوان اهل بيت ياد كرده است و بر آنان برعكس تصور شما ارادة پاكي و طهارت نموده است! اما متاسفانه شما همين آيت مربوط به زنان پيامبر را دليل بر عصمت و طهارت اهل بيت ميگيريد اما ازواج مطهرات را از آن استثنا ميكنيد. دليلش اين كار به نظر شما به جز خصومت با خدا و پيامبر آيا چيز ديگري ميتواند باشد؟
و اما موضوع حديث. بلي آن حديث هم درست است و هيچ گونه تناقضي ميان اين آيات و آن حديث مباركه نيست! چرا كه نبي اكرم صل الله عليه و آله وسلم، حضرات فاطمه و علي و حسن و حسين رضوان الله عليهم اجمعين را نيزبه وسيلة آن حديث مباركه علاوة اهل بيت خود ساختند! چنان كه شما در متن حديث مشاهده ميكنيد كه وقتي ام سلمه ميگويد: و من يا رسول الله ! پيامبر ميفرمايد : تو درموقعيت خود و جايگاه خير قرار داري . يعني موقف ترا كه قرآن واضح ساخته است و تو نيازي نداري كه من تو را معرفي كنم بلكه تو را الله به عنوان اهل بيت مطهر من معرفي كرده است!
آيا غير از اين است ؟ من نميدانم شما چه فكر ميكنيد فقط به آيات قرآن بيانديشيد و حديث را در پرتو آن ملاحظه كنيد ان شاءالله كه به حق ميرسيد.
اما ميدانيد آقاي دكتور! روافض با قرآن چه ميكنند؟ مي آيند و قسمتي از آيت را از ماقبل و مابعد آن قيچي ميكنند و همان را براي منظور خاص خود به كار ميبرند. اما اين كار براي عوام كالانعام است، شما چرا؟
بعد از كش دادن بيجاي اين موضوع نوشته ايد : «بازهم می خواهید انکار کنید؟» چه بگويم به شما! من منكر چه بودم و چه چيزي حقي را بايد اقرار كنم كه نكرده ام! و من اكنون همين سوال را از شما ميپرسم كه هنوز هم موقعيت زنان پيامبر را بر خلاف نص صريح قرآن انكار ميكنيد؟
تمام موضوع همين است و هركس هر چه گفته باشد كه مخالف اين نصوص قطعي باشد، دروغ و بهتاني بيش نيست كه بايد به ديوارش كوفت، پشيزي نمي ارزد و جوي ارزش ندارد!
› دوباره به مسالة ولايت آمديد اين موضوع ان شاءالله موضوع خاص بحث آينده من و شماست هرچه داريد براي آن ذخيره كنيد.
› حديث اثني عشر را نوشته ايد.
اينك متن حديث از صحيح امام مسلم نيشابوري:
3395 - حَدَّثَنَا هَدَّابُ بْنُ خَالِدٍ الْأَزْدِيُّ حَدَّثَنَا حَمَّادُ بْنُ سَلَمَةَ عَنْ سِمَاكِ بْنِ حَرْبٍ قَالَ سَمِعْتُ جَابِرَ بْنَ سَمُرَةَ يَقُولُا سَمِعْتُ رَسُولَ اللَّهِ صَلَّى اللَّهُ عَلَيْهِ وَسَلَّمَ يَقُولُ لَا يَزَالُ الْإِسْلَامُ عَزِيزًا إِلَى اثْنَيْ عَشَرَ خَلِيفَةً ثُمَّ قَالَ كَلِمَةً لَمْ أَفْهَمْهَا فَقُلْتُ لِأَبِي مَا قَالَ فَقَالَ كُلُّهُمْ مِنْ قُرَيْشٍ (اسلام عزيز باقي ميماند مادام كه دوازده تن خليفه حاكميت كنند. بعد كلمة را گفت كه نفهميدم پس به پدرم گفتم چه گفت: گفت : تمام شان از قريش هستند.)
هر چند در سلسله روايان اين حديث كساني قرار دارند كه از نظر علم رجال داراي وهم و خيالات بوده اند و اين خود اين حديث را تا حدي مجروح ميسازد اما با آن هم :
اين حديث را روافض بسيار مهم جلوه داده اند چرا كه بر اساس همين حديث آنان براي خود دوازده امام از اهل بيت تراشيده اند! و اسم خود را گذاشته اند شيعيان دوازده امامي!
در حالي كه ميدانيم در اين حديث حرفي عام گفته شده است بدون تفسير! و در آن از اهل بيت رضوان الله عليهم اجمعين نامي نيامده است ! و بهمين علت است، برعكس پوزخند بيجاي شما – طوري كه اشاره كرده ايد انديشمندان مسلمان، نظراتي داده اند و عده يي گفته اند براي تكميل اين تعداد علاوه بر خلفاي راشدين كه پنج نفرند، بعضي از ديگر امراي نيك نام قريش در زمان امويان و عباسيها را نيز به حساب آورده ميتوانيم. تمام شد.
حال من از شما مي پرسم آقاي دكتور محترم: شما كه باور داريد بعد از پيامبر مسلمين كافر و مرتد شدند و اسلام را ذليل كردند، و ائمة وهمي شما نيز تا به حال نتوانسته اند حكومتي ايجاد كنند كه در آن اسلام عزيز شود! دوران خلافت سيدنا علي كرم الله وجهه كه شما فكر ميكنيد ايشان اولين امام شما بودند، هم كه در هرج و مرج تير شد و اسلام همچنان خار و ذليل! باقي ماند ، حضرت حسن رضي الله عنه هم كه شما فكر ميكنيد ايشان دومين امام شمايند ، نيز امامت را به حضرت معاويه رضي الله عنه تسليم كرد. بعد از آن هم كه امامان مزعومي كه شما آنان را از نسل حضرت حسين رضي الله ميدانيد، هيچك نتوانستند اسلام را به جايي برسانند و عزيز كنند! و در اخير هم كه دوازدهمين امام جعلي و مزعوم شما! از ترس جان خود! جرئت بيرون آمدن از سرداب را ندارد و فقط گاهي از سرداب بيرون شده و خود را به چاه جمكران مي اندازد، پس آن عزتي را كه پيامبر صل الله عليه و آله وسلم در اين حديث براي اسلام وعده داد چه شد؟! اگر ميگوييد به آينده اين كار ميشود، زماني كه امام مهدي ظهور كند، پس حساب آن يازده تن امام ديگري كه اسلاف شما تراشيده اند چه ميشود؟ در غير آن شما كه جنگ هاي رده را قبول نداريد! شما كه فتح فارس و روم را قبول نداريد شما كه چشم خود را باز نميكنيد ببينيد چه كساني اسلام را تا به مرز فرانسه در غرب و چين در شرق كشانيدند و پرچم عزت و شرف اسلام را بر افراشته نگه داشتند، آنان كه به گفتة شما همه كافر و ملعون بودند! پس چطور روي تان ميشود به اين حديث استناد كنيد؟!
› بار ديگر با دست پاچگي، وارد بحث مهدويت شده و خود را به مشقت فراوان انداختيد و در اخير از من پرسيده ايد « آیا باز هم شکی در این باقی می ماند که این اعتقاد شما نادرست است؟»
آقاي دكتور! حرف من هماني است كه در بارة مهدي قبلا گفتم اين مباحث نيز ميتواند ممد آن باشد ضمن اين كه پرگويي چيزي را به اثبات رسانده نميتواند آن چه يك موضوع را اثبات ميكند دليل محكم است .
› و در اخير نيز بحث امامت را جزئي از اصول دين مقرر داشته و با خدنگ تكفير خود را به ميدان انداخته ايد! همان جا بمانيد و چوب تكفير را نيز به زمين بگذاريد و به اين فكر كنيد كه بر فرق خود شما فرود نيايد.چون در بحث امامت ما به اين موارد مي پردازيم ان شاءالله .
در ضمن طوري كه دانسته ميشود شما مفهوم حديث متواتر را درست درك نكرده ايد چرا كه نوشته ايد:
«این حدیث را عالمان قرن دوم هجری تا سیزدهم روایت کرده اند از حد تواتر گذشته است.» در حالي كه حديث متواتر به آن حديثي ميگويند كه توسط جمعي از اصحاب پيامبر كه از سه نفر زياد تر باشند بدون انقطاع سند آن به تابعين و تبع تابعين رسيده باشد. نه آن كه اگر تا قرن سيزدهم كساني چيزي را گفته باشد ، آن دليل بر تواتر و صحت آن باشد. احاديث متواتر انگشت شمار است . توجه كنيد.
› و اما در بارة بحث انتظار كه فرموده ايد: « شیعه انتظار می کشد و همزمان با این انتظار هم حکومت عدل را برقرار می سازد... » اين گفته بر خلاف نظر مذهبسازان خود شماست وگر نه ما كه با اين كار موافقيم و همين را ميگوييم . اين بزرگان شمايند كه بر اساس حديث معتبر شما : هر پرچمي كه قبل از قيام مهدي بلند شود پرچم بغاوت است! هر گونه دخالت در امر سياست را رد ميكنند. حالا شما از كجا ولايت فقيه را در آورده ايد و ادعاي اجماع هم ميكنيد؟ لطفا دقت فرماييد.
در ادامه بحث خود واقعا به چرت و پرت گويي افتاده و بر خلاف آن چه كه مرا بدان متهم ميسازيد خود شما از طريق ادب و اخلاق وعقلانيت بيرون رفته و با دهان كف كرده بدون آن خود بدانيد كه چه نوشته ايد يكسر قلم فرسايي كرديد. واهل سنت مجاهد را به نيمدانم شراب نوشي با كافران متهم ساخته ايد.
من از شما مي پرسم جناب آقاي دكتور! اين موضوع به اهل سنت چه ربطي دارد ؟ مگر رافضيها بودند كه با سپاه مسيلمة كذاب جنگيدند، و با شكست آنان امت اسلام را از نابودي رهانيدند؟ مگر رافضيها بودند كه با صليبيون جنگيدند و آنان را شكست دادند؟ مگررافضيها بودند كه سپاه مغلول را درهم شكستند؟ مگر رافضيها بودند كه انگليسها را در افغانستان در چندين جنگ روياروي به نابودي كشانيدند؟ مگر رافضيها بودند كه روسها را از افغانستان خارج كرده و امپراتوري شان را به خاك يكسان كردند؟ مگر امروز روافض هستند كه با امريكا در عراق و افغانستان ميجنگند؟ مگرروافض هستند كه شصت سال است با صهيونستها در فلسطين ميجنگند؟ مگر روافض هستند كه امروز در چچن با روسها ميجنگند؟ مگر روافض هستند كه امروز در كشمير با هندوها براي آزادي خاك اسلام ميجنگند؟ شما كي بوديد و اكنون چكاره هستيد؟ مشتي ذليل كه فقط با خرافات ياد داريد در ماه محرم با زنجيرها برفرق خود بزنيد ونوحه كشي كنيد و به نام دين مسخره گي راه اندازيد؟ ميشود لطف كرده و بگوييد كه از اين سرزمين وسيع اسلام در شمال و جنوب و شرق و غرب جهان، چند وجبش را شما روافض از چنگال كافران نجات داده ايد؟ آيا ميتوانيد نام چند تن از قهرمانان خود را برايم بنويسيد تا مردم آنان را بشناسند؟ مگر اين كه خواسته باشيد بازبراي استفاده جويي نام زيباي حسين را به زبان آوريد كه از نظر من شما هيچ ارتباطي به اهل بيت پيامبر نميتوانيد داشته باشيد، شما را به اهل بيت مطهر پيامبر چكار؟ اسلاف رافضي شما در طول تاريخ به جز خيانت به اسلام چه كرده اند؟
جناب آقاي دكتور! مگر فراموش كرده ايد عبدالله بن سباي يهودي رافضي شما با اسلام چه كرد؟ مگر فراموش كرده ايد كه آن پير مسخرة الموت يعني حسن صباح شما با امت اسلامي چه كرد؟ مگر فراموش كرده ايد كه چگونه رافضيها براي كمرشكن كردن امت اسلام پيشاپيش لشكر مغلول اولين كساني بودند كه وارد بغداد شدند؟ مگر امام شما نصيرالدين توسي بر مسند قدرت مغولان تكيه نداد؟ آيا فراموش كرده ايد كه چگونه اسماعيل صفوي رافضي شما با همدستي صليبيون از پشت خنجر به قلب امت اسلامي فروميكرد؟ مگر فراموش كرده ايد كه اكنون چگونه روافض درعراق با امريكاييها يك دست شده و ميخواهند ريشة اسلام و عراق را از بن بركنند؟ مگر همين حالت را در افغانستان امروز مشاهده نميكنيد؟
شما براي من مثال چند نوكرپليد استعمار را ميدهي كه امروزه بر گردة امت سوارند اما اين همه فداكاري امت اسلامي را در طول تاريخ ناديده گرفته و املاج ميدهيد و به نماينده گي از ملت ايران رژيم مسخره خود را به رخ مردم ميكشيد. در حالي كه نميدانيد و واقعا نميدانيد كه علت بقاي همين رژيم رافضي نيز به همان علل قبل برميگيرد، يعني اين رژيم را شما را نگه داشته اند تا هر چه بيشتر ميان امت اسلامي تفرقه بياندازد و فساد پراكني كند و گروه هاي تبشيري رافضي را به داخل مناطق اهل سنت چه در داخل ايران و چه در خارج به زورپول بفرستد تا آنان را به اصطلاح خود شيعه ساخته و دين مردم و ناموس و مال شان را به غارت ببرد.
از نظر ما هيچ فرقي ميان صدام حسين كمونست و اسد رافضي بعثي در سوريه و نميدانم آن نا مبارك در مصر و خميني و خامنه اي رافضي در ايران و ... نيست! اين ها همه حكومت جور اند، چگونه رژيم شما در انتخابات تقلب ميكند و راي مردم را زير ميزند و سركوب ميكند و ميكشد و حتي در زندانها به زندانيان مانند امريكاييها تجاوز جنسي ميكند، آن گاه شما ميگوييد اين حكومت اهل بيت است ! مگر اين كه منظور شما اهل بيت آقاي علي خامنه اي باشد! و باز كوريد و نمي بينيد كه حركتهاي اسلامي سني چگونه دنيا را به تكان در آورده اند! رافضيها در طول تاريخ يك هزار و چهار صد سالة اسلام در كجاي اين تاريخ پرافتخار قرار دارند؟
› گفته ايد كه ما اهل سنت معتقديم كه نبايد بر ضد حاكم ظالم خروج كنيم و «این ایده و بینش را علمای اهل سنت ساختند تا جلوی خروج مردم بر خلفای ثلاثه را بگیرند و اندکی بیشتر از مطامع دنیایی بهره مند شوند ؛ همان متاعی که برای امیر مومنان ع از آب بینی بز هم پست تر است مگر که برای ایجاد عدل باشد»
آقاي دكتور! لطفا برويد و كمي تاريخ مطالعه كنيد و بنگريد كه دنياي شما در نزد ابوبكر و عمر و عثمان چقدر مي ارزيد ؟ و آنان از اين دنياي كه ياد ميكنيد چقدر بهره گرفته و مستفيد شدند! به شرط آن كه عينك تعصب را از چشمان خود برداريد آن گاه خواهيد ديد كه هيچك از اصحاب پيامبر بر تواضع ، دنياگريزي و عدالت بر ابوبكر و عمر پيشي جسته نميتوانند!
› و بعد از چند حرف مشركانه و خريف از آن صوفي مسخره تيجاني ياد كرده ايد و ياد شما از علامه آيت الله برقعي، استاد قلمداران و صد ها انديشمند ديگر رفته است .
› يك حرف خنده دار و مسخرة ديگر نيز مطرح كرده ايد كه هرچند قابليت نقد را مثل اكثر مطالب شما متاسفانه ندارد اما براي انداختن تشت رافضه ازبام به آن اشاره ميكنم . نوشته ايد: « اسلاف شما که جرات نداشتند در مقابل ظلم خلفای اموی و عباسی قد علم کنند امروز چگونه توان دارند و انتظار می رود که در مقابل ظلم ظالم بایستند؟ »
آقاي دكتور! واقعا من حيران شما هستم ! كه چرا سطح انديشة خود را در حد آن بازاريهاي خرافي و سينه زنان احمق پايين ميآوريد، به خدا حيف است آخر شما يك استاد دانشگاه هستيد و از من كه هيچكاره هستم در همين مناظره از ده پاينت منفي بيشتر گرفته ايد آن هم به خاطري كه ندانسته رجما بالغيب دهان گشوده و تير كلام را به هر طرف رها ميكنيد.
از اسلاف من ميگوييد منظور شما چه كساني هستند؟ من سني هستم اسلاف من علاوه برپيامبر و اهل بيت و اصحاب گرامي شان رضوان الله عليهم اجمعين، همان ائمه اهل سنت اند كه امام ابوحنيفه در زندان در اثر شلاق حكام عباسي جان داد كه زير بار ظلم نرفت و شما مگر داستانهاي امام احمد حنبل را فراموش كرده ايد كه چگونه او را امراي جور، ميزدند كه از هوش ميرفت و چگونه او را با غل و زنجير بسته بودند كه راه رفته نميتوانست . لطفا اينها را بخوانيد براي شما خوب نيست كه حرف نا مربوط بزنيد! البته در اين باره هم مثالها به حدي است كه چندين كتاب براي آن بتوان نوشت اما در خانه اگر كس است، يك حرف بس است.
› چندين باره باز به بحث مهدويت پريده ايد . كه جواب آن را گفتم.
› در اين جا باز چون حرف كم داشتيم ،بدون ربط موضوعي، جناب دكتوربراي اين كه موضوع بكر ديگري را مطرح كنند بحث شرابخواري سيدنا عمرفاروق رضي الله عنه را طرح كرده اند.
ناچارم چند نكته را د راين جا تذكر دهم :
الف ) بايد بدانيد كه ما اهل سنت و جماعت صحابه را رضوان الله عليهم اجمعين – فرشته نميدانيم . آنان انسانهاي عاديي بودند كه در بين جامعه خود با همان خوي و خصال اجتماعي زنده گي ميكردند. خداوند متعال پيامبري را فرستاد كه به ايشان آيات الهي راخواند. آنان از آيات الهي پيروي كردند و الله متعال آنان را پاكيزه ساخت. قرآن ميگويد: هوالذي بعث في الاميين رسولا منهم يتلوا عليهم آياته و يزكيهم و يعلمهم الكتاب و الحكمة و ان كانو من قبل لفي ضلال مبين.
خوب گوش كنيد آقاي دكتور اين حرف من نيست كلام رب العالمين است! معني اين آيت اين است كه : الله ذاتي است كه در ميان بيسوادان رسولي از خود ايشان فرستاد كه بر آنان آيات الهي را ميخواند و آنان را پاكيزه ميسازد و به آنان كتاب مي آموزاند و حكمت . در حالي كه آنان قبلا در گمراهي آشكاري بودند.
خوب اين آيت چه جاي حرفي براي بهانه تراشي شما باقي ميگذارد . بالفرض طوري كه شما تذكر داده ايد ابوبكر و عمر و عثمان و علي وحمزه و... قبل از تحريم شراب، شراب مينوشيدند و با تحريم آن را ترك كردند اين چه اشكالي دارد؟ من ميگويم : اگرقبل از تحريم، شراب نوشيده اند نوش جان شان باد! اما آنان بودند كه خدا ايشان را با اسلام پاكيزه كرد! مگر نشنيده اي كه الله در قرآن ميگويد : ان الحسنات يذهبن السيات . يعني حسنات بديها را از ميان ميبرد. مهم كاركرد اين قله هاي رفيع در اسلام است لطفا توجه كنيد: لَيْسَ عَلَى الَّذِينَ آمَنُوا وَعَمِلُوا الصَّالِحَاتِ جُنَاحٌ فِيمَا طَعِمُوا إِذَا مَا اتَّقَوْا وَآمَنُوا وَعَمِلُوا الصَّالِحَاتِ. بر آناني كه ايمان آورده و اعمال نيك انجام دادند گناهي نيست بر آن چه كه قبلا خورده اند. زماني كه تقوا پيشه كنند و ايمان آورند و اعمال نيكو انجام دهند.!!
ب) آقاي دكتور باز دروغ به هم بافته ايد و نميدانيد كه امروزه وقت آن گذشته است كه مانند اسلاف خود دروغ بگوييد و آن را به دامان ديگران بچسپانيد.
از شما ميپرسم شما كه ميگوييد : « ب - صحیح مسلم، ج 3 ص 72 - 1570، کتاب الاشربة، باب اول، ح 9 - 3.
او اسامى مذکور در متن را در ضمن 4 حدیث مى‏آورد » چرا دروغ ميگوييد؟ منظور شما اين است كه نام ابوبكر وعمر را امام مسلم در صحيح خود آورده است.
اينك متن حديثي كه شما به آن اشاره كرده ايد در صحيح مسلم :
و حَدَّثَنَا يَحْيَى بْنُ أَيُّوبَ حَدَّثَنَا ابْنُ عُلَيَّةَ قَالَ وَأَخْبَرَنَا سُلَيْمَانُ التَّيْمِيُّ حَدَّثَنَا أَنَسُ بْنُ مَالِكٍ قَالَ
إِنِّي لَقَائِمٌ عَلَى الْحَيِّ عَلَى عُمُومَتِي أَسْقِيهِمْ مِنْ فَضِيخٍ لَهُمْ وَأَنَا أَصْغَرُهُمْ سِنًّا فَجَاءَ رَجُلٌ فَقَالَ إِنَّهَا قَدْ حُرِّمَتْ الْخَمْرُ فَقَالُوا اكْفِئْهَا يَا أَنَسُ فَكَفَأْتُهَا قَالَ قُلْتُ لِأَنَسٍ مَا هُوَ قَالَ بُسْرٌ وَرُطَبٌ قَالَ فَقَالَ أَبُو بَكْرِ بْنُ أَنَسٍ كَانَتْ خَمْرَهُمْ يَوْمَئِذٍ
قَالَ سُلَيْمَانُ وَحَدَّثَنِي رَجُلٌ عَنْ أَنَسِ بْنِ مَالِكٍ أَنَّهُ قَالَ ذَلِكَ أَيْضًا حَدَّثَنَا مُحَمَّدُ بْنُ عَبْدِ الْأَعْلَى حَدَّثَنَا الْمُعْتَمِرُ عَنْ أَبِيهِ قَالَ قَالَ أَنَسٌ كُنْتُ قَائِمًا عَلَى الْحَيِّ أَسْقِيهِمْ بِمِثْلِ حَدِيثِ ابْنِ عُلَيَّةَ غَيْرَ أَنَّهُ قَالَ فَقَالَ أَبُو بَكْرِ بْنُ أَنَسٍ كَانَ خَمْرَهُمْ يَوْمَئِذٍ وَأَنَسٌ شَاهِدٌ فَلَمْ يُنْكِرْ أَنَسٌ ذَاكَ و قَالَ ابْنُ عَبْدِ الْأَعْلَى حَدَّثَنَا الْمُعْتَمِرُ عَنْ أَبِيهِ قَالَ حَدَّثَنِي بَعْضُ مَنْ كَانَ مَعِي أَنَّهُ سَمِعَ أَنَسًا يَقُولُا كَانَ خَمْرَهُمْ يَوْمَئِذٍ
شما نام ابوبكر بن انس را به عوض نام ابوبكر صديق قالب ميكنيد و از قول مسلم به خورد بنده گان خدا ميدهيد! اين انصاف است؟
اين رسم كار علمي است؟ آقاي دكتور لطفا پاينتهاي منفي خود را در اين بحث بشماريد چون حسابشان از دست من در رفته است!
ج ) به آن بسنده نميكنيد و باز از قول ابن حجر به دروغ استناد براي خود ميسازيد چنان كه نوشته ايد: « در ضمن آن از ابن حجر در فتح البارى و عینى در عمدة القارى - که هر دو در شرح صحیح بخارى مى‏باشد- نقل کرده است که ابو بکر و عمر نیز جزء آنان بوده‏اند.»
اينك متن ابن حجر: از كتابي كه نام برده ايد:
«وَوَقَعَ عِنْد عَبْد الرَّزَّاق عَنْ مَعْمَر بْن ثَابِت وَقَتَادَة وَغَيْرهمَا عَنْ أَنَس أَنَّ الْقَوْم كَانُوا أَحَد عَشَر رَجُلًا ، وَقَدْ حَصَلَ مِنْ الطُّرُق الَّتِي أَوْرَدْتهَا تَسْمِيَة سَبْعَة مِنْهُمْ ، وَأَبْهَمَهُمْ فِي رِوَايَة سُلَيْمَان التَّيْمِيِّ عَنْ أَنَس وَهِيَ فِي هَذَا الْبَاب وَلَفْظه " كُنْت قَائِمًا عَلَى الْحَيّ أَسْقِيهِمْ عُمُومَتِي " وَقَوْله عُمُومَتِي فِي مَوْضِع خَفَضَ عَلَى الْبَدَل مِنْ قَوْله : " الْحَيّ " وَأَطْلَقَ عَلَيْهِمْ عُمُومَته لِأَنَّهُمْ كَانُوا أَسَنَّ مِنْهُ وَلِأَنَّ أَكْثَرهمْ مِنْ الْأَنْصَار . وَمِنْ الْمُسْتَغْرَبَات مَا أَوْرَدَهُ اِبْن مَرْدَوَيْهِ فِي تَفْسِيره مِنْ طَرِيق عِيسَى بْن طَهْمَان عَنْ أَنَس أَنَّ أَبَا بَكْر وَعُمَر كَانَا فِيهِمْ ، وَهُوَ مُنْكَر مَعَ نَظَافَة سَنَده ، وَمَا أَظُنّهُ إِلَّا غَلَطًا . وَقَدْ أَخْرَجَ أَبُو نُعَيْم فِي " الْحِلْيَة " فِي تَرْجَمَة شُعْبَة مِنْ حَدِيث عَائِشَة قَالَتْ : " حَرَّمَ أَبُو بَكْر الْخَمْر عَلَى نَفْسه فَلَمْ يَشْرَبهَا فِي جَاهِلِيَّة وَلَا إِسْلَام " وَيَحْتَمِل إِنْ كَانَ مَحْفُوظًا أَنْ يَكُون أَبُو بَكْر وَعُمَر زَارَا أَبَا طَلْحَة فِي ذَلِكَ الْيَوْم وَلَمْ يَشْرَبَا مَعَهُمْ .»
ميگويد كه اين مردم گفته شده كه يازده نفر بودند و نام هفت تن شان به ثبت رسيده اما مورد مبهم در روايت سليمان تيمي از انس است ... براي اين كه اكثر آنان از انصار بودند...
ابن حجر ميگويد(از جمله حرفهاي بسيار دور از حقيقت آن چيزيست كه ابن مردويه در تفسير خود آن را از طريق عيسي بن طهمان از انس وارد نموده مبني بر اين كه ابوبكر و عمر نيز در ميان اينان بوده اند. و آن روايت با وجود پاكي سند خود منكر است و من آن را غلط و نادرست ميشمرم .
بعدا اشاره ميكند به حديث ( ام المومنين عايشة صديقة رضي الله تعالي عنها، كه گفت : ابوبكر شراب را بر خود حرام كرده بود نه در جاهليت و نه هم در اسلام آن را هرگزننوشيد.) ابن حجر در ادامه ميگويد: امكان دارد كه ابوبكر و عمر براي ديدن اباطلحه در همان روز به خانه اش رفته باشند اما شراب ننوشيدند.)
اكنون شما چگونه چنين حرفي را از زبان ابن حجر به دروغ به هم مي بافيد و به مردم تحويل ميدهيد؟!
› و در اخير اين بحث گفته ايد : « آیا کسی که سابقه خمر و ... را در دوران جاهلیتش دارد، شایسته تر برای خلافت است یا کسی که(حضرت علی علیه السلام است که در دامان رسول خدا ص بزرگ شده) سابقه این زشتی ها را نداشته و بر دین حنیف بوده است؟؟؟؟؟؟؟»
هرچند طوري كه گفتم هر گز شراب نوشي درقبل از اسلام عيبي شمرده نميشود براي هيچك از اصحاب و در ضمن شما هر گز نتوانسته ايد ثابت كنيد كه حضرات ابوبكر و عمر شراب مينوشيدند اما اينك به جواب اين گفته شما ميگويم:
برعكس تصور شما حضرت علي قبل از تحريم، شراب نوشيده و شما با اين پيش داوريهاي خود به ايشان نيز توهين روا داشته ايد و در حديثي صحيح در ترمذي و سنن ابوداود آمده است كه :
2952 - حَدَّثَنَا عَبْدُ بْنُ حُمَيْدٍ حَدَّثَنَا عَبْدُ الرَّحْمَنِ بْنُ سَعْدٍ عَنْ أَبِي جَعْفَرٍ الرَّازِيِّ عَنْ عَطَاءِ بْنِ السَّائِبِ عَنْ أَبِي عَبْدِ الرَّحْمَنِ السُّلَمِيِّ عَنْ عَلِيِّ بْنِ أَبِي طَالِبٍ قَالَ : صَنَعَ لَنَا عَبْدُ الرَّحْمَنِ بْنُ عَوْفٍ طَعَامًا فَدَعَانَا وَسَقَانَا مِنْ الْخَمْرِ فَأَخَذَتْ الْخَمْرُ مِنَّا وَحَضَرَتْ الصَّلَاةُ فَقَدَّمُونِي فَقَرَأْتُ قُلْ يَا أَيُّهَا الْكَافِرُونَ لَا أَعْبُدُ مَا تَعْبُدُونَ وَنَحْنُ نَعْبُدُ مَا تَعْبُدُونَ قَالَ فَأَنْزَلَ اللَّهُ تَعَالَى{ يَا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا لَا تَقْرَبُوا الصَّلَاةَ وَأَنْتُمْ سُكَارَى حَتَّى تَعْلَمُوا مَا تَقُولُونَ }
سيدنا علي كرم الله وجه ميفرمايد:( عبدالرحمن بن عوف براي ما طعامي آماده كرد و ما را فرا خواند و ما را با شراب نوشانيد و نشئة شراب ما را فراگرفت و وقت نماز رسيد و مرا براي اداي آن جلو كردند و من خواندم : اي كافران آن چه را شما عبادت ميكنيد من عبادت نميكنم و ما آن چه را شما عبادت ميكنيد عبادت ميكنيم .حضرت علي گفت كه پس خداوند اين آيه را نازل كرد: اي مومنان ! به نماز نزديك نشويد هنگامي كه مست هستيد تا بدانيد كه چه ميگوييد.)
لطفا به مطلبي كه در وبلاگ حقيقت ايمان تحت عنوان توهين به احاديث نوشته است، مراجعه فرماييد.
ميدانيد آقاي دكتور! مشكل شما را عقايد خرافي شما به وجود آورده است و غلو در حق بزرگان. به نام دوستي با بزرگان دشمني ميكنيد و در نظر نميگيريد كه حضرت علي فرموده است : در ارتباط من دوكس وارد آتش ميشود : محب مفرط و مبغض مفرط. يعني كسي كه در دوستي من افراط كند و كسي كه در دشمني من افراط كند!
ميدانم كه آن حديث را ترديد ميكنيد اما با آيت چه ميكنيد؟ آن را نيز مطابق به خواست خود توجيه ميكنيد تا با عقايد تان برابر شود؟ ولي نميدانيد كه پيامبر فرمود : من فسر القرآن برأيه فليتبوأ مقعده من النار .هركس قرآن را مطابق به راي شخصي خود تفسير كند بايد جايگاهش را در آتش آماده سازد! در حالي كه قرآن پيامي واضح است.
› نكته ديگر بحث ارتداد اصحاب است كه آن را آورده و از آن دليل ساخته ايد كه نعوذ بالله تمام اصحاب پيامبر بعد از ارتحال ايشان ، مرتد شدند و خواسته ايد بدين وسيله از زير بار مسئوليتي كه بدان گرفتاريد شانه خالي كنيد اما اين احاديث بسيار واضح هستند اگر شما كمي به تاريخ صدر اسلام آشنايي واقعي داشته باشيد ميدانيد كه جنگهاي رده را حضرت ابوبكر صديق رضي الله تعالي عنه به چه خاطري راه اندازي كرد. آنان يعني مرتدين تعدادي از اصحاب پيامبر بودند كه با پيامبر بيعت كردند اما چون اسلام در قلبهاشان ترسيخ نشده بود برگشته و مرتد شدند و سوانح شان كاملا معلوم است. اين چه ابهامي دارد؟ و چه رابطه اي با نظر كافرانة شما؟
و در ادامه نوشته ايد : « من پنبه تئوری عدالت صحابه شما را به طور کلی میزنم و معتقدم که تک تک صحابه باید عدالتشان اثبات شود و ملاک، حال فعلی افراد است حتی اگر شما بگویید عشره مبشره و ... . بر فرض که درست باشد، دلیل بر عدم خطای آنها نمی کند. »
آقاي دكتوركه پنبه زني هم بلديد! الحمدلله عدالت اصحاب را كاركردشان برملاكرده است شما به من نگوييد كه برو مطالعه كن! من با اصحاب بزرگ شدم آن هم به صورت علمي و درست نه به صورت موهوم! و صفاي قلوب اصحاب را خدا به ما نشاني داده است د رهمان آيتي كه شما به تقلاي توجيه آن افتاده ايد خدا ميگويد : و دانست آن چه در قلبهاي شان بود ! يعني اخلاص و ايمان و باور و صدق و يقين شان را دانست نه طوري كه شما ميگويد : نفاق و دروغ شان و استفاده جويي شان را!
ديگر اين كه من كجا گفته ام يا تا به حال چه كسي از اهل سنت گفته است كه اصحاب پيامبر خطا كار نيستند ، حتي گناهكار نيستند؟
اين شما هستيد كه تعدادي از انسانهاي مزعوم خود را حتي از خطا هم مصئون ميدانيد! از نظر ما چنين نيست حتي پيامبرما هم خطا ميكرد! باور نداريد : سورة عبس را بخوانيد تا متوجه خطاي پيامبر بشويد و اين قدر چرند به هم نبافيد. البته بحث صحابه بحثي جدا ميان من و شما خواهد بود.
› در قسمتي از بحث خود از مقتداي يهودي رافضة ضاله و مضل پرسيده بوديد و گفته بوديد كه كلي گويي كردم . من كه كلي گويي نميكنم، من فكر ميكنم در اين گونه مباحث اشارة بايد طرف را متوجه به اصل موضوع بسازد! منظورم عبدالله بن سباي يهودي است . لطفا برويد و درباره اش كمي تحقيق كنيد تا بهتر بشناسيدش . البته اگر در آينده بحثي بود من در خدمتم.
› در بارة عصمت نوشته ايد و فرموده كه آن را اثبات كردم ! خنده دار است والله! چي را اثبات كرديد؟ البته اين موضوع هم از جمله مباحث مستقل من و شما خواهد بود. ان شاءالله.
› در مورد فدك باز هم چرنديات ياقوت حموي و ابن ابي الحديد و... را نوشته ايد! استاد گرامي! اين حرفها پشيزي اهميت ندارد شما بهتر بود به سوالهاي بنده جواب ميداديد كه از شما پرسيده بودم :
اگر فدكي وجود داشت كه حق الارث بود و توسط خلفاي قبلي غصب شده بود چرا حضرت علي آن را برنگردانيد؟ و در مورد امامت هم سوالاتي از شما كرده بودم كه متاسفانه به جاي جواب حرف مفت تحويلم داديد .
› و در اين بخش آقاي داكتر حكايت خود را قوز بالا قوز كرديد. چون باز در صدد بر آمده ايد كه علاوه بركفر خلفا آنان را ملعون هم معرفي كنيد . نعوذ بالله من سخطه. نوشته ايد:
« با این حال بر فرض هم منکر اصل ادامه حدیث شوید، از همان قسمت اول حدیث به انضمام یکی از آیات قرآن، اثبات می کنم که خلفای ثلاثه ، هم ملعونند و هم کافر... این آیه قرآن راخوانده اید که می گوید:
ان الذین یوذون الله و رسوله لعنهم الله فی الدنیا و الاخره و اعد لهم عذابا مهینا، احزاب 57
اگر دقت کنید ، در می بابید که عذاب مهین برای ملعون است، و عذاب مهین را خداوند برای کفار و مشرکین وعده داده است تا خوارشان گرداند. »
خوب آقاي دكتورلعان ! اين قضاوت را به خدا و رسول و خواننده گان محترم با توجه به پاسخ هاي قبلي خود ميگذارم! خدا هدايت تان كند، لطفا به منطق گفتة بعدي خود توجه فرماييد:
«در رد اینکه گفته اید این قضیه مربوط به خواستگاری بوده، میگویم که پیامبر ص سخنی کلی زده اند و مگر می شود که گفت منظورش همان یک مورد بوده و موارد دیگر را نیز شامل نمی شود؟؟؟!!!! »
شما متوجه هستيد چه ميگوييد؟ منظور شما اين است كه آن سخن را پيامبر در مورد خواستگاري حضرت علي زده است اما حكم آن عام و شامل است و تمام زمانها را در بر ميگيرد! پس نتيجه اين ميشود كه حضرت علي هم بر اساس نظر شما نعوذ بالله ، چون فاطمه را آزرد ، كافر و ملعون است و كسان ديگري هم كه بعدا موجب آزار خاطر فاطمه رضي الله عنها را فراهم كردند كافر و ملعون اند!
و نوشته ايد كه در كتاب دردانة خود اثبات موضوع كرده ايد و نميخواهيد كه آن را بسوزانيد ، خير باشد پس لطف كنيد آقاي دكتورآن كتاب را دم كوزه بگذاريد و آبش را بنوشيد! هروقت در اين جا توانستيد چيزي را ثابت كنيد در آن جا نيز توانسته باشيد! هنوز هم دير نيست مطالب كتاب خود را براي اثبات عقايد تان براي مباحث آينده آماده كنيد. ان شاءالله!
› در بارة حديث ابوتراب نوشته ايد كه :«آیا می توانید مستند معتبر و درستی را برای من از این قضیه و حتی قضایای دیگر نقل کنید؟ فعلا که هیچ مستندی ارائه نداده اید. فقط نقل سخن می کنید . منتظرم»
جالب است آقاي دكتور! آيا من تا به حال - بر خلاف شما - كدام حرفي بي اساس و بدون سند گفته ام ؟ به شما قول ميدهم كه در مناظرات خود هيچگاهي بدون سند معتبر چه از نظر خود و چه از نظر شما سخن نگويم و يك حرف ، فقط يك حرف ، را از زبان من بدون دليل درست و سند محكم ان شاء الله در طول تمام مناظراتي كه گذشته و در آينده خواهد آمد نخواهيد شنيد. من مسلمانم! و نيازي به دروغ گفتن و افترا و خرافات و بدعات ندارم!
اينك متن حديث از صحيح امام بخاري:
5736 - حَدَّثَنَا خَالِدُ بْنُ مَخْلَدٍ حَدَّثَنَا سُلَيْمَانُ قَالَ حَدَّثَنِي أَبُو حَازِمٍ عَنْ سَهْلِ بْنِ سَعْدٍ قَالَ
إِنْ كَانَتْ أَحَبَّ أَسْمَاءِ عَلِيٍّ رَضِيَ اللَّهُ عَنْهُ إِلَيْهِ لَأَبُو تُرَابٍ وَإِنْ كَانَ لَيَفْرَحُ أَنْ يُدْعَى بِهَا وَمَا سَمَّاهُ أَبُو تُرَابٍ إِلَّا النَّبِيُّ صَلَّى اللَّهُ عَلَيْهِ وَسَلَّمَ غَاضَبَ يَوْمًا فَاطِمَةَ فَخَرَجَ فَاضْطَجَعَ إِلَى الْجِدَارِ إِلَى الْمَسْجِدِ فَجَاءَهُ النَّبِيُّ صَلَّى اللَّهُ عَلَيْهِ وَسَلَّمَ يَتْبَعُهُ فَقَالَ هُوَ ذَا مُضْطَجِعٌ فِي الْجِدَارِ فَجَاءَهُ النَّبِيُّ صَلَّى اللَّهُ عَلَيْهِ وَسَلَّمَ وَامْتَلَأَ ظَهْرُهُ تُرَابًا فَجَعَلَ النَّبِيُّ صَلَّى اللَّهُ عَلَيْهِ وَسَلَّمَ يَمْسَحُ التُّرَابَ عَنْ ظَهْرِهِ وَيَقُولُ اجْلِسْ يَا أَبَا تُرَابٍ
ترجمة حديث (دوست داشتني ترين نامها در نزد علي رضي الله عنه ابوتراب بود! و ايشان بسيار خوشحال ميشد وقتي كه به آن خوانده ميشد چرا كه نبي صل الله عليه وسلم وي بدان مسمي ساخته بود.
وي روزي نسبت به فاطمه خشمگين شد ! پس از خانه برآمد و به ديوار مسجد تكيه داد . پيامبر به دنبالش آمد و گفته شد كه او تكيه داده به ديوار مسجد است. نبي صل الله عليه وسلم آمده و در حالي كه از پشتش خاكها را با دست خويش پاك ميكرد فرمود: بنشين اي پدر خاك !)
اين حديث نمونه است در مسانيد ما بيشتر ميتوانيد در اين باره بخوانيد!
› نوشته ايد : «همانطور که در طول تاریخ برخی از اسلاف شما کتب اسلافشان را دستکاری و تحریف می کرده اند. نمی دانم چه بگویم به شما. ولی شما بهتر است. سری به کتب روایی خود بزنید تا بینید چه کفریات و شرکیاتی در همان صحیحین در حوزه خداشناسی و پیامبر شناسی به خورد مردم سنی داده اند. نمونه هایی از آنها را برایتان نقل کردم.»
بسيار عالي ! آقاي دكتور كه هرچيز را به راحتي به اثبات ميرسانيد! لطف كنيد شما هم از اين كشفيات خود ما را مستفيد سازيد و نشانم بدهيد كه چگونه اسلافم كتابها را تحريف ميكرده اند و در آن كفريات و شركيات! به خورد مردم داده اند! فقط يك نمونه برايم مثال ارائه فرماييد البته ميدانيد كه من سند درست ميخواهم!
حالا شما چرا از من يكسرتبعيت ميكنيد ؟ اگر من از كتاب شريف كافي شما كفريات و نيز شركيات و نيز خرافات و نيز بدعات بيرون ميكنم ، و رخ شما ميكشم ! شما كه آن را رد كرده نميتوانيد!
و اما مثالهاي شما از كتابهاي معتبر ما كه دال بر كفر و شرك باشد من نديدم! خوشحال ميشوم دوباره بگوييد تا همگان بهتر بدانند!
در اخير باز هم ازشما آقاي دكتور كاوند تشكر ميكنم كه با حوصله مندي اين بحث را دنبال ميكنيد و اگر خاطر نازك شما از طرح اين گونه مباحث آزرده شده باشد بنده از شما معذرت ميخواهم و طوري كه قبلا هم خدمت عرض كردم، طبيعت چنين مباحثي اين گونه است كه خواهي نخواهي گاهي كلمات درشت به نظر ميرسند. از خداوند براي خود و شما هدايت و استقامت در مسير مستقيم را استدعا دارم .
در ضمن چون دهة اخير ماه مبارك رمضان نزديك است و برنامة اعتكاف ما مسلمانان در پيش است، ممكن من ده روز به خدمت نباشم! اگر شما چيزي نوشتيد و پاسخ آن كمي تاخير شد ، اشكالي ندارد ان شاء الله جواب آن را بعد از رمضان دريافت خواهيد كرد.
البته پيشنهاد قبلي خود را تكرار ميكنم و ميخواهم بحث اساسي خود را با شما روي اصل امامت با شما آغاز كنم . شما لطف بفرماييد و تعريف امامت و جايگاه آن از ديدگاه خود كه البته مورد اتفاق واقعي اهل تشيع باشد را برايم ارائه فرماييد . تشكر از شما
وآخر دعوانا ان الحمد لله رب العاليمن و سلام علي عبادالله الصالحين.
۱۳۸۹ شهریور ۵, جمعه

سخنان امام علي در رابطه با خلفاي راشدين .
بگذاريد به سخنان امام علي در رابطه با خليفه «عمر بن خطاب» گوش فرا دهيم:
«از بلاي در گذشت عمر به خدا پناه ميبريم. او غايت و منتهاي همه چيز را قوام بخشيد، و درد ها را مداوا كرد، فتنه ها را پشت سر نهاد و سنت رسول خدا را بر پا داشت، از اين جهان پاكدامن و كم عيب رفت، خير فتنه ها را اصابت نمود، و از شر آن گذشت، او راه اطاعت و تقواي خداوند را در پيش گرفت. رفت و همه را در راههايي پر پيچ و خم تنها گذاشت، كه در آن گمراه هدايت نميشود، و هدايت يافته را بر هدايتش يقيني نتوان بود))[1].
و هنگاميكه خليفه «ابوبكر» در رابطه با خروج خودش، و رفتن به جنگ با روميان از او نظر ميخواهد، امام علي اينگونه جواب ميدهد:«اگر خودت سوي دشمن بروي و با آنان در آويزي، و تو را كنار گذارند در آن سرزمين دور براي مسلمانان پس از تو پشتوانه اي نخواهد بود، و پس از تو در اينجا نيز كسي نيست كه بسوي او باز گردند، پس مردي مجرب را به جنگ آنان بفرست، و اهل بلاء و نصيحت را او همراه كن. اگر پيروز گشتند، همان چيزي است كه تو دوست داري و اگر شكست خوردند، بعنوان پوششي براي مردم، و محور تجمع مسلمانان باقي بمان))[2]
در اينجا عمر بن خطاب در مورد خروج خودش در جنگ با فارسيان، علي ابن ابي طالب را به مشورت ميگيرد، و علي او را به عدم خروج نصيحت ميكند و ميگويد:((قوم عرب امروزه اگرچه قليلند، اما كثرت، عزت، و اجتماع آنان به اسلام است. پس همچون قطبي باش كه عرب بر گرد تو جمع كردند، و آنها را به جنگ بفرست و خود با آنها نرو، چون در غير اين صورت فارسيان فردا به لشكر تو نگريسته و ميگويند: اين همان ريشه عرب است، اگر او را از جاي بركنيد راحت خواهيد شد. پس همه همّ و كوشش خود را به كشتن تو ميگذارند. اما آنچه كه درباره كثرت دشمنان گفتي، ما تا كنون با كثرت خود نجنگيده ايم، بلكه با نصر و ياري خداوند به قتال مي پرداخته ايم))[3].
و اينجا هم علي با خليفه «عثمان بن عفان» سخن ميگويد، و او را به صفات صحابي مقرب به رسول خدا -صلى الله عليه وآله وسلم- مزين ميكند:«مردم از من خواستند كه بعنوان ميانجي بين تو و آنان با تو صحبت كنم به خدا سوگند كه نميدانم چه بگويم، چون چيزي را نميدانم كه تو آنرا نداني. و تو را به امري نميخوانم كه تو از آن آگاهي نداشته باشي، هر آنچه ما ميدانيم، تو خود ميداني، و ما چيزي بيشتر از تو نميدانيم تا تو را از آن آگاه سازيم، و دور از تو نيز خلوت نكرده ايم تا نتيجه را به تو ابلاغ كنيم، هر آنچه كه ما ديديم تو نيز ديدي، و هر آنچه كه ما شنيديم تو نيز شنيدي، همانند ما صحابي رسول خدا -صلى الله عليه وآله وسلم- بودي، و «ابوبكر» و «عمر» نيز در اقامه حق از تو برتر نبودند، در حاليكه تو از آنان به رسول خدا -صلى الله عليه وآله وسلم- از لحاظ صله رحم (خويشاوندي) نزديكتر هستي، تو داماد رسول خدا بودي كه آنان نبودند پس خداوند را در نظر داشته باش و والله كه عدم بينايي و ندانستن تو در اين مساله بخاطر كوري يا جهل نيست))[4].
و بار ديگر امام علي در باره خليفه عثمان با ابن عباس سخن ميگويد : اي ابن عباس عثمان نميخواهد مرا مگر اينكه مانند شتر آبكش قرار دهد، بيايم و بروم. بسوي من فرستاد كه بيرون شو، پس از آن فرستاد تا بيايم. و اكنون ميفرستد تا بيرون بروم. به خدا سوگند كه از او دوري كردم، تا جايي كه ترسيدم شايد گناهكار شده باشم[5].
و در اينجا امام در نامه اي كه به «معاويه ابن ابي سفيان» ميفرستد، موضع خود را در قبال خليفه عثمان ابن عفان روشن ميكند: سپس از اموري كه بين من و عثمان بود ياد نموده اي، و تو خود بايد جواب آن را بدهي بدليل صله قرابتي كه با او داشتي، پس كداميك از ما در قتل او بيشتر دفاع يا سستي نمود، كسيكه كمك خود را مبذول داشت ولي كمك او را نخواستند يا كسيكه از او كمك خواسته شد ولي او آنقدر سستي و درنگ نمود تا وقتي كه مرگ را بسوي او فرستاد،.. .. و من عذر و پوزش ميطلبم از اينكه در بعضي موارد و احداث بر او انتقاداتي داشتم، پس اگر گناه من ارشاد كردن و هدايت اوست پس ممكن است كه گاهي شخص مورد سرزنش هيچ گناهي هم نداشته باشد.
در اينجا «ابوسفيان » «شيخ امويين» به ديدار امام علي [6] در خانه اش ميرود و به او ميگويد:« به خدا سوگند كه با اسپان و مردان بسيار در صف تو قرار ميگيريم، دستت را بده تا با تو بيعت كنم))[7]..و امام در جواب ميگويد:«هنوز هم فكر دشمني هستي ، اما با اين دشمني تو هرگز به اسلام و مسلمانان ضرري نرسد، ما ابوبكر را لايق خلافت ديديم، اما تو ميخواهي فتنه به پا كني))[8].
اگر موضع امام علي در قبال خلفاي راشدين اينگونه بود، و بدين صورت در مورد آنان سخن ميگفت، آيا ميتوان گفت كه ايشان به ظاهر چيزي ميگفت، اما در باطن چيزي ديگري ميپنداشت؟ از اين انديشه به خدا پناه ميبريم، اگر امام اينگونه شخصي بود، هرگز در اين مقطع از زمان كه هرگز تاريخ انسانيت تا به ابد آنرا فراموش نخواهد كرد، اينچنين موضع گيري نميكرد، اين موقف امام موقفي است صادقانه و مخلصانه، موقفي برخاسته از روي ايمان، از مردي كه همواره پيش و پس از هر اعتباري آن را با حق و صدق محك ميزد، و در راه اين آرمانها همه چيز را قرباني ميكرد، باشد كه اين امر بسيار برايش گران تمام شود، آري، در روز شورا هنگامي كه «عبدالرحمن ابن عوف» خلافت را به او عرضه نمود و به او گفت: «دستت را بده تا با تو بر اساس كتاب خداوند، سنت رسولش، و سيرت شيخين (ابوبكر و عمر) بيعت كنم». اما در جواب گفت: «كتاب خدا، سنت رسولش، و اجتهاد رأي خودم...».عبدالرحمن ابن عوف سخنش را سه بار تكرار كرد، و امام نيز سه بار همان سخن را در جواب گفت، در نتيجه عبدالرحمن بسوي عثمان رفت و خلافت را همراه با همان مقاله به عثمان عرضه كرد، و عثمان آنرا قبول كرده و بيعت با او انجام شد، با در نظر گرفتن اين موضوع او را بشناسيم، علي كسي است كه از خلافت اسلامي كه پرچم آن بر فراز پهناورترين سرزمينهاي كره زمين به اهتزاز در آمده بود فقط بخاطر يك «بله» گفتن ميگذرد، چون نميخواهد امروز چيزي بگويد، و فردا چيزي ديگري انجام دهد، او نميخواهد با مجامله و خداع و نيرنگ با كسي بيعت كند.آيا درست است كه بگوييم او با هر سه خليفه بيعت كرد، و در مدح آنان سخن بسيار گفت و در همه اين مواضع با آنان همراه شد، و براي آنان بهترين نصيحت كنندگان بود، اما به فعل و سخن خويش اعتقادي نداشت؟ گر چه همين يك موضع روشن امام در آن لحظه جاويد از تاريخ اسلام براي نشان دادن شخصيت، فضائل و صدق و اخلاصش كافي است، اما بگذاريد از برخي سخنان او در مورد خودش، و اخلاص و از خود گذشتگي اش در راه خدا پرده برداريم، امام ميگويد: «به خدا سوگند كه اگر اقاليم هفت گانه و همه موجودات زير افلاكش را به من بدهند تا خدا را با سلب دانه جوي از مورچه اي معصيت كنم، هرگز اين كار را نخواهم كرد. و اين دنياي شما نزد من از برگ درختي كه در دهان ملخي قرار دارد، بي ارزش تر است))[9].
و در جايي ديگر ميگويد:«اين آبي است گنديده، و لقمه اي است كه در گلوي خورنده اش گير ميكند. و آن كسي كه ميوه را نرسيده و كال از درخت بچيند، مانند كشاورزي است كه در زمين ديگران ميكارد. اگر سخن بگويم، گويند بر ملك و پادشاهي حرف ميزند و اگر خاموش بمانم ميگويند از مرگ ميترسد. هيهات پس از آن چيزهايي كه گذشت، به خدا انس پسر ابي طالب به مرگ، از انس كودك به پستان مادرش بيشتر است))[10].
و در ضمن نامه اي كه به والي بصره يعني «عثمان ابن حنيف» ميفرستد، چنين ميگويد: «به خدا سوگند كه از دنياي شما و غنايمش هيچ چيزي ذخيره نكردم، و با كهنه جامه اي كه در بردارم جامه اي كهنه ديگري آماده ننمودم. چگونه ميتوانم خود را قانع كنم كه به من اميرالمومنين ميگويند، و در سختيهاي زندگي و تنگي معيشت با آنان شريك نباشم، و سير بخوابم هنگاميكه دورا دور من را شكم هاي گرسنه و جگر هاي سوزان پر كرده است. پس زهي كه هواي نفس من مرا بسوي خوراك هاي لذيذ بكشاند، حال آنكه شايد در نجد و يا يمامه كسي باشد كه حتي به قرص ناني طمعي، و با سير شدن عهدي نداشته باشد. و حال آنكه شنيده ام كه ميگوييد: اگر اين غذاي پسر ابي طالب است، پس ضعف بر او مستولي شده و طاقت قتال و پيكار دليران و شجاعان را نخواهد داشت، اما بدانيد كه درخت صحرايي، بسيار تنومند است، حال آنكه سبزه هاي زيبا پوست بسيار نازكي دارند، و ارتباط من با رسول خدا -صلى الله عليه وآله وسلم- مانند نخل است به نخل و مانند دست است به بازو پس به خدا سوگند كه اگر عرب بر جنگ با من با يكديگر همراه گردند از ايشان رو بر نگردانم[11].
و د رجايي ديگر ميگويد: «به خدا سوگند اگر بر خار بخوابم و يا مرا در زنجيرها بكشند، براي من عزيزتر است از اينكه در روز قيامت خداوند و رسولش -صلى الله عليه وآله وسلم- را ملاقات كنم، در حاليكه به بعضي از بندگان خدا ظلم كرده، و اموال برخي ديگر را غصب كرده باشم))[12].
و وقتي «عبدالله ابن عباس» بر امام وارد شده و ايشان را ميبيند كه نعلين پاره شده خود را وصله ميزند، امام از او ميپرسد: «قيمت اين نعلين چقدر است»؟ و عبدالله در جواب ميگويد: «هيچ ارزشي ندارد اي اميرالمومنين» امام ميگويد: «به خدا سوگند اين نعلين از امارت شما بر من عزيزتر است، مگر اينكه حقي را اقامه نموده، و يا بلايي را دور سازم». 13

]. [1] نهج البلاغه ج2 ص222.
[2] نهج البلاغه ج3 ص28.
[3] نهج البلاغه ج2 ص30
[4] نهج البلاغه ج2 ص48.
[5] نهج البلاغه ج2 ص233.
[6] نهج البلاغه ج3، ص5.
[7] علي امام المتقين، عبدالرحمن الشرقاوي ج1، ص66.
[8] علي امام المتقين، عبدالرحمن الشرقاوي ج1، ص66.
[9] نهج البلاغه ج2، ص218.
[10] نهج البلاغه ج1 ص40.
[11] نهج البلاغه ج2، ص22.
[12] نهج البلاغه ج2، ص216.
[13] نهج البلاغه ج2، ص48.

۱۳۸۹ شهریور ۳, چهارشنبه
در سر در ( وبلاگ علمي دكتور عليرضا كاوند بروجردي) آقاي دكتور براي معرفي اين وبلاگ چنين نوشته است:این وبلاگ در صدد ارائه مطالب علمی و دینی می باشد و هدف آن را بیشتر می توان در حوزه روشنگری و شفاف سازی اعتقادات دینی و فرهنگی جهان اسلام از گذشته تا حال حاضر و نیز معرفی و ارائه مقالات ، تحقیقات ، پژوهشها و کتب علمی - دینی دکتر علیرضا کاوند بروجردی استاد دانشگاه و عضو هیات علمی دانشگاه علوم و معارف قرآن کریم ترسیم نمود.امید است تا با نظرات و پیشنهادت ارزشمند خود ما را یاری فرمایید
اينك متن پاسخ آقاي دكتور كاوند:
باید گفت که دو نسخه از کتاب شریف کافی وجود دارد که در آن بجای رقم 17 هزار از 7هزار استفاده کرده (یعنی سبعه به جای سبعه عشر) و با توجه به اینکه در قدیم اعداد را گرد می کردند به 6666 آیه که طبق یک شمارش است، نزدیک است. البته باید دانست که تعداد آیات قرآن در میان اهل سنت وشیعه محل اختلاف است یعنی هم شیعه و هم برادران اهل سنت، هركدامشان در تعداد آیات در میان خود اختلاف دارند و دلیلش آن است که گاهی دو آیه را یک آیه فرض کرده اند و گاهی یک آیه را به دو آیه تقسیم کرده اند و این رمز اختلاف در تعداد آیات است و برخی نیز بر سر این که عبارت شریفه بسم الله الرحمن الرحیم باید آیه محسوب شود یا نه، اختلاف دارند و این می تواند باز موجب اختلاف در آراء دانشمندان مسلمان شود. اشتباه در تصحیح نسخ قدیمی بسیار رخ می داده است و این امر جدیدی نیست. مثلا روایت "الدنیا راس کل خطیئة" به صورت "الدینار اس کل خطیئه" نیز نقل شده است و از این قبیل اشتباهات نیز فراوان می توان یافت. آنچه در مورد روایت "الکافی کاف لشیعتنا" گفتید باید در جواب گفت که این روایت به صیغه مجهول آمده یعنی روی به ضمه راء و کسره واو، و ناقلی هم ندارد. از این رو کسی ادعا نکرده که چه کسی آن را روایت کرده و برخی ناشرین کتاب شریف کافی، به صورت ناشیانه این را در مقدمه ناشر، آورده اند و این روایت به هیچ وجه قابل اعتماد نیست. باید دانست که روایات کافی که طبق یک شمارش 16هزار و 196 روایت است، موثوق الصدور است نه قطعی الصدور. از این رو ایراداتی نیز در آن می توان یافت و این آخرین دیدگاه و درست ترین دیدگاه در مورد روایات کتاب شریف کافی است و هیچ گاه نیز شیعه ادعا نکرده که کافی بالاتر از قرآن است و این ادعای زشتی است. هیچ سندی نیز برای اثبات این ادعا - جز اینکه برخی اخباریون شیعه که 2 تا 3 قرن پیش می زیسته اند قائل به قطعی الصدور بودن روایات کافی بوده اند و گفته اند که در موارد مبهم و مجمل آیات قرآن باید به روایات معتبر و درست مراجعه کرد- در دست رس نیست و از این رو این، تهمت وخدشه و اتهام عالمان اهل سنت به علمای شیعی است که مستندی ندارد.در پاسخ به این که فرمودید امام زمان، فردی موهوم است باید گفت:الف) مولفین کتب اهل سنت احادیث فراوانی را در مورد مهدویت نقل کرده اند و حتی بابی از کتابشان را به آن اختصاص داده اند . از جمله کتاب هایی که بابی در آن منعقد شده و در آن به بحث پرداخته شده:1- سنن ابی داوود 2- سنن ترمذی است که از صحاح سته برادران اهل سنت محسوب می شود . همچنین "صحیح ابن حبان" که بعضی از اهل سنت آن را ششمین کتاب از صحاح سته می دانند ( اینان سنن ابن ماجه را جزء صحاح نمی دانند ) . متقی هندی هم در کتاب شریف کنز العمال، بابی جدا گانه در باره این موضوع آورده است . ب)احادیثی که در کتب اهل سنت در باب مهدی و خروج ایشان وارد شده فراوان است. ترمذی در صحیحش نقل می کند "قال رسول الله صلى الله عليه وسلم لا تذهب الدنيا حتى يملك العرب رجل من أهل بيتي يواطئ اسمه اسمى " ( صحیح ترمذی ، ج 3 ، ص 343-344 ) همچنین با همین مضمون و با اختلافی اندک در عبارت، در 1- صحیح ابن حبان ج 15 ص 237 -238 و 2- شرح المقاصد في علم الكلام - التفتازاني - ج 2 - ص 3073- تاريخ الإسلام - ذهبي - ج 18 - ص 378 – 379 این حدیث آمده است و ذهبی که واقعا رجال شناس بزرگی است(پس از نقل روایت) می گوید: هذا حدیث حسن صحیح 4- تفسیر فخر رازی ذیل آیه ی "وعد الله الذين آمنوا منكم وعملوا الصالحات ليستخلفنهم في الأرض كما استخلف الذين من قبلهم"رازی ذیل این آیه، این حدیث را نقل می کند . احادیث بسیار زیادی در این بحث نقل شده که ما به چند مورد دیگر بسنده می کنیم . 5- كنز العمال - المتقي الهندي - ج 14 - ص 264 - 26538666 - المهدي رجل من ولدي ، وجهه كالكوكب الدري 6- كنز العمال - المتقي الهندي - ج 14 - ص 266 38671 - لن تهلك أمة أنا في أولها وعيسى ابن مريم في آخرها ، والمهدي في أوسطها ( به نقل از أبو نعيم اصفهانی در باب "في أخبار المهدي" از ابن عباس از رسول خدا ص ) .7- كنز العمال - المتقي الهندي - ج 14 - ص 266 38673 - منا الذي يصلي عيسى ابن مريم خلفه (به نقل از أبو نعيم اصفهانی در باب "في أخبار المهدي" از أبي سعيد ) . 8- سنن أبي داود، ج 2 - ص 310عن أم سلمة ، قالت : سمعت رسول الله صلى الله عليه وسلم يقول : ( المهدى من عترتي من ولد فاطمة ) با توجه به این احادیث دیگر جایی برای تردید در مهدویت باقی نمی ماند نه تنها در اصل مهدویت بلکه در این باب که ایشان از اهل بیت رسول اکرم می باشند نیز جای شک باقی نمی ماند . اگر مایلید بیشتر و کاملتر در این زمینه بدانید ، به بیش از 100 کتاب از گذشته تا حال، از جمله، کتاب خورشید مغرب نوشته محمدرضا حکیمی (اثبات مهدویت و شخص حضرت مهدی با استناد به منابع شیعه و سنی) و کتاب «بررسی تطبیقی مهدویت در روایات شیعه و اهل سنت» نوشته دکتر مهدی اکبرنژاد رجوع کنید (در فصل نخست کتاب ، ابتدا نگاهی کلی به حدیث های مهدویت شده و آنگاه سیر تاریخی تدوین این حدیث ها در جوامع حدیثی معتبر اهل سنت ارزیابی شده اند که در این نگاه تاریخی، آن دسته از جوامع حدیثی که تا سده دهم هجری، روایت های مهدویت را یاد کرده اند، معرفی شده و در ادامه، حجیت و تواتر این حدیث ها در گفته ها و نوشته های دانشمندان اهل سنت به تفصیل یادآوری شده اند. بررسی سیر تاریخی تدوین حدیث های مهدویت در کتاب های شیعه، قسمت دیگر فصل نخست را تشکیل می دهد و در پایان این فصل، به منابع معتبر، نام صحابه ای که در اسناد روایت های مهدویت حضور دارند نیز یادآوری شده است. در فصل دوم به بیان حدیث ها و موارد مشترک میان شیعه و اهل سنت درباره امام مهدی(عج) پرداخته شده و از جنبه های گوناگون، این موارد ارزیابی شده اند؛ مانند نسب و نام آن حضرت و نیز ویژگی های جسمانی و نشانه های ظهور او و تغییر و تحولاتی که جهان با ظهور ایشان پیدا خواهد کرد. فصل سوم به بررسی دیدگاه های گوناگون این دو فرقه درباره امام مهدی(عج) اختصاص یافته که مهمترین آنها در چهار مورد خلاصه شده است. نخستین آنها ولایت آن حضرت، دومین مورد درباره نام پدر امام مهدی(عج)، سومین اختلاف مربوط به تفسیر روایت های امامان دوازده گانه است و چهارمین موضوع، نسب پدر آن حضرت است که آیا از نسل امام حسن(ع) است یا امام حسین(ع( چهارمین و آخرین فصل به بیان منتقدان حدیث های مهدویت و بررسی میزان اعتبار و ارزش مندی این نقدها اختصاص پیدا کرده که دیدگاه های معروف ترین ناقدان این حدیث ها مورد تحلیل و دقت نظر قرار گرفته است. شاخص ترین این افراد عبارتند از: ابن خلدون، رشید رضا، احمد امین، و در دوره اخیر؛ دکتر عداب محمود الحمش که ضمن طرح دیدگاه های آنها، به تفصیل و تفکیک به نقد نظریات آنها پرداخته شده است: http://www.hawzah.net/Hawzah/News/NewsView.aspx?LanguageID=1&NewsID=82340&NewsType=1.)ج) {روايات مهدويت در تمام کتب اهل سنت حتي در صحاح ستة و بخاري و مسلم آمده و تمام اهل سنت معتقدند که حضرت مهدي عليه السلام خواهد آمد و جهان را از عدل و داد پر خواهد کرد همان طوري از ظلم و ستم لبريز شده است.آقاي فقيه ايماني در( کتاب الامامة المهدوية في الاسلام) در این زمینه ادرسهای خوبی از صحاح داده است (فراجع)
حال انچه در این زمینه اهمیت فراوان دارد اعتقادات و افکار وهابیت در این زمینه است، دقت بفرمائید:
1- ابن تيميه ، بزرگ تئورسين وهابيت هم وقتي در برابر انبوهي از روايات در صحاح سته و حتي در صحيح بخاري و مسلم در بارۀ حضرت مهدي مواجه مي‌شود ، صراحتاً مي‌گويد :إن الأحاديث التي يحتج بها على خروج المهدي أحاديث صحيحة ، رواها أبو داود والترمذي وأحمد وغيرهم من حديث ابن مسعود وغيره . احاديثي كه مي‌توانيم احتجاج كنيم بر آن احاديث بر قيام حضرت مهدي ،‌ اين احاديث صحيح هستند . اين روايات را ابو داود ، ترمذي و احمد نقل كرده‌اند . منهاج السنة النبوية ، ج 4 ، ص211 .
2 - ابن قيم ، شاگرد و ناشر افكار ابن تيميه هم در اين زمينه مي گويد احاديث مربوط به حضرت مهدي ، احاديث حسن و صحيح هستند .
3- آقاي بن باز مفتي اعظم سابق عربستان سعودي، عبارت خيلي ظريفي دارد :أمر المهدي معلوم ، والأحاديث فيه مستفيضة ، بل متواترة وقد حكى غير واحد من أهل العلم تواترها . وهي متواترة تواترا معنويا ، لكثرة طرقها ، واختلاف مخارجها ، وصحابتها ، ورواتها ، وألفاظها ، فهي - بحق - تدل على أن هذا الشخص الموعود به أمره ثابت وخروجه حق .مسئله حضرت مهدي عليه السلام واضح است و احاديث پيرامون آن مستفيضه بلكه متواتر است و تعداد زيادي از اهل علم متواتر بودن احاديث حضرت مهدي عليه السلام را نقل كرده اند . و تواتر آن تواتر معنوي است به خاطر كثرة طرق احاديث آن، و اختلاف در لفظ احاديث و راويان و الفاظ بحق دلالت بر اين دارد كه اين شخص موعود امر ثابتي دارد و خروج او حق است.و ما ديده ايم كه علما مسائل زيادي را با رواياتي كمتر از اين ثابت كرده اند . و قول حق از علما بلكه اتفاق علما بر ثبوت مسئله مهدويت است و همين قول حق است و به حق كه او در آخر الزمان خارج خواهد شد . و اما عده قليلي از علما (در اين مسئله) توجهي به صحبت درباره او نكرده اند .مجلة الجامعة الإسلامية بالمدينة المنورة ، العدد 3 ، السنة الأولى 1388 ، في ذيل محاضرة عبد المحسن العباد .
4- آقاي ناصر الدين الباني كه از او به بخاري دوران تعبير مي‌‌كنند ، شبيه اين عبارت را دارد . در مجلۀ التمدن الإسلامي الدمشقية ، شمارۀ 27 و 28 ، سال 22 ، ص 642 .
رابطة العالم اسلامي كه در حقيقت مركز فرهنگي وهابيت است ، در ماه مي 1976 رسماً اعلام كرد :اعتقاد به ظهور حضرت مهدي ، يك امري است واجب بر همۀ مسلمان‌ها . اين عقيده ، جز عقائد اهل سنت و جماعت است و جز جاهل و نادان و بدعت گذاري كسي نمي‌تواند اين عقيده را انكار كند:
http://www.askdin.com/showthread.php?t=2957 }در مورد اینکه بنده شیعه غالی یا احساسی هستم یا نه، باید گفت که ما معتقدیم خلیفه اول و دوم و سوم، خلافت بلافصل حضرت علی ع را غصب کرده اند که بزرگترین و مهمترین سندش، همان حدیث غدیر است که بحث آن را با هم داشتیم و حتی نیاز به دلایل دیگر روایی یا عقلی ندارد.برای روشن شدن بحث خیانت دو خلیفه اول به پیامبرص و خاندانش می توانید به کتاب بنده که با عنوان " دردادنه دلداده " (بررسی تحلیلی زندگانی حضرت زهرا س ) در 476 صفحه چاپ شده است رجوع کنید تا بدانید که با استناد به منابع اهل سنت می توان اثبات کرد که خلیفه اول و دوم و نیز خلیفه سوم، کافرند چرا که سقط جنین فاطمه س و نیز سیلی زدن به صورت و نیز آزار ایشان در مورد بحث دادن فدک به وی و بازگرداندن خلافت به مکان واقعی اش ، مصداق روایت معتبر و مشهور پیامبر ص که 1- مجاهد نقل می کند که ایشان در حالی که دست فاطمه (ع) را در دست داشت فرمود: و هي بضعة مني، و هي قلبي و و روحي التي بين جنبي، فمن آذاها فقد آذاني، و من آذاني فقد آذي الله. 2- از جابر نیز رسيده که پيغمبر صلي الله عليه و آله و سلم فرمود: ان فاطمة شعرة مني، فمن آذي شعرة مني فقد آذاني و من آذاني فقد آذي الله و من آذي الله، لعنه الله ملاء السموات و الارض.این دو روایت به وفور در منابع اهل سنت و شیعه آمده است که از منابع قدیم اهل سنت می توان به مسند احمد حنبل اشاره کرد.3- جابر جعفي از حضرت باقر روايت کند که پيغمبر صلي الله عليه و آله و سلم فرموده ان الله يغضب فاطمة و يرضي لرضاها.(از منابع شیعه){در توضیح بیشتر باید گفت:حضرت رسول اکرم (ص ) می فرماید:((من احب هولاء یعنی الحسن والحسین و فاطمة و علیا فقد احبنی و من ابغضهم فقد ابغضنی ))((هر کس اینان (یعنی حسن و حسین و فاطمه و علی علیهم السلام ) را دوست بدارد، مرا دوست داشته است، و کسی که با اینها دشمنی کند، با من خصومت کرده است. و درباره حضرت صدیقه زهرا علیهم سلام می فرماید:((من آذاها فقد آذانی، و من آذانی فقد آذی الله )) و ذلک قوله تعالی: (( ((ان الذین یودون الله و رسوله لعنهم الله فی الدنیا و الاخرة ))((هر کس فاطمه را بیازارد، مرا آزرده است، و هر مرا اذیت کند (گوئی ) خدا را آزرده است )) چنان که خدای تعالی می فرماید:همانا، آن کسانی که خدا و رسول او را بیازارند، خدا آنان را در دنیا و آخرت لعنت کرده است (از رحمت خود دور فرموده است )، که با توجه به فرمایش پیامبر اکرم (ص ) آزار خدا و رسولش برابر با ایذاء حضرت صدیقه زهرا سلام الله علیهاست. روایاتی که نقل شد و احادیثی که از قول پیامبر اکرم (ص ) در این موضوع بیان می شود، همه آنها عبارات کتب عامه است که شیعه و سنی در صحت آنها متفق القول هستند:((فاطمة بضعة منی، من اغضبها اغضبنی ))((فاطمه (ع ) پاره تن من است، هر کس او را خشمگین کند، مرا به خشم آورده است ))((فاطمة بضعة منی، یوذینی ما آذاها، و یغضبنی ما اغضبها))((فاطمه پاره تن من است، آنچه فاطمه را بیازارد، مرا نیز آزرده می سازد، و آنچه فاطمه را به خشم آورد، مرا هم غضبناک می کند.))((فاطمة بضعة منی، یقبضنی ما یقبضها، یبسطنی ما یبسطها))((فاطمه پاره تن من است، آنچه او را دلگیر کند مرا گرفته خاطر می سازد، و آنچه او را مسرور گرداند، مرا شاد می نماید))((فاطمة بضعد منی یوذینی ما آذاها، و ینصبنی ما انصبها))((فامطه پاره تن من است، آنچه او را آزرده کند مرا می آزارد، و آنچه او را به زحمت اندازد مرا دچار مشقت می نماید.))روایات بسیاری از پیامبر اکرم (ص ) با مفهوم تقریبا همانند احادیث مذکور، ولی با عبارات مختلف، علماء فریقین (شیعه و سنی ) نقل کرده اند که چند نمونه از آنها را در اینجا یاد آورد می شویم: ((فاطمة بضعة منی، یسعفنی ما یسعفها))((فاطمة شجنة منی، یبسطنی ما یبسطها، و یقبضنی ما یقبضها))((فاطمة مضعة منی، من آذاها فقد آذاتی ))((فاطمة مضعة منی، یقبضنی ما قبضها، و یبسطنی ما بسطها))((فاطمة مضعة منی، یسرنی ما یسرها))هدف و منظور ما از نقل این احادیث شریف در منقبت حضرت صدیقه زهرا سلام الله علیها، این است که بر همگان ثابت شود موضوع محبت و یاری آن حضرت، و یا بغض و دشمنی و اذیت او، عینا همانند محبت و دوستی با پیامبر اکرم (ص ) و یا عدوات و عناد نسبت به مقام نبوت است و اعتقاد داشتن به این مطلب، هرگز منحصر به یک مذهب خاص نیست، بلکه این موضوع کاملا اسلامی و کلی است، بدون تردید از معتقدات تمام مسلمین جهان است. لذا ما در اینجا نام عده ای از دانشمندان سنی که روایات مذکور را در طول چهارده قرن در کتابهای خویش ثبت کرده اند، نقل می کنیم: ابن ابی ملیکه متوفای 117 هجری - قمری - ابن دینار مکی، متوفای 125 هجری - لیث بن سعد مصری متوفای 175 ه -.ق - ابو محمد بن عینیه متوفای 198 - ابوالنظر بغدادی متوفای 205 هجری - احمد بن یونس یربوعی متوفای 227 هجری - حافظ ابوالید طیالسی متوفای 227 هجری - ابوالمعمر هذلی متوفای 336 هجری - فتیبه بن سعید ثقفی متوفای 240 هجری عیسی بن حماد مصری متوفای 248 هجری - احمد امام حنابله متوفای 241 هجری - حافظ بخاری (ابوعبدالله ) صاحب صحیح معروف متوفای 256 هجری - حافظ مسلم در صحیحش (که یکی از صحاح سته است ) متوفای 261 هجری - حافظ ابوعبدالله بن ماجه در سننش (که یکی از صحاح سته است ) متوفای 273 هجری - حافظ ابودواد سیستانی در سننش (که یکی از صحاح سته است ) متوفای 275 هجری - حافظ ابو عیسی ترمذی در صحیح (که یکی از صحاح ششگانه است ) متوفای 275 هجری - حکیم ابوعبدالله ترمذی متوفای 285 هجری - حافظ ابوعبدالرحمن نسائی (که یکی از صحاح ششگانه است ) متوفای 303 هجری - ابوالفرج اصفنهانی متوفای 303 هجری - حاکم ابوعبدالله نیسابوری متوفای 405 هجری - حافظ ابونعیم اصفهانی متوفای 430 هجری حافظ ابوبکر بیهقی متوفای 458 هجری - ابو ذکریا خطیب تبریزی متوفای 502 هجری - حافظ ابوالقاسم بغوی متوفای 510 هجری - قاضی ابوالفضل قاضی ابوالعیاط متوفای 544 هجری - اخطب خوارزمی متوفای 568 هجری - حافظ ابوالقاسم ابن عساکر متوفای 571 هجری - ابوالقاسم سهیلی متوفای 581 هجری - ابن ابی الحدید معتزلی متوفای 586 هجری - ابوالفرج ابن جوزی متوفای 597 هجری - ابن اثیر متوفای 630 - ابوسالم ابن طلحه شافعی متوفای 652 هجری - سبط ابن جوزی حنفی متوفای 654 هجری - حافظ گنجی شافعی متوفای 658 هجری - حافظ محب الدین طبری متوفای 694 هجری - حافظ عدلی اندلسی متوفای 699 هجری - حافظ ذهبی شافعی متوفای 747 هجری - قاضی ایجی معروف متوفای 756 هجری - جمال الدین زرندی متوفای 750 هجری - ابوسعادت یافعی متوفای 768 هجری - حافظ زین الدین عراقی متوفای 806 هجری - حافظ معزالدین هیثمی متوفای 807 هجری - حافظ ابن حجر عسقلانی متوفای 852 هجری - حافظ جلال الدین سیوطی متوفای 911 هجری - حافظ ابوالعباس قسطلانی متوفای 923 هجری - حافظ قاضی دیار بکری متوفای 966 هجری - ابن حجر هیثمی متوفای 974 هجری - زین الدین مناوی متوفای 1031 هجری - و عده کثیری از علمای عامه (سنی ) در قرن 10 و 11 و 12 و 13 و 14 تا امروز.چون این مطلب مورد بحث، در نزد علمای عامه نیز بسیار حائز اهمیت است و با این روایات شریفه که ذکر صریح استدلال و ثابت کرده اند که هر کس نسبت به حضرت زهرا(ع ) محبت نداشته، و یا به نحوی از انحاء آو را آزرده باشد، کافر است. لذا ما این موضوع را عمیقا مورد بررسی قرار می دهیم: گاهی مطلب را معتقدین یک مذهب عنوان می کنند، و گاهی موضوعی صددرصد عمومی و اسلامی است و با توجه به مدارک و اسنادی که از دانشمندان فریقین (شیعه و سنی ) نقل شد کاملا ثابت می شود که این مطلب اسلامی است: که هر کس حضرت صدیقه زهرا سلام الله علیها را آزار اذیت نماید و آن حضرت از او دل آزرده و ناخشنود باشد، کافی است. روایتی است فوق العاده مهم و حیرت انگیز از پیامبر اکرم (ص ) که از آن حضرت فرمود: ((ان تبارک و تعالی یغضب لغضب فاطمه، و یرضی لرضاها))((همانا، خداوند تبارک و تعالی غضب می کند هنگامی که فاطمه (ع ) به خشم آید، و راضی می شود آنگاه که او راضی و خشنود گردد))و در روایت دیگر به فاطمه علیهالسلام فرمود:((ان الله یغضب لغضبک، و یرضا لرضاک ))((یا فاطمه، خدا با غضب تو غضب می کند، و با رضای تو راضی می گردد))این دو روایت عجیب را عده زیادی از دانشمندان عامه (سنی ) نقل کرده اند که از جمله آنهایند:ابوموسی ابن المثنی متوفای 252 هجری - ابن ابی عاصم متوفای 287 هجری - ابویعلی مسلم متوفای 307 هجری - حافظ ابوالقاسم طبرانی متوفای 360 هجری - حافظ ابوحاکم نیسابوری متوفای 405 هجری - حافظ ابوسعید خرگوشی متوفای 406 هجری - حافظ ابونعیم اصفهانی متوفای 430 هجری - حافظ ابوالقاسم ابن عساکر متوفای 571 هجری - ابوالمظفر سبط ابن جوزی متوفای 654 - حافظ ابوالعباس طبری متوفای 694 هجری - حافظ ابن حجر عسقلانی متوفای 852 هجری - حافظ شهاب الدین ابن حجر هیثمی متوفای 974 هجری - حافظ ابوعبدالله زرقانی مالکی متوفای 1122 هجری - ابوالعرفان صبان متوفای 1206 هجری - بدخشانی (صاحب مفتاح الجنات ) متوفای قرن 13 و عده ای دیگر...با توجه به اینکه هر بشر حالات مختلفی دارد، و در هر ساعت دستخوش تحولات گوناگون است، معقول نیست که بشری در تمام لحظات زندگانی، با وجود انهمه دگرگونیها، همیشه و همه جا مورد توجه خدا بوده، و رضایتش رضای خدا، غضبش خشم خدا، مسرتش خشنودی خدا، محبتش حب خدا، و دشمنی با او دشمنی با خدا باشد، و بر هر کس به چشم حقارت نگاه کند خدا نیز با نظر حقارت بر او بنگرد، مگر اینکه صاحب مقام ولایت (مطلقه ) بوده باشد، و به اعتبار همان مقام که عینا پیامبر اکرم (ص ) و امیرالمؤ منین (ع ) نیز دارا هستند، تنها این موضوع امکان پذیر می باشد.و با عدم توجه به شئون ولایت است که حضرات عامه (سنیها) می گویند پیامبر اکرم نیز همانند سایر مردم دشنام و ناسزا می گوید، خشمناک می شود و... و بالاخره سخن را تا بجائی می رسانند که در بستر مرگ خطاب به آن حضرت می گویند، ((ان الرجل لیهجر...)) ((این مرد هذیان می گوید...)) فاطمه سلام الله علیها وجود مقدسی است که پیامبر اکرم (ص ) یک عمر او را به تمام امتش معرفی کرده، و مقامات معنویش را بیان فرموده است. چنان که گفته شد کاملا روشن و مبرهن است آن بشری که محبتش محبت خدا، اطاعتش اطاعت خدا، رضایتش رضایت خدا، مخالفتش مخالفت خدا، سنحطش سنحط خدا، غضبش غضب خداست، لازمه اش این است که باید صاحب مقام شامخ ولایت (مطلقه ) باشد، و در نتیجه، هر کس به صاحب ولایت ایمان نیاورد و محبتش را در دل نداشته باشد، کافر است، و این مطلبی است که علمای عامه نیز به آن ایمان و اعتقاد دارند که در اینجا نقل بعضی از عبارات آنان مفید و ضروری است: ((ابوالقاسم سهیلی )) متوفای سال 581 هجری در کتاب ((الروض الانف )) در جلد دوم صفحه 196 می فرماید:((ان ابا لبابه رفاعة بن عبدالمنذر ربط نفسه فس توبه... و ان فاطمه ارادت حله حین نزلت تویته، فقال ابا لبابه قد اقسمت ان لا یحلنی الا رسول الله، فقال رسول الله ان فاطمه مضعة منی، صلی الله علیه و علی فاطمة، فهذا حدیث یدل علی ان من سبها فقد کفر، و من صلی علیها فقد صلی علی ابیها))هنگامی که ((رفاعه )) از گناهی که مرتکب شده بود توبه کرد، خودش را به چوب توبه محکم ببست و سوگند خورد هرگز آن بند را نگشاید مگر اینکه محمد بن عبدالله (ص ) بدست خود آنرا باز فرماید، و این را نشان قبول شدن توبه خود قرار داده بود، تا اینکه آیه قبول شدن توبه او از جانب پروردگار نازل شد و در آن هنگام حضرت فاطمه (ع ) اراده فرمود آن بندها را بگشاید، و لی ابالبابه گفت: کسی جز پیامبر اکرم (ص ) نباید مرا از بند رها نماید، زیرا من به این امر سوگند یاد کرده ام، و چون این سخن به گوش پیامبر اکرم (ص ) رسید، حضرت فرمود: ((همانا، فاطمه پاره تن من است، درود خدا بر او و بر فاطمه باد.سپس راوی حدیث چنین نتیجه می گیرد: ((که این حدیث دلالت دارد بر اینکه هر کس فاطمه (ع ) را دشنام دهد کافر می شود، و هر کس بر او صلوات فرستد، برابر است با صلوات بر پدرش رسول خدا(ص ))) در کیفیت صلوات و سلام بر او و زیارتش، اخباری از پیامبر اکرم (ص ) نقل شده است که همه نشانگر این است که حضرت زهرا(ع ) همانند رسول خدا(ص ) در این مطلب کاملا استقلال داشته و صلوات و زیاراتی مخصوص به خود دارد.این روایت را ((ابن حجر)) نیز در شرح کتاب ((جامع صغیر))نقل کرده است، و اجالبتر اینکه ((زین الدین مناوی )) صاحب کتاب ((کنوزالدقایق )) ضمن بیان این حدیث چنین نتیجه می گیرد:(با توجه به استدلال ((ابوالقاسم سهیلی )) در شرح حدیث شریف ((فاطمه بضعه منی )) که می گوید: ((هر کس فاطمه (ص ) را دشنام دهد، چون این عمل مشعر بر بغض او نسبت به آن حضرت است، خدا چنین کسی را دشمن می دارد، و هر کس را که خدا دشمن بدارد یقینا کافر است، لذا ناسزا گفتن به حضرت زهرا(ع ) را موجب کفر می داند، و همین دلالت دارد بر اینکه: فاطمه (ع ) از شیخین (ابوبکر و عمر) افضل است !!!؟؟؟...)((شریف سمهودی )) که یکی از بزرگان عامه است در ادامه تشریح آن حدیث می فرماید:((و معلوم ان اولادها بضعة منها فیکونون بواسطتها بضعة منه و من ثم لم رات ام الفضل فی النوم ان بضعة منه وضعت فی حجرها، اولها رسول الله بان تلد فاطمه غلاما، فیوضع فی حجرها، فکل من یشاهد الان من ذریتها، بضعة من تلک البضعة، و ان تعددت الوسائط، و من تامل ذلک انبعث فی قلبه داعی الاجلال لهم، و تجنب بغضهم علی ای حال کانوا علیه ))((و کاملا روشن است که نه تنها فاطمه (ع ) پاره تن پیامبر(ص ) است، بلکه اولاد او چون بضعه فاطمه (ع )اند، آنان نیز به واسطه زهرا(ع ) پاره تن پیامبر(ص ) محسوب می شوند))اکنون نیز در هر کجا ذریه پیامبر(ص ) مشاهده شود، پاره تن رسول خداست، اگر چه شما واسطه بسیار زیاد شد، لذا هر کس این موضوع را بدقت بررسی کند، در قلب خویش ‍ نسبت به آل محمد(ص ) احساس محبت می نماید، و از دشمنی نسبت به آنان در هر حال دوری می جوید.((ابن حجر)) می فرماید:((و فیه تحریم اذی من یتادی المصطفی بتاذیه، فکل من وقع منه فی حق فاطمة شی فتاذت به، فالنبی یتاذی بشهادة هذالخبر، ولا شی اعظم من ادخال الاذی علیها من قبل ولدها، و لهذا عرف بالاستقراء معالجة من نعاطی ذالک بالعقویة فی الدنیا و لعذاب الاخرة اشد))((حارم است آزار و اذیت فاطمه (علیهالسلام )، زیرا هر چیزی که او را آزرده خاطر کند، پیامبر ص را دل آزرده می نماید، و آنچه رسول خدا را بیازارد، (در حقیقت ) خدا را اذیت کرده است. ))((ابن حجر)) در پایان سخن چنین نتیجه می گیرد: آنچه تاریخ گذشته به ما گوشزد می کند این است که جزای کس که زهرا(ع ) را بیازارد، گرفتاری دنیاست، و البته عذاب او در آخرت شدیدتر خواهد بود)). ناسزا گفتن به حضرت صدیقه سلام الله علیها، برابر است با دشنام به پیامبر اکرم (ص ) و امیرالمؤ منین (ع ) و در نتیجه مساوی است با دشنام به حضرت حق تبارک تعالی، چنان که رسول خدا(ص ) درباره علی (ع ) می فرماید:((لا تسبوا علیا، من سب علیا فقد سبنی، و من سبنی فقد سب الله ))((به علی (ع ) دشنام ندهید، هر کس به او دشنام دهد در حقیقت مرا ناسزا گفت است، و هر کس به من دشنام دهد، همانا به خدا بد زبانی کرده است ))((لا تبغضوا علی، من اغضب علیا فقد اغضبنی، و من اغضبنی فقد اغضب الله ))((علی (ع ) را خشمگین مسازید، که هر کس او را به خشم آورد همانا مرا غضبناک کرده است، و هر کس مرا خشمگین کند در حقیقت خدا را به خشم آورده است ))((و من احبه فقد احبنی، و من احبنی فقد احب الله )(هر کس علی (ع ) را دوست داشته باشد، در حقیقت به من مهر ورزیده است، و هر کس محبت مرا در دل داشته باشد، همانا خدا را دوست داشته است ))این فرمایشات پیامبر اکرم (ص ) و نظایر آنها درباره امیرالمؤ منین (ع ) بیان داشته اند، تنها شایسته آن وجود مقدسی است که دارای مقام شامخ ولایت باشد، و مراتب مذکور از شئون مخصوص آن مرتبه والاست. روایات بسیار از قول پیامبر اکرم (ص ) در منقبت حضرت زهرا سلام الله علیها، عینا با همین مضامین در کتب معتبر (شیعه و سنی ) نقل شده است که نشان می دهد آن حضرت در جمیع احکام و شئون ولایت با رسول خدا(ص ) و امیرالمؤ منین (ع ) شریک است، لذا علما چنین فتوی می دهند که هر کس به پیامبر اکرم (ص )، یا امیرالمؤ منین (ع )، یا فاطمه زهرا(ع ) دشنام دهد واجب القتل می شود، و دانشمندان عامه می فرمایند: هم کافر است، و هم واجب القتل. پروردگارا، به حق محمد و آل محمد، ما را از نظر لطف فاطمه زهرا سلام الله علیها دور مکن، و (پرتو) ولایت او را در قلب ما جایگزین فرما، و با اعتقاد به این مقام ولایت عمر ما را بپایان برسان} با این اوصاف و نیز با استناد به اعترافات ابوبکر و عمر نسبت به اشتباهاتشان با استناد به منابع اهل سنت مثل الامامه و السیاسه ابن قتیبه و کتب تاریخ و رجال و تراجم که همه آنها در کتاب " دردانه دلداده " بنده آمده ، کفر آن دو و خلیفه سوم ونیز کفر کسی که عالمانه و مقصرانه- نه جاهلانه و از روی قاصریت - از آنان پیروی کند، ثابت است. موفق باشید در پناه خداوند سبحان

اين نبشته از كتاب تكامل فكر سياسي شيعه ...اثر دانشمند بزرگ شيعه احمد الكاتب برگرفته وتلخيص شده است .
ديدگـاه اهل بيت در مورد عصمت
ديدگـاه نظريه پردازان (امامت الهي) كه تا اندازه زيادي متاثر از ديدگـاه اموي و رد فعلي برابر آن پديد آمده بود. نيز، امامت و عصمت را در امر لازم و ملزوم يكديگـر قلمداد مي كرد. بنابراين مخالفت ائمه اهل بيت با اين ديدگـاه را مي توان مهمترين مانع رشد وگـسترش نظريه (امامت الهي) در اين دوره زماني دانست.
بسياري از احاديث امامان اشاره صريح و آشكاري به اين مسأله دارد كه آنان مانند مردمان عادي مصون از خطا نبوده وخود را بي نياز از نقد و ارشاد نمي دانستند. اميرمؤمنان (ع) در زمان زمامداري خود و در مقابل انبوه جمعيت در مسجد كوفه مي گـويد: «هر كس به عظمت خداوند پي ببرد، آنچه را غير اوست كوچك مي شمارد... من از اينكه برخي از شما در اين انديشه ايد كه چاپلوسي وثناگـوئي در من مؤثر مي افتد، بسيار ناخرسند و بيزارم... هيچگـاه به من ثنا نگـوييد،... من رفتار خود را از رخنه خطا ايمن نمي دانم مگـر آنكه پروردگـارم خود نفس مرا از خطائي مصون دارد چرا كه جهاد نفس من در يد قدرت اوست. من و شما در برابر پروردگـار بندگـاني بيش نيستيم. اوست بر نفسها سلطه دارد. اوست كه ما را از آنچه بوديم ساخت وبه عمل صالح هدايت نمود، ديدگـان كور ما را از گـمراهي به شاهراه هدايت رهنمون ساخت»
[1].
مي گـويند: فردي به نام (خرّيت بن ناجيه) كه بعدها به (خارجيان) پيوست، به امام علي توصيه مي كرد كه مخالفان را از بين برده و يا زنداني كند، اما اميرمؤمنان او را به شدت زنهار داد وبه او و ديگـران نيز گـوشزد كرد كه چنانچه خودش نيز چنين دستوري بدهد وظيفه آنها اينست كه مانع كار او شوند. وگـفتن: «اي علي از خدا بترس!» پيداست كه گـفتار امام كه از هرگـونه مبالغه گـوئي به دور است، خود دليلي واضح بر عدم صحت احاديث منسوب به امامان در زمينه عصمت مطلق مي باشد.
عصمت، امام و زمامدار را در هاله تقدس فرو مي برد و او را از نقد دور مي كند و مخالفان و ناصحان را از حق انتقاد و نصيحت محروم مي سازد. امام علي (ع) كه خود نمونه تواضع و عدالت خواهي بود همواره اصحاب را به ايفاي نقش سياسي و انجام وظيفه نظارت بر خود، فرا مي خواند. او در يكي از نيايش هاي خود مي گـويد: «الها، گـناهاني را كه خود بيش از من به آنها آگـاهي داري بر من ببخش و اگـر دوباره به آنها دست يازيدم بخشش خود را دوباره شامل حال من كن. پروردگـارا آنچه را با خود عهد كردم اما وفا نكردم بر من ببخش. بار خدايا، آنچه را براي تقرب جستن به تو بر زبان آوردم اما در دل با آن مخالفت كردم بر من ببخش. خداوندا، لغزش هاي زبان وشهوات جِنان را بر من ببخش»
[2].
امير مؤمنان در نامه اي ويژگـيهاي زمامدار و حاكم را چنين بر مي شمارد: «... زمامداري كه حافظ ناموس وجان ومال مردم است و پيشوائي مسلمانان از آن اوست، بايد از جهل بدور باشد چرا كه زمامدار با جهل خود مردم را گـمراه مي كند. او بايد از جفا بدور باشد چرا كه با جفاي خود از مردم فاصله مي گـيرد. همچنين بخيل نباشد تا در اموال آنان طمع نكند، و اهل تبعيض نباشد تا قومي را بر قوم ديگـر ترجيح ندهد، و اهل رشوه نباشد تا حق را ناحق نكند. سر انجام اينكه زمامدار بايد حافظ سنت باشد چرا كه در غير اينصورت امت را به نابودي مي كشاند»
[3].
امير مؤمنان در خطبه اي زمامداري را حق كسي مي داند كه در اجراي دستورات الهي از ديگـران قوي تر و دانا تر باشد
[4].
در تمام اين متون از ميان صفات حاكم و ولي امر اثري از ويژگـي عصمت ديده نمي شود. صدوق در كتاب (الامالي) داستاني از رفتار فاطمه زهرا (ع) را نقل مي كند كه با ويژگـي عصمت مورد ادعاي (اماميان) به هيچ وجه همخواني ندارد. او مي گـويد: «روزي امام علي بن ابي طالب تمام پول حاصل از فروش يك قطعه زمين را انفاق مي كند و حتي يك درهم را هم براي خود نگـاه نمي دارد. فاطمه زهرا به او اعتراض كرده و پيراهن او را به نشانه اعتراض مي كشيد. آنگـاه جبرئيل بر پيامبر نازل شد و پيامبر به نزد دخترش رفت و او را از اين كار سرزنش نمود. فاطمه زهرا در پاسخ پدر گـفت: من از اين بابت از خدا بخشش مي طلبم و اين كار را هر گـز تكرار نخواهم كرد»
[5].
شريف رضي در كتاب (خصائص الإمامة) نيز ذكر مي كند كه امام حسن چيزي را از بيت المال به عاريت گـرفت. اميرمؤمنان از اين كار بسيار خشمگـين شد و چند بار خطاب به او گـفت: اي ابا محمد زنهار از آتش جهنم. تا آنكه آن شيء را بازپس گـرفت
[6].
امام حسين (ع) در نامه اي كه به مردم كوفه همراه با مسلم بن عقيل فرستاد مي گـويد: «به جان خودم سوگـند مي خورم.. پيشوا و امام تنها آن كسي است كه به قرآن عمل كند و خود را وقف به خدا سازد، مقيد به دين خدا و قائم به عدل باشد»
[7].
و در اينجا نيز ذكري از شرط عصمت به ميان نمي آيد.
امام باقر حديثي را از رسول خدا نقل مي كند كه شرايط لازم براي زمامداري را بر مي شمارد اما يادي از مسأله عصمت نمي كند. حديث پيامبر اينست كه «كسي كه زمام امور امتم را در دست بگـيرد بايد سه ويژگـي در او حاصل باشد.. يكي تقوا كه او را از معصيت پروردگـار ايمن سازد، ديگـري صبوري اوست كه مانع خشمش شود و بالاخره نيك منشي در ولايت بر فرودستان كه اين امر او را در برابر رعيت پدري مهربان مي نماياند»
[8].
از حديث فوق حتي مي توان دريافت كه زمامداري و امامت در صورت احراز اين شرايط به هر يك از افراد جامعه مي توان تعلق گـيرد.
امام صادق توصيفي كه از خود به عمل مي آورد، تصريح مي كند: «به خدا سوگـند، ما بندگـاني هستيم كه هيچ سود و زياني با اراده خود نمي توانيم انجام دهيم. اگـر رحمتي شامل حال ما شد، بي گـمان از بخشش خداوند است و اگـر مجازات شديم قطعا به دليل گـناهان ماست. به خدا سوگـند كه ما مصونيتي از گـناه و معصيت خداوند نداريم. ما هم مي ميريم، در قبر دفن مي شويم. دوباره بر مي خيزيم و در روز رستاخيز مبعوث مي شويم و مانند ديگـران مورد سؤال خداوند قرار مي گـيريم. من به نزد شما شهادت مي دهم كه من مردي از زادگـان پيامبر هستم اما مصونيتي از گـناه ندارم. اگـر خداي را اطاعت كردم بخشش او شامل حال من خواهد بود و اگـر از دستورات او سرپيچي كنم مرا به عذابي سخت دچار خواهد ساخت»
[9].
تاكيد بيش از حد امام صادق در نفي عصمت نشاندهنده اصرار گـروهي خاص از شيعه در انتساب عصمت به امامت است. همچنين مي توان نتيجه گـرفت كه امام صادق از گـسترش چنين بينشي در افكار عمومي بيمناك بوده اند.
صدوق در كتاب (عيون اخبار الرضا) در زمينه ويژگـي عصمت انبياء روايتي را از زبان امام رضا كه در حضور مأمون و شخصي به نام علي بن محمد بن الجهم گـفته شده است، نقل مي كند. در اين دو روايت امام ظاهر آيات قرآني در مورد معصيت انبيا را به قول شيخ صدوق، تاويل و انبياء را منزّه و مصون از معصيت معرفي مي كند
[10].
نكته حائز اهميت آنكه در چنين مناسبتي امام رضا در حضور مأمون خليفه عباسي به صراحت و بي پرده در مورد امامت سخناني ايراد كرده است. پس چرا امام تنها به عصمت انبياء مي پردازد وهيچ گـاه در مورد عصمت امامان سخني نمي راند؟ علت اين امر بي گـمان آنست كه امامان اهل بيت خود چنين سخني را قبول نداشتند.
عصمت در اين دوره زماني تنها از زبان (اماميون وغاليان) وآن هم با پنهانكاري هر چه تمامتر شنيده مي شد. آنان احاديث صادره از امامان را كه صراحتاً عصمت را نفي مي كرده چنين تأويل و توجيه مي كردند كه امامان اين سخنان را تنها در مقام آموزش مردم و يا احتمالاً به خاطر تقيّه ابراز كرده اند. برخي از آنان حتي احاديثي را به امامان منتسب مي كردند كه در آنها ويژگـي عصمت لازمه امامت شناخته شده است اما بايد دانست كه اين روايات غالباً گـنگ و از نظر اسناد غير مستدل و ضعيف به نظر مي رسند.
در حديث منسوب به امام زين العابدين آمده است كه «امامان ما معصومند. مردم عصمت را كه از پديده هاي ناشناخته آفرينش است به درستي نمي شناسند. عصمت يعني اعتصام و تمسك به ريسمان خداوند است. ريسمان خداوند همان قرآن است و قرآن مردم را به امام رهنمون مي سازد»
[11].
در اينجا صرف نظر از نقد مستند بودن يا نبودن اين حديث، مي بينيم كه عصمت از تمسك شخص به قرآن حاصل مي شود نه آنگـونه كه متكلمان عصمت را نوعي حصار الهي معرفي مي كنند كه مانع ارتكاب معصيت توسط امامان مي شود.
حديث ديگـر از امام صادق (معصوم) را شخصي معرفي مي كند كه «از محرمات خداوند پرهيز كند»
[12].
در قرآن نيز آمده است: ﴿وَمَن يَعْتَصِم بِاللّهِ فَقَدْ هُدِيَ إِلَى صِرَاطٍ مُّسْتَقِيمٍ﴾. (هر كس به پروردگـار اعتصام و تمسك جويد به راه راست رهنمون مي شود). اين معاني نيز تاييد كننده همان مفاهيم وارده در روايت امام سجاد است. شيخ صدوق در كتاب (اكمال الدين) از زبان سليم بن قيس از اميرالمؤمنين روايت مي كند كه: «خداوند قرآن را در همه جا با ما قرين و جدائي نا پذير ساخته است». در كتاب (عيون اخبار الرضا) نيز از عبد الله بن عباس نقل شده است كه: «من از رسول خدا شنيدم كه مي فرمود: من وعلي و حسن و حسين و نه تن از فرزندان حسين مطهر و معصومند»
[13].
مجلسي احاديثي را كه به گـفته او منسوب به سليم بن قيس الهلالي است اما در كتاب هلالي ديده نمي شود، آورده است. در يكي از اين احاديث آمده است: «همانا اطاعت از آنِ خدا و رسول و اولياي امر است. خداوند به اين دليل دستور اطاعت از اولوا الامر را صادر فرمود كه آنان معصوم و مطهر بوده و هيچ فرماني در معصيت خداوند نمي دهند»
[14].
طبق روايت ديگـري كه از ميان مورخين تنها شيخ صدوق آن را نقل مي كند، گـفته مي شود كه امام رضا در هنگـام تشريح برتري و ويژگـي هاي اهل بيت در مقابل مأمون خليفه عباسي، عصمت آنان را نيز متذكر مي شود
[15]. اما سند اين روايت كاملاً ضعيف به نظر مي رسد چرا كه شيخ صدوق آن را از زبان علي بن الحسين بن شاذويه المؤدب و جعفر بن محمد بن مسرور – كه از نظر علم الرجال افرادي «مهمل» شناخته شده اند – و همچنين از زبان ريّان بن الصلت از ياران فضل بن سهل – كه اين فرد نيز از نظر طبقه بندي علم الرجال فردي «ضعيف» به شمار مي رود- نقل مي كند. اين روايت حتي طبق روش معمول سند نويسي به روايت شخصي كه خود در مجلس امام حضور داشت و مستقيما روايت را شنيده باشد، مستند نشده است. به همين دليل پيش از صدوق كه در ميانه قرن چهارم مي زيست، مؤرخ ديگـري اين روايت را ذكر نمي كند. اضافه بر آن در ذيل اين روايت جمله اي آمده است كه به عبارت قرآني ﴿وَأَنذِرْ عَشِيرَتَكَ الْأَقْرَبِينَ﴾ عبارت (ورهطك المخلصين) را افزوده است، و آن را عبارتي حذف شده از قرآن به شمار مي آورد. چنانكه مي دانيم اين گـفتار از ادعاي (غاليان) به شمار مي آيد كه ائمه اهل بيت همواره از چنين ادعاي تبرّي مي جستند. نكته حائز اهميت آنكه هر چند مضمون روايت در پي اثبات عصمت و طهارت اهل بيت است، اما مصداق اهل بيت را مشخص نمي كند. اين در حالي است كه فرقه هاي گـوناگـون شيعه در آن زمان برداشت متفاوتي از مصداق اهل بيت بيان مي كردند تا آنجا كه آنان همديگـر را به دروغ گـوئي، نفاق و حتي انحراف و گـمراهي متهم مي كردند. اين روايت در حقيقت نمونه كوشش برخي از متكلمان براي تاويل قرآن مناسب با نظريه گـنگ عصمت وامامت الهي است.


[1]- الكليني: روضة الكافي، ص 293 – 292 والمجلسي: بحار الانوار، ج74 ص 309.
[2]- نهج البلاغه، ص 104.
[3]- همان، ص 189 خطبه 131.
[4]- همان، ص 27 خطبه 173.
[5]- الصدوق: الامالي، ص 470.
[6]- الشريف الرضي: خصائص الامامه، ص 28.
[7]- المفيد: الارشاد، ص 204.
[8]- الكليني: الكافي ، ج1 ص 407.
[9]- الكليني، الكافي، الروضه، ص 212 والحر العاملي: إثبات الهداة، ص 770.
[10]- الكليني: الكافي، ج1 ص 155 - 153
[11]- هاشم معروف الحسني، بين التصوف والتشيع، ص 116
[12]- المجلسي، بحار الانوار، ج25 ص 194.
[13]- الصدوق: عيون اخبار الرضا، ص 64.
[14]- المجلسي، بحار الانوار، ج7 باب لزوم عصمة الامام.
[15]- الصدوق، عيون اخبار الرضا، ص 189 – 188.