دوست عزیز به وبلاگ حقیقت ایمان خوش آمدید
امید است که از مطالب موجود در این وبلاگ استفاده بهینه نموده و با نظرات خویش ما را در جهت پیشبرد هر چه بهتر آن یاری نمایید.
این وبلاگ از تمامی مطالب مفید و سودمند شما استقبال میکند. لطفا مطالب خود را به آدرس ایمیل زیر برای ما ارسال نمایید:

hamid.ma66@yahoo.com
۱۳۸۹ شهریور ۳, چهارشنبه
جناب آقاي دكتور كاوند سلام بر بنده گان صالح خداوند باد!
در ابتدا بايد گفت كه واقعا بايد به حال زار دانشگاه هاي ايران گريست كه چون شما كساني در مسند استادي آن قرار گرفته و فرصت يافته اند تا افكار آن چناني خود را به مخاطبانشان به صورت يك جانبه بدون اين كه به ديگران فرصت اظهار نظر بدهند القا ميكنند ولي از جانب ديگر بايد خوشحال بود كه موج بيداري عقلي و مذهبي ايران را فرا گرفته و تاريخ مصرف خرافات در حال انقضاست و ديگر با چرت و پرت نميشود، مردم را به سوي تاريكي بيش از اين كشانيد.
من از شما خواهشندم كه مباحث را به دروغ كش ندهيد يك راست برويد و منطق خود را به شكل خلاصه و جامع و مانع در رد افكار من اگر توانش را داريد مطرح سازيد. به همين سبب من تا به حال كمتر به سراغ مصادر اهل سنت رفته ام و كوشيده ام تا همه حرفها را از كتابهاي مطرح كنم كه شما به آن ايمان داريد، اما شما نيز انصاف را رعايت كنيد و حرف مهمل تحويل مردم ندهيد. اينك موارد قابل توجه در مباحث من و شما :
- من در بارة اعتقاد شما و اسلاف رافضي شما در بارة قرآن به اساس مستندات خودتان و بهترين كتابي كه آن را كتاب شريف كافي! ميدانيد نوشته ام كه در اين كتاب برمبناي تصديق تمام انديشمندان شيعه و سني! آمده است كه: عن ابی عبدالله علیه السلام قال ان القرآن الذی جاء به جبریل الي محمّد صلی الله علیه و سلم سبعة عشر الف آیة. ترجمه:از ابی عبدالله (ع) روایت شده که فرمود: قرآنی که جبریل برای پیامبر آورد هفده هزار آیه داشت. اصول کافی ص 671. شما ميگوييد كافي كه در نزد من است چنين و چنان در آن نوشته شده است و حرفش گرد شده و...! يعني چه؟ چرا شما هم مانند آيت الله صالحي نجف آبادي در كتاب غلو، شهامت نداريد كه بگوييد نصف روايات كافي شريف شما! جعلي است! چون – عذر ميخواهم - در اين كتاب گاهي از زبان خر رافضي هم در اثبات امامت موهوم شما استفاده به عمل آمده است!
اين كه نياز به اين همه طول و تفصيل ندارد، آخر اسلاف شما بيش از دو هزار حديث را در اثبات تحريف قرآن گرد آورده اند! اين چه توجيهي دارد عزيز من ! اين چه جاي دفاع دارد!
_ ديگر اين كه نوشته ايد اهل سنت و جماعت نيز در بارة تعداد آيات قرآن با هم اختلاف دارند ! شما را به خدا كمي فكر كنيد واقعا اين گونه تدليس و تلبيس افكار ديگران خجالت آور است! اين حرف كجا و آن حرف كجا كه ما بسم الله را جز سورة حمد حساب كنيم يا نكنيم !آيا بحث ما اين بود؟! شما حرف از تحريف قرآن و كم و زياد كردن قصدي آيات ميزنيد و آن را به اين مسالة كوچك و بي اهميت مقايسه ميكنيد؟
- واما در بارة مهدي نياز به اين همه اضافه گويي شما نبود . منظور من از مهدي موهوم شماست نه مهدي كه اهل سنت بدان باور دارند! مهدي شما از سلب كسي تولد شده كه او اصلا صاحب فرزندي نبوده است! و اكنون نيز اين امام برتراشيده، يك دم به سرداب است و يك دم از ميان چاه جمكران سر در مي آورد و يك دم در جبهة جنگ با اسپ سفيد ديده ميشود، و فقط عده اي! ميتوانند او را ببينند و با او رابطه برقرار كنند! جناب دكتور! شما را به خدا سوگند لطفا برويد و اسناد مدعيان نيابت و وجود اين امام موهوم خود را مرور كنيد! آن وقت خود اگر طالب حق باشيد بدان ميرسيد! و اين يك موضوع تاريخي كاملا برجسته و آشكار است و دروغگويان و استفاده جويان، چنين دروغ شاخداري را تراشيده اند تا از بن بست امامت جعلي خود نجات يابند و دكان استفاده جوييهاي مالي و جنسي شان معطل و بي مشتري نماند! و گر نه اهل علم در افتضاح اين تئوري شكي ندارند. در اين مورد ميتوانيد به نظرات مهم آقاي احمد الكاتب نويسندة محقق و دانشمند شيعه در كتاب سيرتكامل فكر سياسي شيعه و ديگر آثار مراجعه فرماييد . اگر اين كتاب را به دسترس نداريد لطفا ايمل خود را آشكار كنيد تا آن را به شما ارسال كنم.
و اما نظر اهل سنت و جماعت در بارة مهدي: چنين فردي - اگر ارادة خدا رفته باشد - يك شخصيت مسلماني است كه به عنوان مجدد دين از ميان امت محمدي و از سلالة پاك نبي مكرم اسلام صل الله عليه و آله وسلم - به صورت بسيار طبعي سر بر خواهد آورد و منشاي خيراتي براي مسلمانان و جامعة انساني خواهد گرديد.
اما ايمان به وي از ضروريات دين نيست و امت اسلام براي انجام تكليف خود مانند شيعه در انتظار چنين فردي نميماند، كه با وجود وي دولت عدل استوار شود درغير آن يا بايد دست بالاي دست بگذارد و نظاره گر باشد و يا هم مانند آقاي خميني به بدعتي – البته از نظر شيعه – زشت مانند ايجاد ولايت مطلقة فقيه تن در دهد كه موجب ملامت ساير مجتهدين شيعه را فراهم سازد و به زور سر نيزه كار خود را به پيش ببرد!
از نگاه اهل سنت و جماعت شخصي به نام مهدي اگر آمد، كه خوش مي آيد قدمش بر روي چشمان ماست و سر و جان ما فداي قدوم مباركش، و اما اگر نيامد هم نيامد! ما كار خود را ميكنيم و براساس نظرية شورا براي خود امام تعيين ميكنيم و كار دنياي خود را بر مبناي رهنمايي قرآن و سنت مطهر پيامبر دنبال مي نماييم. تمام حرف همين است و بس!
آن احاديث كه شما اشاره كرديد هيچ يك قطعي الثبوت و متواتر بر اساس ادعاي شما نيستند بلكه از جمله احاديث آحاد به شمار ميروند كه هيچ حكمي بر اساس شان شكل نميگيرد.
آقاي دكتور كاوند! نوشته بوديد كه در تمام مصادر حديثي صحيح اهل سنت از جمله بخاري و مسلم موضوع مهدي آمده است! جالب است كه اولا شما نميدانيد از شش مسند حديثي اهل سنت فقط دو تاي آن صحيح و مسمي به صحيحين اند يكي بخاري و ديگري مسلم ! و ساير كتب اهل سنت به عنوان سنن حديثي اهل سنت شمرده ميشوند نه به عنوان صحيح !
و ثانيا اكنون لطفا شما طوري كه ادعا كرده ايد، احاديث مربوط به مهدي را كه در صحيحين يعني بخاري و مسلم وجود دارند، فقط يك نمونه را براي خواننده گان خود ارائه فرماييد! در حالي كه هرگز چنين كاري كرده نميتوانيد و متاسفانه ادعاي شما دروغي محض است در غير آن اين گوي و اين ميدان بفرماييد!
- متاسفانه اين بخش خيلي خطرناك و قابل تاسف است و شما جسارتي سخت مرتكب شده و در آن بر خلاف صلاحيت علمي و مكانت اجتماعي خويش حكم به تكفير مسلمانان صادر كرده ايد بدون آن كه بدانيد نبي مكرم اسلام ميفرمايد: مَنْ كَفَّرَ أَخَاهُ فَقَدْ بَاءَ بِهَا أَحَدُهُمَا. يعني هركس برادرش را كافر خطاب كرد اين كفر به يكي از آن دو بر ميگردد! شما كه در نوشتة خود سه خليفة راشد اسلام را كافر ميدانيد اكنون به اين سوال ها پاسخ بگوييد:
› اگر آنان كافر بودند چگونه سيدنا علي كرم الله وجه، با كافران بيعت كرد و از امامت الهي خود در برابر كافران اجتناب نمود؟
چرا در عقب كافران نماز خواند و مانند شما مسجد خود را از مسجد كافران جدا نكرد؟
چرا با كافران وصلت كرد يعني دختر خود ام كلثوم را به نكاح سيدنا عمر رضي الله عنه – در آورد!
چرا نامهاي فرزندان خود را به نام آن كافران مسمي ساخت؟! و صد سوال منطقي ديگركه ميشود آن را رديف كرد و من نميدانم واقعا شما نميدانيد و يا خود را به ناداني زده ايد!
مشكل شما اين است كه جنابعالي و اسلاف رافضي تان بر اساس چرت و پرت يعني دروغ هاي كتاب مفتضح و دروغين منتسب به سليم بن قيس، براي خود مذهب ساخته ايد! و هرگز به واقعيات زنده گي اصحاب پيامبر- رضوان الله عليهم اجمعين - نگاهي از روي انصاف نينداخته ايد مگر با كينه جويي مفرطي كه ناشي از ديدگاه دروغين و افراطي و غاليانه و مشركانة شما نسبت به اهل بيت نبي مكرم اسلام – رضوان الله عليهم اجمعين – تحت عنوان محبت اهل بيت ميشود، ديدگاهي كه اگر فقط نظري سطحي به حوادث زمان حضرات عثمان و علي داشته باشيد به خوبي متوجه ميشويد كه توسط عبدالله ابن سباء يهودي به ميان آمد و ترويج شد . آن بحثي كه شما تحت عنوان مقام شامخ ولايت مطلقه مطرح ميكنيد و دوستان شما در نظام به اصطلاح جمهوري اسلامي ايران، آن را تبديل به ولايت مطلقة فقيه كرده اند، در حقيقت طرح توطئه همان يهودي ملعون بود كه اكنون به شما ميراث مانده است!
چون همو بود كه نظرية هاي وصايت و امامت و رجعت و عصمت و غصب و... را به هم بافت و به خورد كساني داد كه از ديروز تا به امروز ميخواهند مذبوحانه قله هاي رفيع و شامخ اسلام را با ناخنك زدن مجروح بسازند!
لطف كنيد به اين آيات مباركه توجه فرماييد:
لَقَدْ رَضِيَ اللَّهُ عَنِ الْمُؤْمِنِينَ إِذْ يُبَايِعُونَكَ تَحْتَ الشَّجَرَةِ فَعَلِمَ مَا فِي قُلُوبِهِمْ فَأَنزَلَ السَّكِينَةَ عَلَيْهِمْ وَأَثَابَهُمْ فَتْحاً قَرِيباً [الفتح : 18]
يعني خدا از مومنيني كه در زير درخت با تو بيعت كردند راضي شد و آن چه در دل داشتند دانست پس آرامش خود را در قلبهاشان داخل كرد و به آنان فتحي نزديك نصيب نمود.
آيا با خود انديشيده ايد كه ابوبكر و عمر و عثمان كه شما آنها را كافر ميدانيد نيز در همين گروهي داخلند كه در زير درخت با پيامبر بيعت كردند و خدا رضايت خود را از ايشان اعلان نمود و ته قلب شان را خواند! و خدا هرگز از رضايت خود بر نميگردد! و در صورتي كه آنان شايستگي نميداشتند به اين افتخار هرگز نايل نميشدند!! چنان كه اگر الله از اسلام راضي نميشد نميفرمود : و رضيت لكم الاسلام دينا يعني من به اين كه اسلام دين شما باشد راضي شدم و امكان ندارد كه خدا از اين رضايت خود هرگز برگردد! حال چگونه شما جرئت ابراز چنين جسارت بزرگي را در مقابل كساني كرده ايد كه خدا از آنان رضايت صريح خود را ابراز كرده است، مگر اين كه به خدا باور نداشته باشيد و يا از اين ارشاد اطلاع نداشته باشيد!
من در وبلاگ خود در بارة تمام اين موارد، مستدل و خلاصه نظرات حضرت علي و اهل بيت رضي الله عنهم را تحت عناوين مختلف درج كرده ام اگر آنها را بخوانيد متوجه اصل موضوع ميشويد و دو باره ايمان خويش را با گفتن كلمة لااله الا الله محمد الرسول الله تجديد خواهيد فرمود و براي گناهان خود از الله استغفار خواهيد جست.
و حال بسيار خلاصه نظراهل سنت نسبت به اهل بيت پيامبر، صل الله عليه و آله وسلم را به شما تقديم ميكنم:
محبت اهل بيت رسول گرامي اسلام، جزئي از باور هاي ايماني و اعتقادي اهل سنت و جماعت است. اما ما در شان ايشان هرگز غلو نميكنيم و آنان را از حد انساني شان بالا تر نميبريم و به عنوان شخصيتهاي وارسته به ايشان احترام درخور ميگذاريم.
ما اهل سنت و جماعت، آنان ذوات گرامي را معصوم از گناه و خطا نميدانيم و به عنوان انسانهاي استثنايي به ايشان جايگاهي قدسي قايل نيستيم. اين نظر ما در بارة تمام اصحاب پيامبر به شمول حضرات ابوبكر و عمر و عثمان و علي و غيره است كه خدا از همة شان راضي باشد.
ويژه گي خاص آنان مصاحبت با پيامبر بود كه هيچ احدي بدان مقام رسيده نميتواند و شرفي بسيار بلند براي هريك از آنان است اما اين كه ادعا شود آنان از خطا و گناه معصوم بوده اند ادعاي خريف و بيمورد و بي سند است و هيچ كس قادر نيست با سند معتبر چنين وصله اي ناجور را به آنان بچسپاند!
و در مورد مقام حضرت فاطمه الزهرا دخت نبي اكرم رضي الله عنها:
آقاي دكتور! ما اهل سنت بنابر روايات معتبري كه در دست داريم ايشان را ، سيدة نساء اهل الجنه ، يعني ملكة زنان اهل بهشت ميدانيم! اما اين بدان معني نيست كه ايشان اشتباه نكرده باشد!
در مورد فدك ايشان در عهد خلافت صديق، ادعايي كرد كه طرح دعوايش بدان گونه، از خطاي فهم و برداشت ايشان در اين مورد نماينده گي ميكرد! حتما با اين حرف من چشمان شما از حدقه در آمده است! اما توجه داشته باشيد كه چرا فدك را شخص حضرت علي مرتضي، در دوران خلافت خود اگر واقعا حقداراني داشت به آنان مسترد نكرد؟ شما را به خدا فلسفه بافي نكنيد و در عوض كمي سر به جيب تفكر فرو بريد و به حق تمكين نماييد!
نوشته ايد كه بر مبناي حديث هر كس فاطمه را ناراحت كند پيامبر از او ناراحت ميشود و از اين حديث چنين نتيجه گرفته ايد كه چنين شخصي طبعا كافر است لذا نعوذ بالله خلفاي سه گانه راشده كافر اند!
آقاي دكتور گرامي! اين حديث حديثي كاملا صحيح است اما نه با آن طول و تفصيلي كه بدون ارائه سند شما آن را از هرجايي ارائه كرده ايد! وطبعا اگر شما به منابع معتبر اهل سنت مراجعه كنيد در باب مناقب و فضايل اين حديث را مي يابيد متن حديث در صحيح مسلم چنين است :
4483 - حَدَّثَنِي أَبُو مَعْمَرٍ إِسْمَعِيلُ بْنُ إِبْرَاهِيمَ الْهُذَلِيُّ حَدَّثَنَا سُفْيَانُ عَنْ عَمْرٍو عَنْ ابْنِ أَبِي مُلَيْكَةَ عَنْ الْمِسْوَرِ بْنِ مَخْرَمَةَ قَالَ
«قَالَ رَسُولُ اللَّهِ صَلَّى اللَّهُ عَلَيْهِ وَسَلَّمَ إِنَّمَا فَاطِمَةُ بَضْعَةٌ مِنِّي يُؤْذِينِي مَا آذَاهَا» اما توجه داشته باشيد كه اين حديث را پيامبر در چه حالتي فرموده اند! چرا فكر نميكنيد؟ و در حقيقت با اينگونه خدنگها شما دانسته و يا ندانسته بر فرق اعتقادات خود يك سر ميكوبيد.
ميدانيد كه اين حديث را زماني نبي اكرم فرمودند كه قرار بود حضرت علي با دختر ابوجهل ازدواج كند و از اين موضوع حضرت نبي اكرم ناراحت شدند و فرمودند در يك خانه دختر رسول الله و دختر عدو الله جمع شده نميتواند ... و در نتيجه اين حديث گفته شد كه فاطمه پارة تن من است هر كه او را بيازارد مرا آزده است و حضرت علي از اين كار انصراف داد.
ميدانيم كه موضوع فدك در زمان رسول الله انجام نشده بود كه پيامبر بگويد ابوبكر فاطمه را ناراحت كرد!
و اگر موضوع ناراحتي فاطمه آن هم به هر شكلي كه باشد چه به حق و چه به ناحق! اين قدر مهم است كه انسان را از اسلام خارج ميكند، برمبناي استدلال سخيف شما بايد اولين كافر نعوذ بالله حضرت علي باشد! شما ميدانيد كه كنية ابوتراب چرا به حضرت علي داده شد كه حضرت علي بسيار از اين لقب خوشش نيز مي آمد.
اين موضوع نيز از آن جا سرچشمه ميگيرد كه ميان حضرت علي و حضرت فاطمه بر اساس پيش آمدهاي خانواده گي كه در همه جا معمول است بگو مگويي ايجاد شد و حضرت علي ناراحت از خانه بيرون شد و آمد در داخل مسجد النبي بالاي خاكها به خواب رفت.
پيامبر وقتي به خانه علي آمده و سراغ ايشان را از فاطمه گرفت ايشان گفت كه ميان من و او گفتگويي شد و او ازخانه ناراحت بيرون رفت. پيامبر به مسجد آمده و در حالي كه خاك را از بدن علي پاك ميكرد گفت : قم يا ابوتراب! يعني اي پدر خاك برخيز!
خوب اينها نمونه هاي است كه ميان اين دو تن به صورت طبعي ناراحتي هاي را نشان ميدهد ، حالا بايد نعوذ بالله كسي مانند شما كه مع الاسف كتاب هم مينويسد، كتاب بنويسد و حكم تكفير صادر كند؟ در حالي كه نميداند با چنين خزعبلاتي خودش را از دايرة اسلام بيرون كرده است؟
آقاي دكتور آن كتابي را كه براي خوشخدمتي و خودنمايي و امتياز طلبي، نوشته ايد اگر چنين كفرياتي در آن درج است، با بنزين آغشته كرده و آتش بزن و گرنه در آتشي مخلد خواهي شد كه هر چه داد و فرياد بزني كسي به دادت نرسد؟
و در اخير به گفتة شاعر: من هر چه شرط بلاغ است با تو ميگويم / تو خواه از سخنم پند گير و خواه ملال
در ضمن زين پس استناد شما بايد يا به آيات متبركة قرآن باشد، چون شما خود را به آن مومن نشان ميدهيد و يا كتاب هاي صحيح و شناخته شدة اهل سنت و جماعت مانند صحيحين و يا چهار مسند حديثي ديگر، هر كتابي را نميشود به نام اهل سنت به ديگران قالب كرد مخصوصا در مجال عقيده حتما بايد قرآن و سند صحيح آن را همراهي كند و من نيز هميشه از مصادر درجه اول شما استفاده ميكنم .
مدير وبلاگ حقيقت ايمان



۱۳۸۹ مرداد ۳۱, یکشنبه

تکثیر این صفحه را به عهده بگيريد
آیا بیعت حضرت علی با خلفای قبل از خود با رضا و رغبت بوده است یا نه از سر جبر و اکراه و مصلحت اندیشی؟!. درین باره گفتگوها فراوان است، که راه را بر مردم مشتبه گردانیده ، اما ما به نقل از کتب معتبر شیعه به سخنان امام هدایت علی مرتضی در این باره توجه شما را جلب میکنیم و به مصداق آیت مبارکة : پس بندیشید ای صاحبان بصیرت ! تصمیم نهایی در این باره را به طالبان هدایت موکول میسازیم!
«بيعت» چیست و مقتضيات آن کدام است ؟
. «بيعت؛ آن است كه شخصى دست به دست کسی بدهد، به اين معنى كه تو را بر خود متولّى كردم و طاعتت بر من واجب است».1
ببينيم خود علي (علیه السلام) درباره مقتضیات بيعت چه نظرى دارد! او در ابتداى خلافتش، خطاب به كسانى كه با وى بيعت كردند، فرمود:
«و أما حقى عليكم فالوفاء بالبيعة و النصيحة فى المشهد و المغيب و الإجابة حين أدعوكم و الطاعة حين آمركم».2
«و امّا حقّى كه من بر شما دارم، وفاء و باقى‏ماندن بر بيعت است و اخلاص و دوستى و خيرخواهى در نهان و آشكار و اجابت من، زمانى كه شما را دعوت كنم و اطاعت و پيروى از من، به آنچه كه به شما دستور مى‏دهم»..
پس بنا به فرمايش علي (علیه السلام)، اقتضاى بيعت، همان اجابت و حرف‏شنوى بر اساس اخلاص و دوستى و خيرخواهى است، چه در نهان و چه در آشكار..
به طور كلّى، در رابطه با بيعت على با أبوبكر - رضى اللّه عنهما - سه روايت آمده كه دو روايت، افراطى و جعلى هستند و تنها همان روايت سوم درست است كه با مدارك قطعى و از جمله سخنان و اقدامات علي (رضي الله عنه) و فرزندانش، كاملاً سازگار است..
و امّا روايت افراطى اوّلى: علي (رضي الله عنه) بدون تأخير، اوّلين كسى بود كه حتّى بدون ردا از منزل خارج شد و با أبوبكر (رضي الله عنه) بيعت كرد، و سپس ردايش را برايش آوردند!
و روايت افراطى دومى كه چنين است: علي (رضي الله عنه) از بيعت با أبوبكر (رضي الله عنه) خوددارى كرد و قسم ياد كرد كه هرگز با او بيعت نخواهد كرد و علي (رضي الله عنه) شبانگاه در حالیکه فاطمه - رضى اللّه عنها – را سوار خر کرده بود، همراه باوی به منازل انصار رفت تا آنها را از بيعت با أبوبكر (رضي الله عنه) پشيمان ساخته وبه بیعت خود در آورد!! و عمر (رضي الله عنه) با جمعى از اصحاب، به خانه‏اش هجوم بردند و او را - در صورت بيعت‏نكردن- تهديد كردند و خانه‏اش را به آتش كشيدند و به زور وارد منزلش شدند كه درب خانه، به پهلوى فاطمه ـ رضی الله عنها ـ اصابت كرد و بر گوش او سيلى نواختند، به گونه‏اى كه صورتش، كبود شد و مُحسن - فرزندى كه در شكم داشت - سقط گرديد! و سپس علي (رضي الله عنه) را با طناب بستند و كشان‏كشان به مسجد بردند تا با أبوبكر (رضي الله عنه) بيعت كند! و علي (رضي الله عنه) فرياد مى‏زد: اى برادر! به فريادم برس كه اين قوم مرا به استضعاف كشانده و ناكارم كرده و نزديك است مرا بكشند!!3
در حاليكه - طبق روايت سومى - علي (رضي الله عنه) چند روز و یا چند ماه، از بيعت با أبوبكر (رضي الله عنه) خوددارى كرد، و امّا دليل تعليلش در اين كار را، إبن‏أبى‏الحديد از زبان علي (رضي الله عنه) چنين مى‏آورد:
«سپس أبوبكر برخاست و براى مردم سخن گفت و از آنها عذر طلبيد و گفت: به راستى بيعت با من، يك امر ناگهانى - فلتة - بود! و خداوند ما را از شرّ آن [شری که نزدیک بود از سقیفه بنی ساعده سر بالاکند] حفظ نمود! به خدا سوگند! من هرگز بر آن حريص نبوده‏ام و امر بسيار سنگينى بر گردن من افتاده كه طاقت و توان آن را ندارم... (تا آنجا كه مى‏گويد:) پس مهاجرين عذرش را طلبيدند و على و زبير گفتند: «ما غضبنا إلا فى المشورة و إنا نرى أبابكر أحق الناس بها، إنه لصاحب الغار و ثانى اثنين، و إنا لنعرف له سنه، و لقد أمره رسول اللّه بالصلاة و هو حى».4
«آنچه كه ما را ناراحت ساخته، چيزى جز مشورت نيست (يعنى چرا ما را در شوراى سقيفه شركت ندادند و ما از تشكيل آن بى‏خبر بوديم و اين امر بدون ما صورت گرفت) و إلّا ما أبوبكر را شايسته‏ترين مردم به آن (يعنى خلافت) مى‏بينيم؛ زيرا او يار غار پيامبر و همدمش بوده و ما مى دانيم كه از او سنّى گذشته (و ريش‏سفيد ماست) و رسول خدا نيز به او امر كرد كه امام جماعت مردم شود، در حالى كه خود زنده بود»..
بناء در اين واقعيّت كه علي (رضي الله عنه) با خلفاى پيشين خود با طیب خاطر بيعت كرد، هيچ شك و ترديدى نيست؛ چنانکه در مورد کیفیت بیعت خویش امام هدایت علی مرتضی میفرماید:
«فمشيت عند ذلك إلى أبى‏بكر، فبايعته و نهضت فى تلك الأحداث... فلما احتضر بعث إلى عمر فولاه فسمعنا و أطعنا و بايعنا و ناصحنا...».5
«پس در آن هنگام به طرف أبوبكر رفتم و با او بيعت كردم و در آن حوادث [جنگ با مرتدین و مانعین زکات] به همراه او قيام كردم... زمانى كه أبوبكر به حالت احتضار رسيد، ولايت را به عمر سپرد, ما شنيديم و اطاعت كرديم و بيعت کردیم و خيرخواهى نمودیم»
شيخ طوسى نيز از علي (علیه السلام) روايت كرده است كه در جمع شكست ‏خوردگان جمل فرمود: «فبايعت أبابكر كما بايعتموه... فبايعت عمر كما بايعتموه فوفيت له بيعته... فبايعتم عثمان فبايعته و أنا جالس فى بيتى، ثم أتيتمونى غير داع لكم و لا مستكره لأحد منكم، فبايعتمونى كما بايعتم أبابكر و عمر و عثمان، فما جعلكم أحق أن تفوا لأبى‏بكر و عمر و عثمان ببيعتهم منكم ببيعتى؟».6
«پس با أبوبكر بيعت كردم، همانگونه كه شما بيعت كرديد... با عمر نيز بيعت كردم، همانگونه كه بيعت كرديد و در بيعت با او، وفادار بودم... سپس با عثمان بيعت كرديد، من هم با او بيعت كردم، و سپس در حالى كه در خانه‏ام نشسته بودم، به طرف من آمديد در حالى كه من از شما نخواسته بودم و كسى را هم به آن مجبور نساخته بودم. پس با من بيعت كرديد، همانطور كه با أبوبكر و عمر و عثمان بيعت نموديد. بنابراين چه چيز شما را وادار كرد كه در بيعت با أبوبكر و عمر و عثمان باوفاتر از بيعت با من باشيد؟»
، مى‏بينيم که علي (علیه السلام) - طبق سخنانش - در همه حال با خلفاء يكرنگ بوده است.. توريه و تقيّه براى شخصى همچون علي (رضي الله عنه) كه سخنانش براى مردم حجّت و گواه است، بعيد و محال است؛ زيرا موجب مى‏شود كه مردم، حق و باطل، يا تمجيد و سرزنش را با هم اشتباه گرفته و از هم تشخيص ندهند.. او خود، «تقيّه» را عامل گمنامى و ذلّت و خوارى مى‏داند؛ چنانچه در شكايت از ياران خود مى‏فرمايد:
«و بقى رجال غضّ أبصارهم ذكر المراجع و أراق دموعهم خوف المحشر، فهم بين شريد ناد، و خائف مقموع، و ساكت معكوم، و داع مخلص، و ثكلان مرجع، قد أخملتهم التقية، و شملتهم الذلة، فهم فى بحر أجاج، أفواههم ضامزة، و قلوبهم قرحة، قد وعظوا حتى ملّوا، و قهروا حتى ذلّوا، و قتلوا حتى قلّوا». 7
«و مردانى چند باقى مانده‏اند كه ياد روز قيامت، چشمهايشان را (از لذّات دنيا) پوشانده است، و از بيم آن روز، اشكشان جارى است. پس بعضى از آنها (بر اثر مشاهده كارهاى ناشايست مردم، از ميانشان) فرار كرده‏اند، و جمعى ترسناك و خوار، و برخى خاموش و دهان‏بسته مانده‏اند (كه نمى‏توانند حق را آشكار سازند) و بعضى از روى اخلاص و راستى (و بدون پنهانكارى، مردم را به حق) دعوت مى‏كنند، و گروهى اندوهگين و رنجورند و تقيّه و پنهانكارى، ايشان را گمنام كرده و ذلّت و خوارى آنان را فراگرفته، پس ايشان در درياى شور فرورفته، دهانشان بسته و دلشان زخم‏دار است، و مردم را پند داده تا جايى كه ملول و رنجيده شدند و بر اثر مغلوبيّت، ذليل و خوار شده و كشته شدند تا اينكه كم شدند»..
همچنين مى‏فرمايد: «لا يجد عبد طعم الإيمان حتى يترك الكذب هزله و جده8 » ؛
«هيچ‏ بنده‏اى طعم ايمان را نمى‏چشد تا زمانى كه دروغ را - چه شوخى بگويد و چه جدّى - ترك كند»..
يا در نهج‏البلاغه مى‏فرمايد: «الإيمان أن تؤثر الصدق حيث يضرك على الكذب حيث ينفعك»؛
«ايمان آن است كه صدق و راستى در آن مؤثّر باشد چه به تو ضرر برساند و چه برايت منفعت داشته باشد»..
و نيز مى‏فرمايد: «ما كَذبتُ و لا كُذبتُ و لا ضَللتُ و لا ضُلّ بى».9
«هرگز دروغ نگفته‏ام و به دروغ هم وادار نشده‏ام، و گمراه نشده و كسى هم به وسيله من گمراه نگشته است»..
این گفته های صریح نشان دهنده آن است كه علي (رضي الله عنه) - ابداً - سخنى به دروغ نگفته یعنی تقیه نکرده و كسى و يا چيزى هم او را وادار به سخنانى دروغ ننموده است..!!
و اينكه مى‏گويند: على بدون ياور بوده نيز، صحيح نيست؛ زيرا على‏اى كه ما مى‏شناسيم، هرگز تن به ظلم و ستم نداده است؛ چنانچه خود بارها و بارها و در جاهاى مختلف، با سخنان متنوّعى در اين مورد سخن گفته كه همگى در نهج‏البلاغه مندرج است؛ مثلاً مى‏فرمايد:
«و لعمرى ما علىّ من قتال من خالف الحق و خابط الغى من إذهان و لا إيهان».10
«به جان خودم سوگند! در جنگيدن با كسى كه مخالفت حق كرده و در راه ضلالت و گمراهى قدم نهاده است، مسامحه و سستى نمى‏كنم»..
میدانید که علی از خود مسجدی خاص نداشت بل در تمام نماز های به خلفای قبل از خویش اقتدا میکرد ، علي (رضي الله عنه) با اين كارش نیز لياقت و شايستگى را براى خلفای قبل از خویش به اثبات رسانده است آيا اين مى‏تواند تقيّه باشد؟ جوابش را از سيّدعبدالحسين شرف‏الدين - از علماى مشهور شيعه - مى‏شنويم كه در كتابش «أجوبة مسائل موسى جاراللّه» آورده است:
«أما صلاته وراء أبى‏بكر و عمر فليست تقية، إذ حاشا الإمام أن يجعل عبادته تقية، و يجوز للشيعى أن يقتدى بالسنى». 11
«امّا نماز امام، پشت سر أبوبكر و عمر از راه تقيّه نبود؛ زيرا امام دورتر از آن است كه عبادتش را به طور تقيّه انجام دهد. بنابراين جايز است كه شيعى در نمازش به سنّى اقتدا كند»!!
پس زمانى كه على با خلفاء بيعت و از آنها اطاعت و پيروى، و دايماً همراهى‏شان نموده، بر كسانى كه خود را پيروان علي (علیه السلام) و فرزندانش مى‏دانند، واجب است آن اطاعت و دوستى و يكرنگى را تأييد و تأكيد كنند؛ زيرا محال است علي (رضي الله عنه) با شخصى بيعت كند و اطاعت از او را بر خود واجب بداند كه آن شخص، ظالم و غاصب و خيانتكار، و يا اقدامات و تصرّفاتش، ظالمانه و باطل باشد!

1 - قاموس قرآن، سيّدعلى‏اكبر قريشى، ج‏1، ص‏254.
2 - نهج‏البلاغة، شرح فيض‏الإسلام، خطبه 34.
3 - تاريخ يعقوبى شيعى، ج‏2، ص‏126- كتاب سليم‏بن‏قيس، ص‏83تا89.
4 - شرح نهج‏البلاغة، إبن‏أبى‏الحديد، ج‏1، ص‏332.
5- الغارات ثقفى، ص‏302- مستدرك نهج‏البلاغه، شيخ كاشف‏الغطاء، چاپ لبنان، ص‏120-119- همچنين با كمى تفاوت نامه 62، نهج‏البلاغه شرح فيض‏الإسلام منار الهدى، على بحرانى، ص‏373- ناسخ التواريخ، ج‏3، ص‏532.
6 - الأمالى، شيخ طوسى، ج‏2، ص‏121، چاپ نجف.
7- نهج‏البلاغة، شرح فيض، جزء1، كلام 32.
8- أصول كافى، كلينى، باب الكذب.
9- نهج‏البلاغه، شرح فيض، كلام 176.
10- همان، كلام 24.
11- نقل از «مشعل اتّحاد»، تأليف محمّدرضا حكيمى و بى‏آزار شيرازى، ص‏26.

۱۳۸۹ مرداد ۲۹, جمعه


فرقة تشیع مدعی است كه پس از پايان مراسم حجةالوداع، در مسير بازگشت، پیامبر (صلی الله علیه و سلم) از جانب خدا مأمور گرديد كه علي (رضي الله عنه) را به امامت و جانشينى پس از خود، به مردم معرّفى كند؛ لذا در محلّى به نام «غديرخم» از شترش پايين آمد و مردم را گرد آورد و اين جمله را در حقّ علي (رضي الله عنه) به عنوان جانشين خود فرمود: «من كنت مولاه فهذا على مولاه! اللّهم وال من والاه و عاد من عاداه!» پس از اين معرّفى، خداوند آيه «اليوم أكملت لكم دينكم...» را نازل فرمود و با انتصاب علي (رضي الله عنه) به اين مقام، دين اسلام تكميل شد و...!!
در این باره گفتگو هاست، ما میکوشیم به صورت همه جانبه اما معقول وصحیح و مختصر موضوع را تبیین کنیم . ان شاء الله ـ که بتواند صاحبان خرد را چراغ هدایتی فرا راه زنده گی عقیده تی شان شود.
- روايت غدير « من كنت مولاه فهذا على مولاه! اللّهم وال من والاه و عاد من عاداه! »:
در اينكه پیامبر (صلی الله علیه و سلم) چنين جمله‏اى در حقّ علي (رضي الله عنه) فرموده، هيچ شكّى نيست.. اکنون باید به روايات متواتر و تواريخ معتبر مراجعه كرد و ديد كه چه مسأله‏اى پيش آمده بود كه باعث شد كه پیامبر (صلی الله علیه و سلم) چنين ارشادي داشته باشند!
میدانیم که پیامبر (صلی الله علیه و سلم) قبل از حجّةالوداع، سریه های را به جاهاى مختلف مى‏فرستاد . از جمله خالدبن وليد(رضي الله عنه) را به ولایتی از یمن روانه ساخت که او موفق شد پس از رسيدن به آنجا، غنایمی را به دست آورد . خالد به پيامبر نوشت تا كسى را براى جداكردن خمس غنايم بفرستد.. پیامبر (صلی الله علیه و سلم) علي (رضي الله عنه) را به اين منطقه اعزام نمود تا
[1] سهم پیامبر (صلی الله علیه و سلم) و نزديكانش همراه با سهم يتيمان و بينوايان و... را جدا ساخته و با خود بیاورد..
مورد اول : زمانى كه علی (رضی الله عنه) اموال خمس و زكات را با خود به طرف مكّه برمى‏گرداند تا به پیامبر (صلی الله علیه و سلم) برساند در بين راه، گروهى از همراهانش از او خواستند تا قدرى شتران خود را استراحت دهند و بالاي شترانى كه به عنوان خمس گرفته بودند و هنوز تقسيم نشده بود سوار شوند.. امّا علي (رضي الله عنه) از پذيرش اين خواسته، قاطعانه خوددارى كرد و فرمود: «در اين شتران سهم آنان همانند سهم ديگر مسلمانان است».
[2] یعنی نباید قبل از تقسیم اموال از آن کسی استفاده کند.
مورد دوم : پیامبر (صلی الله علیه و سلم) براى انجام و تعليم مراسم حج، آماده مى‏شد. در اين هنگام حضرت علی که در راه بازگشت به مکه بود با خود انديشيد كه اگر بخواهد اموال را، با خود حمل كند، نمى‏تواند به موقع مقرّر به مكّه برسد. لذا بريده أسلمى‏(رضي الله عنه) را بر همراهان خود گماشت و اموال را تحت مراقبت او واگذار نمود و خود با سرعت بيشتر روانه مكّه شد.
[3]
همراهان علي (رضي الله عنه) قبل از رسيدن به مكّه از بريده(رضي الله عنه) خواستند تا آنچه را كه علي (رضي الله عنه) برآورده نساخته بود، برآورده سازد و اجازه دهد از شتران بيت‏المال استفاده كنند.. او نيز اين كار را انجام داد و علاوه بر آن، به هر كدام از آنها يك دست لباس از غنايم تقسيم‏نشده بخشيد و پوشاند.. زمانى كه اين افراد به مكّه رسيدند، پیامبر (صلی الله علیه و سلم) علي (رضي الله عنه) را به سراغشان فرستاد و همين كه علي (رضي الله عنه) به ميانشان برگشت، ديد كه از شتران و لباسهاى غنيمتى استفاده كرده‏اند، خشمگين شد و به خاطر استفاده و تصرّف در اموال بيت‏المال، بريده(رضي الله عنه) و سايرين را با قاطعيّت تمام مورد عتاب و مؤاخذه قرار داد.!‏
[4] اين رفتار علي (رضي الله عنه) بر آنها سخت گران آمد و باعث دلگيرشدن اين گروه و از جمله بريده‏ گرديد و از خشونت و سختگيرى علي (رضي الله عنه) شروع به شکایت کرده و آن را تا نزد پیامبر (صلی الله علیه و سلم) نیز رسانیدند![5]
اين دو برخورد سختگیرانة و بجای حضرت علی ـ رضی الله عنه ـ باعث شد که شكايتها دهان به دهان گردیده و موج اعتراض بر ضد ایشان را تشدید نماید.
اعتراضات حتّى در جریان مراسم حج نیز پايان نيافت، بلكه زيادتر شد. چنانكه شيخ مفيد از اعلام علمای شیعه در كتابش مى‏گويد:
«فلمّا دخلوا مكة كثرت شكاياهم من أميرالمؤمنين و أمر رسول الله (صلی الله علیه و سلم) مناديا فنادى فى الناس: إرفعوا ألسنتكم عن على‏بن أبى‏طالب فهو خشن فى ذات اللّه عز و جل غير مداهن فى دينه».
[6]
«همين كه (همراهان على) داخل مكّه شدند، شكاياتشان درباره اميرالمؤمنين بالا گرفت و زيادتر شد. پس پیامبر (صل الله علیه و سلم) ندا دهنده‏اى را فرمان داد تا بين مردم بانگ زند كه زبانهايتان را از على كوتاه كنيد؛ زيرا او در كار خدا سختگير است و در دين او، هرگز مداهنه و سستى نمى‏كند»..
بدين ترتيب، پیامبر (صلی الله علیه و سلم) با چنين افرادى كه موج تبلیغات منفی را بر ضد علي (رضي الله عنه) به راه انداخته بودند از مكّه خارج شد و به طرف مدينه حركت كرد، پس در فرصت مناسبى قبل از آن كه امواج اين بگومگوها نسبت به علي (رضي الله عنه) به جاهاى ديگر خصوصاً مدينه نيز منتقل شود و بهانه بیشتر را برای اعتراضات منافقین بر ضد مسلمانان میسر ساخته و نهايتاً موجب تفرقه امت گردد ، هنگام نماز ظهر در غدير خم - محلّى در نزديكى جحفه - سخنانى را ايراد فرمود و با جملاتى از علي (رضي الله عنه) جانبدارى كرد و قضيّه را همانجا فيصله بخشيد..
ابن کثیر نیز بعد از شرح ماجرا چنين میگوید: «پس رسول خدا (صلی الله علیه و سلم) در روز يكشنبه هيجدهم ماه ذى‏الحجة آن سال (يعنى سال دهم) در غدير خم در زير درختى كه در آنجا قرار داشت، خطبه‏اى والا ايراد كرد و در آن از امور مختلفى سخن به ميان آورد و از فضل و امانتدارى و عدالت علي (رضي الله عنه) و نزديكى‏اش به او، چندان سخن گفت كه آنچه را كه در دلهاى بسيارى از مردم نسبت به او وجود داشت، از ميان برد».
[7]
اینک شرح بیشتر حدیث: من کنت مولاه فهذا علی مولاه ، اللهم وال من والاه وعاد من عاداه!
واژه «مَوْلى‏» كه در سخن پیامبر (صلی الله علیه و سلم) استعمال شده، داراى معانى مختلف و متعدّدى است كه جز با وجود يك قرينه در قبل يا بعدش معنای آن آشكار نمى‏شود.. مثلاً علّامه امينى در كتابش، معانى زير را براى «مَوْلى‏» ذكر كرده است:
1- پروردگار 2- عمو 3- پسرعمو 4- پسر 5- پسرخواهر 6- شوهر خواهر مرد 7- وارث 8- آزادكننده 9- آزادشده 10- بنده و غلام 11- مالك 12- تابع و پيرو 13- نعمت داده‏شده 14- نعمت‏دهنده 15- هم‏پيمان 16- شريك 17- صاحب و همراه و هم‏نشين 18- همسايه 19- مهمان 20- داماد 21- خويشاوند 22- فقيد 23- كسى كه به چيزى سزاوارتر از ديگران است 24- سرور (نه به معناى مالك و آزادكننده) 25- دوستدار 26- يار و ياور و پشتيبان 27- تصرّف‏كننده در كار 28- عهده‏دار كار.
آقای علامه
[8] میگوید كه لفظ «مَوْلى‏»، مشترك لفظى و حدّاكثر به معناى «أولى بالشى‏ء» - معناى بيست و سوم - است! بدين ترتيب، معناى «مَوْلى‏» را بدون قرينه نمى‏توان دريافت.. و از اين معانى -حتّى بدون در نظرگرفتن مقدّمات حادثه و موجبات ايراد خطبه و موقعيّت اظهار آن - با توجّه به قرينه آن در جمله بعدى كه مى‏فرمايد: «اللهمّ وال من والاه و عاد من عاداه؛ خدايا! دوست دار كسى را كه او را دوست بدارد و دشمن بدار كسى را كه او را دشمن بدارد!»، ثابت مى‏كند كه مراد از آن، محبّت و دوستى و عدم دشمنى نسبت به اوست نه جانشینی وخلافت و امامت ! چرا که کلمة های وال و والاه به معنی (دوست بدار و دوست میدارد او را) ، به قرینة کلمه های ، عاد و عاداه یعنی دشمن بدار و دشمنی میکند او را ، فهمیده میشود!
حال اگر چنین قرینة صریح و واضحی را نپذیریم و بگوییم که خیر ، معنی این حدیث به صورت صریح اعلان جانشینی حضرت علی آ ن هم به فرمان الله بود، پس باید به چرا های ذیل پاسخ دقیق وقناعت بخش داشته باشیم :
- چرا پیامبر (صلی الله علیه و سلم) عبارت مزبور را در مكّه و درحین انجام مراسم عظيم و پرشكوه حجةالوداع اداء نكرد تا همه مردم مكّه و همراهان او از اين مسأله حياتى و يكى از اصول دين! با خبر شوند و به همه اتمام حجّت گردد؟! چرا پیامبر (صلی الله علیه و سلم) آن عبارت را در مدينه نفرمود تا اهالى مدينه هم - كه در به قدرت‏رساندن خليفه اول پیامبر یعنی حضرت ابوبکر صدیق، نقش اوّل و اساسى داشتند - بشنوند و شاهد مقال باشند و پس از رحلتش با علي (رضي الله عنه) بيعت كنند؟! چرا پیامبر (صلی الله علیه و سلم) تنها و تنها در همان مكان، و براى همان يكبار اين جمله را عنوان كرد؟!
- چرا صحابه رسول الله (صلی الله علیه و سلم) - از مهاجرين و انصار - كه قرآن صريحاً از آنها تجليل کرده و فرمود: آنان مومنان حقیقی هستند ، آن خلافت را جدّى نگرفتند
[9] و بلافاصله پس از فوت‏ پیامبر (صلی الله علیه و سلم) در سقيفه بنى‏ساعده جمع شدند و خواستند براى خود از طريق شورا، حاكم انتخاب كنند؟! چرا همگى أبوبكر (رضي الله عنه) را كانديد خلافت كرده و بالاخره بعد از مباحثاتى با او بيعت كردند؟[10]
- چرا از جمعيّت 70 هزار نفرى - و به قول بعضى از مورّخين 120هزار نفرى - كه به قول شيعه اماميّه همگى فرمان پیامبر (صلی الله علیه و سلم) را در غدير خم مبنى بر جانشينى علي (رضي الله عنه) به حكم خدا شنيده و فهميده بودند، قيام و حركتى در اعتراض به خلافت أبوبكر (رضي الله عنه) مشاهده نشد و جمعيّت مسلمانان را سكوت فراگرفت؟!
[11]
- چرا علي (رضي الله عنه) پس از پیامبر (صلی الله علیه و سلم) هرگز نگفت: من «منصوب من عنداللّه» هستم و حاضر نيستم از حكم الهى چشم‏پوشى كنم؟! چرا او و ديگر صحابه‏اى كه مورد احترام شيعه هستند، به اين حديث و آياتى كه - به زعم اهل تشیع - درباره خلافت و امامتش نازل گشته‏اند، استناد نكرده و با أبوبكر (رضي الله عنه) و ديگر خلفاى راشدين بيعت كردند؟! اگر او براى حكومت و فرمانروايى از جانب خدا تعيين شده بود، از چه روى أبوبكر (رضي الله عنه) و ديگر خلفاء را با بيعت خويش تأييد نمود؟! طبق فرموده پیامبر (صلی الله علیه و سلم) در روايت شيعه،[12]. «أقضاكم على»؛ «قاضى‏ترين شما على است»، آيا بزرگترين قاضى، حجّتى بدينگونه قوى و قاطع را كه حقّ خدايى خودش را ثابت كند، ناديده مى‏گيرد و به مسائل فرعى مى‏پردازد؟ چه شد كه مسلمانان و در رأس آنها خود علي (رضي الله عنه) از انجام حكم الهى سرباز زدند و با مدّعيان دروغين و غاصبان خلافت به مبارزه برنخاستند؟ به فرض اينكه اصحاب پیامبر (صلی الله علیه و سلم) همگى از امر خدا سرپيچى كردند و مرتد شدند، چرا علي (رضي الله عنه) و آن سه يا چهار صحابه‏اى كه شيعه تنها بدانها اعتراف مى‏كند، امر صريح و قاطع خدا و رسولش را مبنى بر جانشينى علي (رضي الله عنه) ناديده گرفتند و بلافاصله يا با اندكى تأخير با أبوبكر (رضي الله عنه) بيعت كردند؟
- چرا پیامبر (صلی الله علیه و سلم) - اگر مسأله جانشينى در ميان بود - كلمات روشنى از قبيل: «خليفه»، «امير»، «أولى الأمر» و «امام» را براى بيان اين امر خطير به كار نبرد تا به مقصود رساتر باشد و براى ديگران - احياناً - در آينده توجيه‏آور نشود؟ چه مانعى در اين كار براى كسى كه «أفصح من نطق بالضاد» بود، وجود داشت؟! پس پیامبر (صلی الله علیه و سلم) با چنين جمعيّتى كه موج دشمنى و مخالفت با علي (رضي الله عنه) را ميان خود داشت، و به ديگران نيز منتقل مى‏ساخت و در نتيجه دستاويزى براى منافقان و تفرقه مسلمانان مى‏شد، از مكّه خارج شد و در فرصت مناسبى به هنگام برپايى نماز ظهر در غدير خم، سخنرانى كوتاهى ايراد فرمود و كلماتى درباه علي (رضي الله عنه) به كار برد كه به اعتراف شيعه، «دوستى و عدم عداوت» از جمله معانى آن مى‏باشد.. بنابراين در چنين جوّى، با آن سوابق، جز امر به دوستى با علي (رضي الله عنه) و ترك دشمنى با او، و حمايت و پشتيبانى پیامبر (صلی الله علیه و سلم) از او، چه چيزى مى‏توان از كلمات پیامبر (صلی الله علیه و سلم) «مولاه، وال، عاد» فهميد؟




[1] - بخارى و امام احمد با سند خويش از أبوبريده روايت كرده‏اند.
[2] - البداية و النهاية، ج‏5، ص‏105.
[3] - تفسير روح الجنان، أبوالفتوح رازى، به تصحيح على‏اكبر غفارى، ج‏4، ص‏276-275- مجالس المؤمنين، قاضى نور اللّه شوشترى، ج‏1، ص‏43.
[4] - همان مآخذ.
[5] - همان مآخذ اسلام‏شناسى، شريعتى، ص‏424- البداية و النهاية، ج‏5، ص‏106-105
[6] - الإرشاد، شيخ مفيد، ص‏161- تفسير روح الجنان، أبوالفتوح رازى.
[7] - همان، ص‏208-108
[8] - الغدير، امينى، ج‏1، ص‏363-362، چاپ سوم.
[9] - به فصل «اصحاب پیامبر (صلی الله علیه و سلم)» رجوع شود.
[10] - اگر على‏ (رضي الله عنه) به عنوان خليفه و امام از طرف خدا و رسولش نصب مى‏شد، هرگز در مقابل اين نصّ صريح، شورا تشكيل نمى‏شد و بيعتى صورت نمى‏گرفت..
[11] - در حالى كه قوت ايمان اصحاب فداكار و مجاهد رسول خدا (صلي الله عليه و سلم) و مدح و تمجيد قرآن كريم از آنها، با كتمان خلافت الهى على‏ (رضي الله عنه) توسّط ايشان، تناقض صريح دارد..
[12] - الغارات ثقفى، ص‏302- مستدرك نهج‏البلاغه، شيخ كاشف‏الغطاء، چاپ لبنان، ص‏120-119- نامه 62، نهج‏البلاغه شرح فيض‏الإسلام الأمالى، شيخ طوسى، ج‏2، ص‏121، چاپ نجف - منار الهدى، على بحرانى، ص‏373- ناسخ التواريخ، ج‏3، ص‏532
نوشتة شكور منعم .
موازي با نوشته قبلي يي كه تحت عنوان كي ميگويد ايران متحاوز نيست ، از طريق اين وبلاگ به نشر رسيده است.

حکومت ایران از چندی بدین سو زیر فشار مستقیم کشور های غربی به سر کرده گی امریکا قرار دارد تا به برنامه غنی سازی یورانیم خویش که ممکن در نهایت به ساخت بمب اتمی منجر شود خاتمه دهد. اما حکومت ایران علی الرغم فشار های بین المللی و ایجاد تحریم های که نتایج ناگوار اقتصادی آن از هم اکنون در سطح آن کشور نمایان میباشد و حتا تهدیدات جدی تری که امکان بروز جنگ را نیز تشدید نموده است تا به حال به این مطالبات پاسخ مثبت ارائه نکرده هر چند در مواردی تن به مذاکراتی داده اما موضوع تعلیق غنی سازی یورانیم هر بار با قاطعیت از جانب مقامات ایرانی رد شده است .
پر واضح است که زمامداران ایران موقعیت دشوار و خطرناک خود را خیلی خوب درک میکنند، ولی سوال اینجاست که آنها از در پیش گرفتن سیاستی چنین سختگیرانه در قبال پیشنهاد غرب چه انتظاراتی را دنبال میکنند؟
به نظر میرسد مقامات ایرانی میدانند که در این برهة حساس چه این در خواست غرب را بپذیرند یا خیر نتیجه برای شان یکسان است چرا که خواستهای غرب از حکومت ایران به قدری فراوان است که اگر گزینه تسلیم را نیز در مقطع فعلی بپذیرند، تقاضای برآوردن فقط یکی از موارد دیگر در آیندة نه چندان دور به تنهایی کافی است که تا جام زهر بعدی را در کام شام سرازیر کند! این است که چاره را جز در پیگیری سیاست سختگیرانه و در پیش گرفتن راه مقاومت نمیبینند.
ایرانیها انتظار میبرند در این مقاومت بتوانند با پیگیری سیاست (به مرگ بگیر که به تب راضی شود) حد اقل به این مطلوب دست یابند که غرب در صورت بر آورده شدن تقاضای تعلیق غنی سازی یورانیم از جانب ایران، از سیاست تهاجمی و بهانه گیرانه اش بر ضد نظام شان در آینده دست بردارد. برای همین است که میکوشند غرب را با اجرای نمایش های نظامی و بلوفهای تبلیغاتی مرعوب قدرت خود سازند و به آنها وانمود کنند که در صورت بروز جنگ هم از داخل مقاومت خواهیم کرد و هم امت اسلامی در سراسر دنیا به طرفداری ما منافع غرب را مورد حمله قرار خواهند داد و...
و از جانب دیگر اما، با توجه به طرح های توسعه طلبانه غرب و پایفشاری امریکا برای اتخاذ موضع یکه تازانه در عرصه های اقتصاد و سیاست جهانی، به اضافة حساسیتهای ایدیولوژیکی که غرب را وادار به شروع تهاجم تازه بر ضد شرق اسلامی ساخته است و همچنین خصوصیتهای منحصر به فردی که جزء ذات نظام ایران به شمار رفته و آن کشور را به مداخله در قضایای مختلف افغانستان و عراق و منطقه وا داشته است و مغایرت و استکاک این خصوصیات با اهداف و خواستهای غرب، فکر نمیشود غربیها از موضع خود یک قدم هم عقب بنشینند، آنان خوب میدانند که ایران از لحاظ نظامی به آن حدی نیست که بتواند در برابر شان ایستاده گی کند، مشکلات روز افزون داخلی ایران را نیز خوب مطالعه کرده اند و از عدم همراهی جهان اسلام نیز با رژیم ایران به دلایل مختلفی که وجود دارد، مطمئن اند ، لهذا هیچ عامل باز دارنده ای را مانع کار خود در ارتباط با ایران فرا رو نمیبینند و فرصتی برای ادامة بازیهای پر خطر را برای ایرانیها نخواهند داد.
پس در وضعیت فعلی ایرانیها برای شکستن این بن بست خطر ناک چه کرده خواهند توانست ؟
چنین به نظر میآید که ، دولتمردان ایران باید به جای اتلاف وقت و تهدید های غير عملي غرب و یا انتظار همراهی جهان اسلام، رویکردی جدید در بارة سیاست های داخلی و خارجی خود را هر چه عاجل تر در دستور کار خویش قرار دهند. به این معنی که اولا به خواست غرب تن در داده و عجالتا خود را از مشکل پیش آمده برهانند و ثانیا برای ادامه حیات خویش، در سیاست های جهانی خود کمی واقع گراتر باشند تا دنیا وجود آنها را بتواند در کنار خود تحمل کند و خاصتا در ارتباط خود با جهان اسلام روابط را نه بر اساس تقدم مذهبی تمامیت خواه آنهم بر اساس قرائت خاص خويش كه هيچ براي مسلمانان خوشايند نيست، بلکه با قناعت به جایگاه و وزن واقعی خود در میان امت، قایم ساخته و با باز سازی سابقة نه چندان خوب خویش، از نو موقعیت مناسب و در خورخویشتن را در صف امت احراز نمایند و همچنین در سیاست های داخلی با تجدید نظر روی قانون اساسی و در نظر داشت مطالبات مشروع ملت و پرهیز از عملکردهای خشن و متعصبانه و عدم به کار گیری روشهاي ارعاب و خفقان سیاسی و مذهبی، طوری در آن تغییراتی ایجاد کنند که بتواند خواستهای تمامی ملت ایران را احتوا نماید و این گونه با تعامل و رویة شایسته حمایت ملت خود را با خویش همراه سازند.
من باب مثال، نگاه به کار کرد چندین ده سالة حکومت ایران در مورد جمیعت بیش از بیست ملیونی اهل سنت ایران نشان میدهد که این جمعیت که خود به تنهایی یک ملت محسوب میشود، تا به اکنون نتوانسته اند یک وزارت عادی و یا حتی سمت استانداری یک ولایت سنی نشین ! در سطح ایران را در دست داشته باشند و یا بر علاوة تخریب مساجد شان که متاسفانه تا به اکنون نیز ادامه دارد، اجازة ساخت یک مسجد را در تهران که پایتخت کشور شان است برای خود به دست بیاورد ! و این علاوة اعدامها و زندان و خفه کردن بسیاری از صداهای حق طلبانه ایست که متاسفانه جبر و استبداد مذهبی در ایران آن را بالای مردم تحمیل کرده و موجب گشته است که فاصله ها به ترتیب میان امت اسلامی و دولت و مردم ایران را روز به روز بیشتر سازد.
پیشرفت با چنین سیاست شکننده ای، آن هم با شعار های میان خالی وحدت، به هیچ وجه در شرایط امروزی که تامین حقوق بشر در جهان حرف اول را میزند، از جانب هیچ کشوری ممکن نیست و یا بسیار دشوار است و ایران نباید بدان دل بندد که در آینده میتواند آنچه میخواهد انجام دهد و لو بالفرض اين كه توانست به ساخت سلاح هاي اتمي نيز دست يابد چرا كه وقتي ملت از دولت حمايت و پشتيباني نداشته باشد سلاح هسته اي نيز به كار نمي آيد.
به نظر ما این یگانه راهی است که سران دولت ایران را میتواند، از گردابی که به سمت آن روان اند نجات بخشد در غیر آن وقوع جنگ میان غرب و رژیم ایران حتمی خواهد بود.
واضح است ملت افغانستان به خاطر همسایگی که با ایران دارند، طبیعتا از تبعات ناگوار یک جنگ در منطقه باز هم بیشتر متاثر و متالم میشوند، به همین مناسبت بهتر آن است که سیاست مداران ایرانی ، دست از رقابت نا سالم با غربیان بردارند و با تن دادن به واقعیتهای موجود جهانی، هم برای ملت خود و هم برای سایر ملل موجبات نگرانی و درد سر بیشتر را فراهم نیاورند.
البته شاید چوکی نشینان ایرانی انتظاری دیگر نیز از این دپلماسی سرسختانه مد نظر داشته باشند و آن این که اگر برای گریز از بسیاری مشکلات و نا بسامانیهای داخلی و توجیه افکار برای جستجوی عوامل آن در خارج و راه اندازی موج تازه ای از سرکوب و اختناق زیاد تر در داخل، جنگی بی خطر و یا کم خطر! براي گل آلود شدن آب در منطقه راه بيافتند ، خيلي در آن ضرر نخواهند كرد. شاید ایرانیها گمان میکنند، غرب نمیتواند اولا با توجه به مشکلاتی که در افغانستان و عراق دامنگیرش هست، خود را درگیر یک جنگ تمام عیار و طولانی ديگر با ایران سازد و هدف اساسی شان ففط تعلیق غنی سازی یورانیم است و اگر برای این کار دست به جنگ هم بزنند بلاخره ایران مانند دفعات گذشته با پذیرش یک قطع نامه مشکل را حل خواهد کرد ولی در عوض آنچه که به دست می آورد بسیار پر ارزش خواهد بود و توسن مراد را سالیانی چند باز در دست خود تنگ نگاه خواهد داشت !
الحذر! که نباید ايرانيها چنین پنداری غلط در سر بپرورند چه قدر مسلم آن است که جز غرب از این آب گل آلود ماهی نخواهد گرفت و آنچه که نصیب ایران خواهد شد به جز آبی گل آلود چیزی نخواهد بود. زمامداران ایرانی باید تا به حال خود به این درک رسیده باشند که دنیای اسلام به هیچ وجه با آنان یک قدم هم همراهی نخواهد کرد در حالیکه در داخل ایران کنونی نیز با توجه به نا رضایتیهای روز افزون ملت، اگر خشت از خرند خزید دیگر خشتی بر روی خشت بند نخواهد شد و خیلی محتمل است که شیرازة نظام را خود مردم قبل از دیگران در هم بریزند! مگر تاریخ به ما نشان نداده که در کشوری های خیلی مذهبی تر از ایران وقتی مردم میان انتخاب حکومتی مذهبی اما مستبد با حکومتی سکولر قرار گرفتند حکومت سکولر را ترجیع دادند و این شاید مفهوم مقوله امام بزرگوار ابن تیمه ـ رحمةالله علیه ـ باشد که فرمود : الملک یبقی مع الکفر و لایبقی مع الظلم !(کشور با کفر مانده گار است اما با ظلم نه! ) آیا دولت ایران از این سبق تاریخی میتواند درسی آموزنده فرا گیرد؟!
۱۳۸۹ مرداد ۲۸, پنجشنبه


شعایر حسینی چیست و انجام آن چه حکمی دارد؟
آیا این امور جزئی از وظایف یک مسلمان است که باید حتما انجام شود؟ یا نه این گونه اعمال به دین اسلام هیچ ارتباطی نداشته و بدعتی زشت و خرافاتی بی اساسی است که کسانی آن را از نزد خود برای رسیدن به نان و نوا ابداع کرده اند؟
در این باره بسیار کتابها به رشته تحریر در آمده که موجب سردرگمی عده ای از مسلمانان گشته است.
از قال و قیل زیادی میگذریم و فقط به قسمتی ازگفته های صریح پیامبر اسلام، امام علی مرتضی و سایر ائمه ـ علیهم السلام ـ و بزرگان دینی که در کتب معتبر اهل تشیع درج بوده و مورد تایید اهل سنت نیز هست، در این مورد استناد میجوییم، و به مصداق آیت مبارکة : پس بیندیشید ای صاحبان بصیرت! تصمیم نهایی در این باره را به طالبان هدایت موکول میکنیم!
1ـ شعایر حسینی:
آنچه از عزاداري و اعمالي مانند: زدن با دست بر سر و سینه و صورت و با زنجیر بر شانه ها، نوحه کشیدن و لباس سیاه پوشیدن و چرخیدن در کوچه و بازار و... که هر ساله توسط بعضی از اهل تشیع به نام انجام شعایر حسینی صورت میگیرد، به اعتراف علماي شيعه در زمان ائمه نبوده و مطلقا حرام است. این گونه اعمال به گفته محقق حلی، حسن مغنیه، آیت الله شیرازی و... ، در قرن چهارم هجری زمان حکومت آل بویه به اغراضی سیاسی به وجود آمده و اساس دینی و مذهبی ندارد!
[1] و [2]
از نظر پیامبر اسلام و ائمه هدی ـ علیهم الصلاة و السلام ـ و مطابق به نظر علمای بزرگ شیعه حرام بودن این شعایر ثابت است که به گونة بسیار مختصر به قسمتی اندک از این نظریات اشاره میشود:
2ـ نوحه کشی:
ـ ا بن بابويه قمي یعنی شيخ صدوق، مي گويد: « يكي از رواياتي كه از پيامبر ثابت و قبلاً گفته نشده اين است كه رسول الله ـ صل الله علیه و آله وسلم ـ فرموده: « النياحة من عمل الجاهلية»
[3] ( نوحه کشیدن از اعمال جاهليت است). از محمد باقر مجلسي با لفظ:« النياحة عمل الجاهليه» [4]: (نوحه کشی رفتار و عمل جاهليت است) نقل شده است.
ـ مجلسي، نوري و بروجردي از رسول الله روايت مي كنند كه فرمود: «صوتان ملعونان يبغضهما الله اعوال عند مصيبه و صوت عند نغمة يعنى النوح و الغناء»
[5].: (دو آوازند كه لعنت شده اند و خداوند را به خشم مي آورند؛ آه و واويلا كردن در هنگام مصيبت و آواز خواندن با موسيقي)!!
ـ محمد باقر مجلسي از علي ـ علیه السلام ـ روايت مي كند كه گفت: وقتي ابراهيم پسر رسول الله وفات نمود... پیامبرگريست و مردم با او گريستند تا جايي كه صداي مردان از صداي زنان بلندتر شد! پيامبر آنان را از گريستن بشدت نهي كرد و گفت: چشم اشك مي ريزد و قلب اندوهگين است و چيزي نمي گوييم كه پروردگار را به خشم آورد...
[6]
ـ در نامه اي كه امير المؤمنين علی ـ علیه السلام ـ به رفاعة بن شداد نوشته، آمده است:
«و اياك و النوح علي الميت ببلد يكون لك به سلطان»
[7]: ( تو را بر حذر ميدارم كه در شهري كه حاكم آن هستي، بر مرده اي نوحه شود! )
ـ كليني از امام صادق روايت مي كند كه فرمود: «لا يصلح الصياح على الميت و لا ينبغى ولكن الناس لايعرفون»:
[8]. داد و فرياد زدن بر شخص مرده جايز و شايسته نيست و لکن مردم نمی دانند.
ـ از امام موسي بن جعفر درباره ي نوحه خواني بر ميت سؤال شد، آن را ناپسند و مكروه دانست.
[9]
ـ كليني از فضل بن ميسر روايت مي كند كه در خدمت ابو عبد الله بوديم كه مردي آمد و از مصيبتي كه بر او وارد شده بود، شكايت ميكرد، ابو عبد الله به او گفت: اگر صبر كني به تو پاداش داده مي شود و اگر صبر نكني، آنچه خداوند برايت مقدر كرده، بر تو خواهد گذشت و تو گناه كار مي شوي.
[10]
ـ محمد عاملي ملقب به شهيد اول مي گويد: «شيخ طوسي در المبسوط و ابن حمزه، نوحه خواني را تحريم كرده اند و شيخ ادعا كرده كه نوحه خواني به اجماع شيعيان حرام است»
[11]
ـ آیت الله العظمی حسین شيرازي مي گويد: «در جواهر آمده است كه به سر و صورت زدن و شيون و واويلا نمودن قطعا حرام است!».
[12]
3ـ به سر و صورت و سینه و... زدن:
ـ پيامبر مي فرمايد: «ليس منا من ضرب الخدود و شق الجيوب»: هر كس به صورت بزند و گريبان چاك كند، از جماعت ما مسلمانان نيست!.
[13]
ـ امام صادق مي فرمايد: «هر كس در هنگام مصيبت دست خود را به رانش بزند، پاداشش از بين مي رود و نابود مي شود!». [14]
ـ جعفر بن محمد از پدرانش از پيامبر روايت مي كند كه پيامبر از بلند كردن آواز در هنگام مصيبت و نوحه خواني و گوش دادن به اين آواز نهي كرد و نيز از زدن به سر وصورت نهي كرده است![15]
ـ از امام موسي بن جعفر روايت است، خبر مرگ اسماعيل بن جعفركه بزرگترين فرزند امام جعفر صادق بود، در حالي به او داده شد كه مي خواست غذا بخورد، در همين حال، تسليت گويندگان نيز جمع شده بودند، امام تبسم كرد و دستور داد، غذا آوردند، با تسليت گو يندگان نشست و شروع به خوردن نمود و از روزهاي ديگر نيكو تر و با اشتهاتر ميخورد و جلوي تسليت گويندگان نيز غذا گذاشت، آنها از اينكه اثر اندوه را در چهره ي امام نمي ديدند، شگفت زده شده بودند، پس از اينكه امام غذا خورد! گفتند: اي فرزند رسول الله! امروز چيز شگفت انگيزي ديديم! تو به مصيبت فرزندت مبتلا شدي و حالت اينگونه است؟!
فرمود: چرا چنين نباشم در حالي كه در روايت از راستگوترين راست گويان آمده كه من مي ميرم و شما نيز مي ميريد، همانا گروهي مرگ را شناخته اند و آنرا جلوي چشمشان مي بينند و هر كسي را كه مرگ مي ربايد، نا پسند نمي دارند و انكار نمي كنند و تسليم امر خالق عزوجل شان هستند».
[16]
ـ محمد مكي عاملي و شیرازی مي گويند: «زدن به سر و صورت و خراشيدن صورت و كندن مو، به اجماع شيعيان حرام است،... چون اين اعمال نشانه ي عدم رضايت از قضا و قدر الهي است».[17] و [18]
ـ تيجاني در خصوص امام سجاد مي گو يد:
«او شاهد صحنه اي بوده است که كسي از مردم آنچنان صحنه اي را نديده است،آري فاجعه ي غم انگيز كربلاء را با چشمانش مشاهده كرد كه در آن پدر، عموها و تمام برادرانش كشته شدند و مصيبتهايي ديد كه از ديدنشان كوهها نابود مي شد و در تاريخ نيامده كه كسي از ائمه چيزي از اين ـ عزاداريها را انجام داده باشد و يا به پيروان و شيعيان دستور داده باشد كه به اين صورت عزاداري كنند... آنچه برخي از شيعيان انجام مي دهند، در دين هيچ جايگاهي ندارد ...اين صحنه هاي ناراحت كننده كه انسان قلبا از آنها بيزار و عقل سالم از آنها متنفر است... مرا قانع نمی کند...»
[19] و [20] و [21] و [22]
4ـ پوشيدن لباس سیاه:
بديهي است كه در ايام عاشوراء و عموم عزاداريها پوشيدن لباس سياه براي بسياري نماد عزاداري محسوب مي شود، اما اينكه آيا اين عمل ريشه ي شرعي دارد يا خير؟ بايد به روايات و مصادر و منابع رجوع نمود.
ـ از رسول الله روايت است كه پوشيدن لباس سياه مكروه است؛ به جز سه لباس: عمامه، موزه و چادر»
[23]
ـ امير المؤمنين علي در ميان چيزهايي كه به يارانش آموزش مي داد، فرمود: «لا تلبسوا السواد فانه لباس فرعون»: لباس سياه نپوشيد كه لباس فرعون است.
[24]
ـ از امام صادق سؤال شد كه پوشيدن كلاه سياه چگونه است؟ فرمود: با آن نماز نخوان كه لباس دوزخيان است.[25]
ـ محمد رضا حسيني حائري مي گويد: « در ميان اصحاب ما ـ شيعيان ـ بسيار مشهور و حتي ادعا شده به اجماع نپوشيدن لباس سياه در نماز و حتي مطلقا مكروه است، همانطور كه در «الخلاف» ذكر شده به جز موزه، عمامه و چادر (كساء). و در «المعتبر» فقط جواز عمامه و موزه استثناء شده است و در «الشرايع» و «القواعد» و «الارشاد» و در «الدروس» نقل است كه مفيد، سلار و ابن حمزه فقط بر استثنا ي جواز عمامه، بسنده كردند و در «الذكري» گويد: عدم استثناء از قول بسياري از اصحاب ثابت است و در «كشف اللثام» آورده كه چادر (كساء) را كسي از اصحاب استثناء نكرده به جز ابن سعيد»[26].
سیره و احادیث و روایات صحیح پیامبر و ائمه ـ علیهم السلام ـ را در پرتو تشیع علوی خواندید، اکنون بنگرید پیروان شیعة غالی صفوی، به پیروان شان چه میگویند:
ـ دكتر عبد علي محمد حبيل از استادش حسن دمستاني نقل ميكند كه مي گفت: «نوحه خواني براي حسين فرض عين است» !!
[27]
ـ خميني مي گويد: «مرثيه خواني وظيفه سخنرانان و خطيبان بزرگوار است و وظيفه ي مردم اين است كه با دسته هاي شگفت انگيز و جالب سينه زني ... بيرون شوند، ليكن لازم است، دسته ها با سينه زني حركت كنند و همان كارها و اعمال گذشته را انجام دهند ... » .
[28]
ـ خامنه اي مي گويد:
«مسائلي وجود دارد كه مردم با آنها به خداوند نزديك مي شوند و چنگ زدن به اين امور بر ايشان اهميت پيدا مي كند و مراسم تقليدي و شركت در مجالس حسيني و عزاداري براي امام حسين و گريه ي به خاطر او وسينه زني در دسته هاي عزاداري، سفارش شده است! ... آري ! به سر وسينه زدن از همين مراسم است!!
[29]
ـ شيخ خضر بن شلال عفكاوي مي گويد: « ... به سر و صورت زدن و شيون و زاري كردن به سبب مصيبت وارده به هر شكلي كه باشد، جايز است؛ هر چند فرد بداند در همان وقت خواهد مُرد»!! این مطلب در کتاب مقتل الحسين/ 153 چاپ 1996 نقل شده است،
ـ مرتضي فيروزآبادي مي گويد:
«سينه زني و مانند آن از مسائلي است كه سيرت و رفتار شيعيان در عصر هاي گذشته و زمان هاي پيش بر آن بوده كه در آن مراسم بزرگان و اكابر فقهاي گذشته ي شيعه و متأخرين حضور دارند و هرگز شنيده نشده كه كسي از آنان اين امر را منكر بداند و منع كرده باشد !!
[30]
اخطار!
گفتار و کردار رسول خدا و ائمة هدی ـ علیهم السلام ـ را مطابق به کتابهای معتبر اهل تشیع خواندید، در مقابل گفتار و کردار متضاد، آن را نیز خواندید ! حال که کدام راه را انتخاب میکنید، مسئولیت آن در دنیا و آخرت به دوش شماست. والسلام علی من اتبع الهدی















مآخذ:

1ـ المعتبر 94
2ـ آداب المنابر/192
3 ـ من لا يحضره الفقهيه 4/272 ـ271 ، وسائل الشيعه 2/915 ، الحدائق الناضره 4/167 وجامع احاديث الشيعه 3/488
4 ـ بحار الانوار 82/103
5ـ بحارالانوار 82/101، مستدرك الوسائل 1/144،جامع الاحاديث الشيعة 3/486
6ـ. بحار الانوار 82/100-101
7ـ مستدرك الوسائل 1/144 و جامع احاديث الشيعه 1/144 و البحار 82/101
8 ـ كافي 3/226،الوافى 13/88،وسائل الشيعه 2/916، جامع احاديث الشيعه 3/483
9ـ وسائل الشيعه 12/92 ، توضيح داده اند كه منظور كراهيت در اينجا حرام است همانطوري كه البحراني در الحدائق 4/168 و در 18/139 نقل كرده و بروجردي در الجامع احاديث شيعه 3/488،بحار الانوار 82/105
10 ـ كافي 3/225 الذكري /71 و وسائل الشيعه 2/913

11 ـ الذكري/72 و بحار 82/107
12ـ الفقه 15/260
13 ـ مستدرك الوسائل 1/144 ، جامع احاديث الشيعه 3/489 و جواهر الكلام 4/370
14 ـ كافي 3/225 ذكري الشيعه 71 و الوسائل 2/914
15 ـ صدوق در من لا يحضره الفقيه 4/4_3 ، بحار 82/104 و وسائل الشيعه 12/19
16ـ عيون اخبار الرضا2/2 ، بحارالانوار 82/128 وجامع احاديث الشيعه 3/511
17 ـ الذكري 72 و الجواهر 4/367
18ـ الفقه 15/260
19 ـ كل الحلول151 عند آل الرسول صلی الله علیه وآله وسلم ص 151:پ
20 ـ كل الحلول 148
21 مقتل الحسين /189ـ188 چاپ چهارم 1996 م/170 چاپ دار الزهراء.

22 ـ كل الحلول 149
23ـ من لا يحضره الفقيه 1/163 و نجاة الامه 84
24ـ من لا يحضره الفقيه 1/163 ، وسائل الشيعه 3/278 و نجاة الامه 84
25 ـ من لا يحضره الفقيه 1/162، و مسائل الشيعه 3/281 و نجاة الامة 85
26ـ نجاة الامة اقامه العزائ علي الحسين و الائمه 83
27ـ ثورة الطف/25
28ـ نهضت عاشوراء/107
29 ـ فلسفه ي عاشوراء /9ـ8
[1]30ـ مقتل الحسين /189ـ188 چاپ چهارم 1996 م/170 چاپ دار الزهراء


































۱۳۸۹ مرداد ۲۷, چهارشنبه
« آنگاه که رسول الله ـ صل الله علیه وسلم ـ به قعدة نماز مینشستند، دعا میکردند (تشهد میخواندند) و دست راست بر ران راست و دست چپ بر ران چپ قرار میدادند و با انگشت سبابه اشاره میکردند بدان گونه که شست خویش برانگشت وسطی مینهادند .... » امام مسلم , مشکوة المصابیح ، باب تشهد ، صفحه 85
موضوع اشاره با انگشت سبابة دست راست هنگام خواندن تشهد در نماز از موضوعات مهمی است که متاسفانه مورد بی توجهی عده یی از مسلمانان نمازگزار در کشور ما قرار گرفته است . به علت اهمیت موضوع تحقیق لازم در این باره در هرات معاصر توسط یکتن از متخصصان وعلمای شهیر دینی به نام ( مولانا فقیر احمد عاجز) در کتابی تحت عنوان «مفتاح البشاره لاهل الاشاره» براساس حدیث و دیدگاه علما و مذهب حنفی صورت گرفته و به طبع رسیده است که تیمنا از این کتاب اقتباسی اندک در حد وضوح مساله به عمل آمده و خدمت خواننده گان این مطلب تقدیم میشود ـ ان شاءالله ـ که بتواند اهمیت و ارزش این عمل سنت را برجسته ساخته و ابهامات موجود در این باره را رفع نماید.
در کتاب فوق الذکر در صفحات 22 الی 40 حدود چهل حدیث و اثر معتبر از جناب رسول اکرم اصحاب و یاران شان در مورد اشاره هنگام تشهد تذکر یافته و به تعقیب آن در صفحه های 41 تا 42 چنین نگاشته شده است : « بدان که اشاره سبابه در نماز به احادیث صحیح زیادی از 25 و یا 26 تن اصحاب النبی ـ صلوات الله علیهم اجمعین ـ با اسانید متعدد به ثبوت رسیده که بعضی از این احادیث در صحیح مسلم و قسمتی به شرط مسلم و تعدادی هم به شرط غیر مسلم و بعضی نیز به شرط حدیث حسن روایت شده است که البته این تعداد احادیث به جز آثار صحابه ، تابعین و تبع تابعین میباشد (مکتوبات شاه فقیر الله صاحب صفحه 33 ).»
در صفحه 54 کتاب مولانا عاجز چنین آمده است : « علامه ابوالحسنات عبدالحی لکهنوی ـ امام احناف در زمان خود ـ گفته است : این را به خاطر بسپار چرا که از حوادث دلخراش این زمان است و ما سخن را در این راستا به درازا کشاندیم و حق مطلب را پوره ادا کردیم به خاطر دفع گمان آن عده عوامیکه اشاره را مکروه میگویند و به جهت ریشه کن کردن فکر خواصی که عوام گونه اندیشیده میگویند: (فتوی به عدم اشاره است ) چنان که اشخاص جسوری این فتوی را داده اند و ما به نزد الله ـ جل شانه ـ شکایت میکنیم از کسانیکه گمان میکنند از فضلای زمان خویش اند و به مسایلی فتوی میدهند که نمیدانند و به علم خویش هم عمل نمیکنند ، نظر شان از عبارات فتوی دهنده گان تجاوز نمیکند و مانند پرنده صحرایی در صحرا ها سرگردان هستند.
اما باید دانست که مدار عبرت به چیزی است که از جناب رسول الله ـ صل الله علیه وآله وسلم ـ ثابت شده باشد اگر چه بر مخالفت آن جمعی اتفاق نظر داشته باشند، چرا که قیل و قال اعتباری نداشته و اهمیت به مسایلی داده میشود که دلایل اثبات آن تحقیق شده باشد. کسانی به قیل و قال ارزش قایل اند که حق را به رجال میشناسند . لهذا بر مفتی ضرور است به چیزی فتوا دهد که از ائمة دین به صورت ثابت و موافق با حق بیان شده باشد و خصوصا زمانی که تایید محققین امت همراه با تمجید باشد به چیز های فتوای ندهد که در کتابهای مفتیانی نقل شده باشد که مثل صحرا خشک و بی آب وعلف اند این چنین فتوی را کسانی میدهند که خواب رفته باشند و یا در شروع خواب رفتگی قرار داشته باشند. (سعایه ، جلد اول ، صفحه 222) »
در صفحه های 64 و 65 کتاب مفتاح البشاره چنین نگاشته شده است : « و همچنان امام و عارف ربانی، مفسر، محدث ، فقیه و متبحر در علم عقاید وحدیث شیخ علی قاری هروی مکی ـ رحمة الله علیه ـ در رسالة ( تزیین العباره لتحسین الاشاره) بعد از ذکر روایاتیکه دلالت بر سنت بودن اشاره میکند اظهار میدارد که او به موردیکه صحابه کرام و علمای سلف در باره اشاره و یا عدم جواز اشاره خلافی داشته باشند بر نخورده است! بلکه امام اعظم ما ابوحنیفه و دو یار شان و نیز امام مالک و امام شافعی و امام احمد حنبل و سایر علمای امصار و اعصار ـ رحمة الله علیهم اجمعین ـ آن را تایید نمودند و مشایخ متقدمین و متاخرین ما آن را به صورت واضح تذکر داده اند، پس اعتنا به این که بعضی مردم ... خراسان و هند (کسانیکه تقلید بر آنان غلبه نموده و تحقیق و تایید قول حق نصیب شان نشده ) آن را ترک نمودند، نمیشود و امام محمد شیبانی که در کتاب موطای خویش حدیثی را در مورد بیان کرده، بعدا گفته است: ما اقتدا به روش جناب رسول الله میکنیم و علامه شمنی در شرح نقایه از امام ابویوسف نقل میکند که نماز گذار دو انگشت خود را جمع کرده و انگشت وسطی را با شصت حلقه نماید و اشاره کند .
... ابوالحسنات رحمة الله علیه ـ در مقدمه عمدة الروایه صفحه 14 تذکر داده است که در رساله تزیین العباره از امام علی قاری هروی در باره این گفته کتاب خلاصه کیدانی که نوشته است : (دهم محرمات نماز اشاره به سبابه است، مثل اهل حدیث ! ) آمده است : سخنی عجیب و غریب و خطا و جرمی بزرگ مرتکب شده است ، چرا که جهل به قواعد اصول و مراتب فروع در نقل مسائل در آن به چشم میخورد، و اگر حسن ظن به صاحب کیدانی نداشته باشیم و به همین خاطر به تاویل سخنش نپردازیم، یقینا کفرش واضح و ارتدادش صحیح دانسته میشود! آیا برای مومنی مجاز است چیزی را که از فعل پیامبر (نزدیک به حد تواتر) ثابت شده است و آن چه را که عامه علما (بزرگان از بزرگان) جواز دادند، حرام بداند؟! در حالیکه امام اعظم ما ابوحنیفه ـ رحمة الله علیه ـ میفرماید: مجاز نیست که کسی قول ما را سند بگیرد آنگاه که ماخذ آن را از کتاب الله و سنت و اجماع امت و قیاس جلی نداند!
وقتی که این را دانستی پس بدان، اگر در مورد، نصی از امام هم نباشد بر علمای که پیرو امام هستند لازم است به چیزی عمل کنند که از رسول الله ـ صل الله علیه وسلم ـ به صحت رسیده باشد و همچنان اگر از امام نفی اشارت و از صاحب بشارت جناب رسول الله ـ صل الله علیه وسلم ـ اثبات آن به صحت رسیده باشد، تردیدی نیست که آنچه ثابت و مستند به رسول الله باشد ترجیح دارد در حالیکه آنچه از امام ـ رحمة الله علیه ـ در مورد اشاره به صراحت نقل شده به آنچه از رسول الله با اسناد صحیح ثابت شده مطابقت دارد، پس کسی که انصاف داشته باشد میداند که این اشاره، راه اهل دین از سلف وخلف میباشد وکسیکه از این راه عدول کند هلاک میشود چون متصف به ستیزه جویی و کبر میباشد، اگر چه این شخص به نزد مردم بزرگ جلوه کند! »
جناب مولانا صاحب عاجز در صفحه 103 کتاب چنین نگاشته است :« بدان که اختلاف بین احناف در مورد اشاره به اول قرن چهارم بروز نموده است و سبب آن سه علت بوده است :
اول : سکوت ائمه ما در باره ذکر اشاره در کتب ظاهر الروایه چنانکه امام ابن عبدالبر وغیر ایشان از محقیقن این مطلب را تصریح کرده اند.
دوم : به احتمالی عدم رسیدن احادیث صحیح اشاره به بعضی بزرگان هند و ماوراالنهر.
سوم: غلبه روح تقلید بر مقلدین و اکتفای شان به اقوال علما بدون تطبیق بر کتاب و سنت و بدون رعایت اصول و منابع، چنان که این موضوع را محقق علی قاری و ابو الحسنات لکهنوی تصریح داشته اند .»
در ختم کتاب مطالبی ذیل عنوان (طریق اشاره در مذهب حنفی ) چنین تذکر رفته است :
«به تلفظ، لااله، انگشت سبابه را بالا کند و به گفتن، الا الله، پایین نماید. »
آخرین عنوان کتاب در مورد فضایل اشاره است که چنین بیان شده است :
« بدان که اشاره در نماز سنت موکده است و فضایل زیاد دارد از آن جمله :
ـ در حدیث آمده است که اشاره ده ثواب دارد.
ـ در اشاره توحید که راس عبادات است عملا انجام میپذیرد.
ـ اشاره مظهر اخلاص که قوام عبادت برآن است میباشد.
ـ اشاره مانع سهو و سبب حضور در نماز است .
ـ در اشاره تخویف و تعذیب شیطان است که موجب ثواب و رفع درجات نماز گذار میشود.
ـ در حدیث شریف آمده که اشاره یک جز از هفتاد جزء نبوت است که برای امت باقی مانده است.
ـ در اشاره چهار سنت به جا میشود: اول جمع کردن انگشتان. دوم ، حلقه کردن بعضی انگشتان . سوم، اشاره کردن. چهارم، نظر کردن به انگشت سبابه در وقت اشاره . و به ترک آن چهار سنت ترک میشود.
واضح و روشن است آن قدر نزدیکی به الله ـ جل شانه ـ که در ادای سنت حاصل میشود، در عبادات نافله دیگر میسر نمیشود .»
در پایان بحث به عنوان حسن ختام گفتار امام شاه ولی الله دهلوی ـ رحمة الله علیه ـ در کتاب حجة الله البالغه جلد دوم ، صفحه 11 را در اين باره ملاحظه ميكنيم : ( کسی که بگوید: مذهب ابوحنیفه ـ رحمة الله علیه ـ ترک اشاره را تایید میدارد, به تحقیق که خطا کرده و از روایت و درایت پشتیبانی ندارد .)
تعداد زیادی از محدثین، عرفا و فقهای احناف در کتب خویش موضع احناف را در تایید اشاره بیان کرده اند از جمله: مرقاة المفاتیح، طریقه محمدیه، مکتوبات هاشمی، اشعة اللمعات، فتح القدیر، ردالمحتار، فتاوای عزیزی، عمدة الرعایه، بدایع، النهایه، معراج، فتح، قهستانی، نهر، ظهیریه، شرح النقایه، برهان، مراقی الفلاح، نورالایضاح، فقه اسلامی و ادلته، مجموع الفتاوی، خلاصة المسائل ، بحر الرایق، فقه آسان، محمود الفتاوی، فقه مذاهب اربعه، فقه السنه و....


۱۳۸۹ مرداد ۲۴, یکشنبه
از زمان حملة سپاه چنگيز در كشور ما، قرنها ميگذرد، مردم كشور ما هر چند آن داغهاي عميق را كه از اثر جنايات سپاهيان دژخيم چنگيزي به ميان آمده بود تا حدي فراموش كرده اند، اما گاه و بيگاه تا كنون نيز آن داغهاي تيره، توسط بازمانده گان وحشي سپاه مغول كه در كشور ما جا خشك كردند و اين سرزمين را براي خود ماوا و منزل گرفتند، با اعمال ددمنشيها و جنايات مختلف درحق مردم مظلوم اين سرزمين دو باره تازه ميشود و مصيبتهاي توسط اين و حشيان بر ملت ما تحميل ميگردد.
منظور ما از اين مردم اقوام هزاره اند كه متاسفانه برمبناي همان مثال قديمي هرگز در طول اين زمانهاي طولاني براي مردم افغانستان ايل نشدند و با مردم اين ديار احساس خودماني و يگانگي نكردند بلكه هميش در طول تاريخ ، خود را به عنوان تافتة جدا بافته در جنب اين ملت مطرح كردند و در اين راه از هيچ نوع جنايتي از جمله خود فروختگي به بيگانگان نيز دريغ نورزيدند.
به صورت معمول اكثريت هزاره هاي افغانستان، با مردم اين كشور در دو وضعيت سري به نشانة موافقت جنبانيده اند، : يكي آن گاه كه زور و مشتي پولادين بالاي سرشان در حال فرود آمدن بوده و ديگر زماني كه ، مصالح و منافع قومي شان در زمينه ايجاب همراهي را مينموده است.
و اما اكنون در اين مقطع تاريخ، فساد اين قوم به علت برهم خوردن نظم اجتماعي در كشور ما و هجوم پي هم نيروهاي خارجي و استعماري، چندين برابر گشته است، چرا كه اينان در حالي كه مردم افغانستان در طول سي سال گذشته مصروف طرد دخالت خارجي از كشور خود بودند، با حمايت و پشتيباني مستقيم دولت رافضي ايران، به تقويت بنيه هاي فرهنگي، اجتماعي، اقتصادي و سياسي و نظامي خود پرداختند و خود را از هر جهت براي گرفتن انتقام از ملت افغانستان آماده نمودند و خاصتا بعد از تجاوز صليبيها تحت رهبري امريكا به افغانستان و اشغال كشور، هزاره ها با همراهي با جريان اشغال توانستند امتيازات فوق العادة را به دست آورده و در جهت فساد پراكني و حتي اجراي برنامه هاي مفسدانة غرب براي متلاشي ساختن وحدت ملي و از ميان بردن ارزشهاي اصولي ملت افغانستان خود را بيش از بيش آماده كنند و دست به اعمال خطرناكي نيز در جهت تعميل آن بزنند.
به صورت كلي اگر خواسته باشيم فساد قوم هزاره را در نظر بگيريم در چند بخش ميتوان آن را دسته بندي كرد:
اول فساد مذهبي:
به جز تعداد كمي از قوم هزاره، كه در مسير هدايت قرار گرفته و آدم شدند، اكثر اينان كساني هستند كه متعلق به تفكر رافضي شيعي آن هم از نوع بسيار غاليانه و مزخرف آن هستند به گونه اي كه گروه هاي كه حضرت علي را خدا ميپندارند، در افغانستان فقط در ميان همين قوم وجود دارند و بس!
اين موضوع يكي از جمله مواردي است كه هيچگاهي هزاره ها با اكثريت ملت افغانستان كه اهل سنت و جماعت هستند نتوانند يك جا شوند بلكه نگاهي به تاريخ به ما نشان ميدهد كه در بسياري از مواقع اين تعلق مذهبي موجب شده است تا اين قوم به سمت ايران متمايل بوده و چون آلتي در دستان متجاوزان ايراني به سرزمين ما قرار داشته باشند!
متاسفانه انقلاب ايران به رهبري خميني و تجاوز روسها به افغانستان، فرصت بسيار مناسبي را هم در اختيار ايران براي تربيت عناصر نفوذي به داخل كشور ما با استفاده از قوت هزاره ايجاد كرد و هم براي هزاره تا بتوانند پايگاه هاي مذهبي خود را به هر گونه ممكن، در كنار ديگر پايگاه هاي خود، در داخل افغانستان تقويت و مستحكم سازند .
اين استحكام پايگاه مذهبي هزاره، طوري كه ديديم بعد از پيروزي مجاهدين افغانستان، تبديل به بزرگترين چالش پيش روي مجاهدين قرارگرفت به گونة كه ملت افغانستان يك بار ديگر در تاريخ خود مجبور شد كه در مقابل تفنگ آمادة به شليك هزاره ، سينه سپركند تا بتوانند آرامش و امنيت و قانون را در كشور خود تامين نمايد، همان آرامشي كه هزاره مدعي بود بايد با ديوار كردن ولايات و تقسيم ارضي كشور بر مبناي تمركز قوم هزاره و تام الاختيار بودن هزاره در آن و بلكه اشتراك در ديگر حوزه هاي قدرت، بايد به ميان آيد! و برهمين اساس بود كه ديديم، چه شد و اين مفسده، چقدر قرباني جاني و مالي را بر گردة ملت افغانستان تحميل كرد تا توانست آن را مهار كند و از فساد هزاره جلوگيري به عمل آورد.
مع الاسف با تجاوز صليبيها به كشور، بار ديگر افسار اين وحشيان از دست ملت افغانستان خطا خورد و اينك بار ديگر ملت ما در برابر چالش بزرگ مذهبي از ناحيه اين قوم قرار گرفته است كه مهار و از ميان بردن فساد آن طبعا با مشكلات فراواني براي مردم ما در آينده بعد از شكست نيرو هاي خارجي از كشور، همراه خواهد بود.
فساد اخلاقي:
فساد مذهبي جامعة هزاره را به فساد ديگري كه فساد اخلاقي است كشانيده و اين كار از چند جهت صورت ميگيرد :
از جهت تعلق مذهبي و از جهت عدم تعلق مذهبي و يا هم مجبوريتهاي اقتصادي!
نگاهي به وضعيت شهر هاي بزرگ كشور، ما را متوجه اين حقيقت ميسازد كه في الحال اشاعة فساد اخلاقي و بي بند و باري فرهنگي، اكثرا توسط زنان هزاره انجام ميشود! دختران هزاره اكنون در هر كجاي اين كشور، در بازار ها، فروشگاه ها، ادارات دولتي و ... با رويهاي باز و آرايش كرده، با طنازي و عشوه گري منتظر شكار مشتريان خود هستند!
اين فساد اخلاقي، طوري كه گفتيم ميتواند ريشه در بي بند و باري مذهبي و يا هم مجبوريتهاي اقتصادي داشته كم و بيش داشته باشد، يعني اكثر اين مردم از خرافات مذهبي كه در كيش شان موجود است دل شان به تنگ آمده و از يك افراط مذهبي به افراطي ديگركه افراط اخلاقي باشد كشيده شده اند و اكنون قيد همه چيز را زده و فقط به كام جويي مي پردازند!
اما جالب تر آن گاست كه بدانيم، قسمت اعظم اين فساد پيشگي اخلاقي، ريشه در تعلق و تعليمات مذهبي اين گروه دارد ، يعني هزاره هاي متعلق به فكر رافضي غالي، چنين مي پندارند كه امام زمان! وقتي ظهور ميكند كه عالم را فساد گرفته باشد، در چنين حالتي براي جلو انداختن ظهور امام خود، اينها بهترين عبادت را اشاعة فساد اخلاقي در جامعه مخصوصا در ميان اهل سنت و جماعت مي پندارند، لهذا زنان خود را آرايش ميكنند و در بازار ها ميگردانند و مردم را به زنا ترغيب و تشويق ميكنند تا از اين طريق هم استفاده مادي بنمايند و هم بنيان هاي اخلاقي جامعه اهل سنت را متلاشي كرده و قوت شان را از آنان بستانند و هم به مزد اخروي برسند و زمينة ظهور امام خود را هر چه زود تر فراهم كرده باشند. طوري كه نويسندة اين سطور در حد كمي معلومات دارد اينها به گروه هاي به نام حجتيه متعلق اند كه مركز اصلي شان در ايران است و گفته ميشود كه احمدي نژاد نيز از همين گروه است و آيت الله يزدي در راس شان قرار دارد.
فساد اجتماعي :
اين دو فسادي را كه ذكر كرديم با توجه به رشد جمعيتي قابل توجه اين قوم، حتما به يك فساد گستردة اجتماعي در افغانستان منجر خواهد شد كه زمينه ساز اصلي آن وجود عناصر بدتربيتي از قوم هزاره ميباشد.
در نظر بگيريد كه هم اكنون در تمامي رده هاي اجتماعي به صورت قصدي، حضور اين مليت را به حدي پررنگ كرده اند كه هيچ جايي نميتوان سراغ گرفت كه عنصر هزاره در آن حضور نداشته باشد! رژيم رافضي ايران به عنوان متخصص يكسر افراد بيسوادي از اينها را به درجه هاي ماستري و حتي دكتورا، با كاغذ هاي جعلي به افغانستان صادر ميكند. يكي از اينها به لباس روحانيت ملبس است ديگري به لباس متخصص! اين گونه افراد بر اساس زد و بند هاي سياسي ميان امريكا و ايران، در حال جابه جايي در سطوح مختلف در كشور ما اند و حتي موسسات خارجي نيز در قسمت جابجايي اينها در حال فعاليت اند، اردو و پليس نامنهاد دولت صليبي اكنون از وجود زنان و مردان هزاره پر است چنان كه در رده هاي مختلف وزارت ها نيز بزرگان اين قوم اكنون در تحت حمايت خارجيها لم داده اند و پستهاي كليدي زياد تري هم ميخواهند! هم اكنون وزارت تحصيلات عالي را به عنوان كليدي ترين وزارت خانه كشور، در چنبرة خود گرفته اند و دولت صليبي كرزي نيز، يكسر وزير شيعة كه بتواند در راستاي تعميل و تحقق اهداف شان در افغانستان از طريق اين وزارت كار كند پافشاري ميكند و خلاصه جايي و يا ادارة را نميتوان يافت كه در آن هزاره اي را معرفي نكرده باشند!
نمونه فساد اجتماعيي كه از اين گونه افزون طلبيها ميخيزد را ما در برخوردهاي كنوني اين قوم با ملت افغانستان ميتوانيم مشاهده كنيم، از برخورد با كوچيهاي مظلومي كه در طول اين مدت از افغانستان آواره شده بودند اما اكنون كه برميگردند ميبينند تمام جايداد شان در صفحات شمال و غرب و مركزي، توسط هزاره ها غصب شده و جالبتر كه توسط رئوس باندهاي شان مانند خليلي و محقق و مزاري و انوري و ... سند جعلي دولتي نيز به آنان داده شده است؛ تا بيشرمي و چشم پاره گي آن زن هزاره در داخل پارلمان و حمله به جان نمايندة مردم! و تا جا به جايي واسكان قصدي هزاره ها در ولايات مهمي چون هرات و كابل و مزار و فراه و نيمروز و... و همچنين اعمار صد ها تكيه و مراكز، فرهنگي و رسانه اي صوتي و تصويري و مطبوعاتي و غيره كه همه و همه نشان دهندة مشتي نمونه از خروار آن فساد بزرگ اجتماعي است كه ملت افغانستان بايد براي جبران آن بار ديگر قرباني هاي بيشماري را تقديم نمايد.
با اين حال چه ميشودكرد؟
واضح است در حالتي كه كشور در گدودي مطلق امروزي فرو رفته است كار از مردم كاري ساخته نيست ، به جز اينكه:
› مردم افغانستان هوشيار باشند و عجالتا به هزاره ها زمين نفروشند و از فروش جايداد هاي خود در برابر پيشنهاد هاي خاينانه هزاره كه به حمايت مستقيم ايران صورت ميگيرد مقاومت كنند!
› در معاملات اقتصادي، متوجه باشند كه وارد هيچ نوع معامله با هزاره تا وقتي كه خيلي مجبور نميشوند نگردند.
› خطر هزاره را به سايرين گوشزد كنند تا در مرحلة بعدي همه آمادة دفع و طرد آن با جديت باشند.
› نماينده گاني كه اكنون در پارلمان هستند بايد جلو توزيع تبديلي تذكره هاي تابعيت از اين منطقه به منطقه ديگر توسط هزاره ها را بگيرند. و نگذارند اينان به هدف شوم خود كه عبارت از جابه جايي در ولايات ديگر است برسند!
و نكتة مهمي كه بايد خود هزاره ها به آن توجه نمايند:
› بزرگان هزاره اگر شعور داشته باشند، و خواهان زنده گي مسالمت آميز در كنار مردم اين سرزمين هستند، بايد از امتياز طلبي دست بردارند و به فكر اصلاح افكار و عقايد خود باشند و بدانند كه به هر سطحي برسند كار شان در اين كشور باد
در هاون كوفتن است و ملت افغانستان با هر قيمتي كه باشد چون گذشته! به ايشان اجازه نميدهند كه فساد افگني شان همچنان ادامه داشته باشد اما آنها با اين گونه اعمال فقط كمي كار را بر ديگران مشكل ميسازند در حالي كه هزاران مرتبه وضعيت برخود شان مشكل تر از گذشته خواهد شد!
در پايان اين مقاله بايد خاطر نشان ساخت كه اصل مشكل مردم افغانستان با جمعيت هزاره از بابت اين فساد است وگرنه با تيب و شكل و قوم هزاره كسي مشكلي ندارد، در گذشته يعني در زمان حكومت عبدالرحمن خان نيز كه شاهد برخورد منطقي و معقول وي با اين مردم بوديم وضعيت چنين بوده است و آن شاه با درايت ، به همين لحاظ بود كه با اين مردم چنان برخورد سخت نمود و اگر اينان مانند ساير مليتها به زنده گي عادي خود در كشور مصروف ميبودند و براي ترويج فساد به فعاليت نمي پرداختند هيچ گاهي چنان برخوردي با آنان صورت نميگرفت. وضعيت آيندة افغانستان نيز چنان است كه بوده ، اين مردم راهي به جز اصلاح ندارند در غير آن اگر به اين فساد پيشگي خواسته باشند ادامه بدهند هيچ چيزي به آنان نفع نميرسانند و متيقن باشند در اين بازي باز هم چون گذشته - ان شاءالله - بازنده مطلق خواهند بود!